«رویای صعود»؛ داستان رویا پردازان کوه گرد
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : عباس محمدی

انتشار کتاب رویای صعود در کوه نوردی ایران رویدادی در خور تامل است؛ نه فقط به خاطر آن که در کشور ما کتاب های کوه نوردی بسیار کم شمار هستند و در زمینه ی گزارش صعودهای بزرگ تاکنون بیش از سه چهار کتاب بیرون نیامده، و باز هم نه برای آن که موضوع کتاب، صعود یک هشت هزار متری است که به هرحال کاری دشوار و برای هر کوه نورد هدفی دیریاب است، بلکه مهم تر از این ها به خاطر آن که کتاب، شرحی است عاشقانه از ماجرایی که میان یک کوه دوستِ مردم دوست و کوهستان رفته است. نویسنده ی کتاب، حسن نجاریان، شیفته ی کوه است و ارتباط او با کوهستان ارتباطی درونی شده و عاشق وار است. در عین حال، او عاشق مردم –  شامل کارگران، همراهانش، کسانی که همراه او نیامده اما در شهر چشم به راه هستند، مردم محلی، بچه های فقیر، باربران، دیگر کوه نوردان، و... دیگران – است.


حسن در رویای صعود، کلیشه ای و به سبک گزارش نویسی رایج، فقط ساعت های برخاستن و راه افتادن و رسیدن به نقطه های گوناگون را نمی نویسد؛ او داستان پر کشش سرگشتگان کوهستان، قصه ی کشمکش دلهره آور سرپرست با خودش به خاطر مسوولیت کمر شکنی که بر عهده گرفته، ماجرای رو در رویی  با دوستی که از زندگی خویش مایه گذاشته و  اکنون - پس از ماه ها تلاش- چون توان ادامه ی راه را ندارد باید به فرمان تو از نزدیکی قله به پایین برگردد، و شرح لحظه ی پر جذبه ی رسیدن به قله و زانو زدن در برابر عظمت آن را تصویر می کند.

حسن، در پیش گفتار کتاب، ویژگی های آن نوع گزارش نویسی را که می پسندد، در چند کلمه توضیح می دهد: بی پروایی در بیان حقیقت، قلم صادقانه و دور از تکلف، داشتن مطالب آموزنده، و دوری از ملاحظاتی که مانع بیان مشکلات صعود می شود. این چند کلمه که با خواندن کتاب درمی یابیم  به کار بسته شده، کافی است که رویای صعود را در میان کتاب های مشابه که ایرانیان نوشته اند، ممتاز کند. حسن، همچون گزارش نویسان خوب جهان، هم در ابتدای کتاب از تک تک حامیان برنامه با ذکر مورد کمک آنان سپاسگزاری می کند، و هم در جای خود از کم و کسری هایی که به هر حال ناشی از ضعف مدیریت خارج از کوهستان برنامه است، انتقاد می کند (صفحه های 40، 57 تا 60 و...). او همچنین از خودشان، به خاطر سهل انگاری در مراقبت از مواد و وسایل (ص 87)، فراموش کاری و نیاوردن طناب در یک بخش دشوار مسیر (ص158) یا سماجت بی مورد برای رفتن تا قله (ص 259) انتقاد می کند. این نگرش انتقادی صادقانه چیزی است که ما در گزارش نویسی هایمان – چونان دیگر عرصه های نگارش – در آن ضعف داریم؛ حسن، با طرح این نقطه ضعف ها، به جای لاپوشانی آن ها و گزافه گویی های متداول در بزرگ نمایی کار و بی نقص نشان دادن مدیریت، در واقع بزرگ ترین نقطه ی قوت مدیران برنامه، اعضای گروه صعود، و خودش را نشان می دهد.

