معرفی کتاب
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٩ : توسط : عباس محمدی

سیمای تاریخی جنگل‌های طبیعی و درخت‌زارهای ایران

تالیف: هانس بوبک

ترجمه: دکتر عباس پاشایی اول

انتشارات سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، چاپ اول: 1384

 (این مقاله را در آبان ١٣٨۴ نوشته ام و فکر می کنم که در جایی هم چاپ شده باشد، اما به یاد ندارم که کجا!)

هانس بوبک (Hans Bobek) برای کوه‌نوردان ایرانی نامی آشنا است. بوبک استاد علوم جغرافیایی دانشگاه بن (آلمان) بود و از نخستین کسانی است که به قله‌ی علم کوه (4850 متر، دومین قله‌ی بلند ایران) صعود کرده است. او در سال 1313 به همراه داگلاس باسک (Douglas Busk) جغرافی‌دان و کوه‌نورد انگلیسی که در سال 1312 از مسیر جنوبی به قله‌ی علم کوه صعود کرده بود، از راه سرچال (شمال علم کوه) وارد منطقه شد. آن دو به قله‌ی علم کوه صعود کردند، تمامی یخچال‌های منطقه را شناسایی کردند و نخستین صعودهای مستند قله‌های خرسان را به انجام رساندند.


کتاب سیمای تاریخی ... آن گونه که مترجم (استاد دانشگاه‌های چمران اهواز و علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان) در پیش گفتار آورده، برپایه‌ی مطالعات شخص هانس بوبک و گزارش‌ها و نقشه‌های دیگری که از دوره‌های پیشین در دسترس او بوده، در سال 1955 چاپ شده است.

بوبک، مقدمه‌ی کتاب را با این جمله آغاز می‌کند: «کشور ایران از نظر جنگل جزو فقیرترین کشورهای جهان می‌باشد ]...[ البته با در نظر گرفتن موقعیت کشور در کمربند قدیمی خشک جهان انتظار دیگری نیز نمی‌توان داشت.» (ص 1) سپس می‌گوید که اگر کوهستان‌های ایران که موجب ریزش باران‌های زمستانه، بهاره و حتی گاه تابستانه می‌شوند، نبود شاید جامعه‌هایی از گیاهان جنگلی را فقط می‌شد در مناطقی که آب‌های شیرین زیرزمینی ]و نزدیک به سطح زمین[ دارند، دید. «در حال حاضر فقط دامنه‌های مرطوب‌تر خارجی این ارتفاعات می‌باشند که توده‌های جنگلی ایران را بر روی خود جای داده‌اند. به طوری که برای کسی که ماه‌ها در مناطق خشک و بی‌آب و علف مرکزی گذرانیده باشد، یک سفر کوتاه به سواحل سرسبز و پوشیده از جنگل‌های خرم دریای خزر لذت‌بخش‌ترین لحظه خواهد بود.» (ص 1)

به این ترتیب، بوبک به نقش آشکار کوه‌ها در پدید آمدن جنگل‌های ایران اشاره می‌کند. در این زمینه، اهمیت کوه‌ها فقط محدود به جنگل‌های شمال و غرب ایران نمی‌شود، بلکه تقریباً در هر نقطه‌ی دیگر کشور هم که جامعه‌ی قابل توجهی از گیاهان چوبی دیده می‌شود، می‌توان تاثیر کوه‌ها را دریافت. برای نمونه، شکل‌گیری جامعه‌ی بادام و پسته‌ی وحشی در نقطه‌هایی از مناطق خشک جنوبی، مرکزی و شرقی ایران، مرهون کوه‌ها است که «ارتفاع زیاد ]آنها[ تا حدی با مساله‌ی خشکی مقابله می‌نماید.» (ص 54)

کوه‌ها، نه فقط در پدید آمدن جنگل‌ها، بلکه در شکل دادن تنوع گسترده‌ی گونه‌ها و اقلیم‌ها هم نقش داشته‌اند. بوبک می‌گوید: «در حالی که سواحل دریاچه‌ی خزر به بیننده، تصویری از پوشش گیاهی متراکم استوایی را ارایه می‌نماید، قدری بالاتر، دامنه‌های سرد و مه‌آلود بالابند و میان‌بند ]...[ به انسان این تصویر را می‌دهد که شاید در جنگل‌های راش اروپای شمالی می‌باشد». (ص 2-1) و نیز می‌گوید: «به علت کوهستای بودن منطقه ]ی بالابند خزر[ گاهی فقط در چند صد قدمی می‌توانیم از داخل یک حوزه‌ی اقلیمی خارج شده و به حوزه‌ی دیگری داخل شویم.» (ص 21)

در صفحه‌های ابتدایی کتاب، بوبک به تشریح موقعیت و کیفیت جنگل‌های هیرکانی