این کتاب، فقط گزارش صعود نیست؛ درس نامه ای هم هست که به قلم یک کوه نورد برجسته و کاربلد، در تار و پود یک سفرنامه ی کوه نوردی نوشته شده است. بیان معیارهای انتخاب اعضای تیم (ص29)، اشاره به تمرین های انجام شده (ص30)، اشاره به نکته های پزشکی (ص197)، ذکر دلیل های بازگرداندن یک همراه ضعیف شده با دو عضو توانمند تیم از  نیمه های راه قله (ص260)، بیان ویژگی هایی که یک سرپرست کوه نوردی باید داشته باشد (ص261)، ضمیمه ساختن گزارش تدارکات و مطالب مربوط به تغذیه در ارتفاع و جدول های وسایل و داروها در آخر کتاب، نوشتن درباره ی خطرهای کوهستان (ص158) و ریزه کاری دیگر، روی هم رفته ارزش یک درس نامه را به ارزش های کتاب می افزایند.

نگاه حسن به مردم نگاهی مهربانانه و انسانی است؛ او در گزارش خود، نه فقط از همراهان خود در این برنامه و کسانی که اجرای صعود را ممکن ساخته اند، بلکه از کسانی هم  که در برنامه های دیگر همراه و کمک رسان بوده اند، یا کسانی که در مسیر زندگی کوه نوردی او موثر بوده اند (مانند زنده یاد فریدون اسماعیل زاده) و همچنین از سازمان های کوه نوردی با قدرشناسی یاد کرده است، تا حدی که به نظر نمی رسد نامی را مثلا به خاطر ملاحظه کاری های متداول در این جا (که بعضی ها را در «لیست سیاه» قرار می دهند) از قلم انداخته باشد.

درد و رنج انسان ها، یکی از دغدغه های اصلی حسن است؛ از این رو است که در جای جای کتاب، از سختی کار باربران یاد می کند: «باربران در گوشه و کنار چادرهامشغول استراحت و پخت غذای بسیار مختصر و محقرانه ای برای خود بودند... در دل گفتم... از صعود خود چه خواهی گفت؟ چه مقدار از صعودت را مدیون این انسان های محروم می دانی؟ و از خودت هیچ پرسیده ای که چرا این همه فاصله میان تو و این آدم های زجر کشیده هست؟ مردمی که در مقابل دریافت پول فقط یک شکلات اروپایی، حداقل شش ساعت در روز این راه سخت و طاقت فرسا را آن هم با یک جفت دمپایی پاره بالا می آیند... تو مواظبی که نکند... با بادی که درون چادرت رسوخ می کند، سرما بخوری، در مقابلت اوست که باید ذکر بخواند بلکه سرما تا صبح امانش دهد...» (ص108). همین نگاه انسان دوستانه است که او را وامی دارد از جان باختگان کوهستان، چه ایرانی و چه خارجی، چند جا سخن بگوید و به ویژه از یازده نفری که در «کی دو» هم زمان با حضور تیم خودش در منطقه جان باختند، با اندوه فراوان یاد کند (ص237 تا 239).

 سبک نگارش حسن دل نشین است؛ نقل گزین گویه هایی از بزرگان کوه نوردی و ادب، و جا دادن شعرهای زیبا و مربوط به موضوع در میان نوشته هایش، کتاب را از یک گزارش یکنواخت که ممکن است فقط به درد معدودی کوه نورد جدی بخورد، بدل به حکایت دل یک شیدای کوهستان می کند که بسیار کسان از قشرهای گوناگون – حتی غیر کوه نورد – می توانند آن را بخوانند و لذت ببرند. شاید متناسب ترین و قشنگ ترین بیت شعری که حسن در این کتاب آورده، این کلام مولوی باشد که در سرآغاز آخرین فصل کتاب با عنوان «بازگشت» آمده است: مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست/بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست . شعری که اعتراف فروتنانه ی کوه نوردی است که به قله ی کوه می رود نه برای «فتح کردن» آن بلکه برای زانو زدن در برابر عظمت سترگ آن.

نکته های دیگری هم  در مورد این کتاب دارم که در فرصتی دیگر خواهم نوشت.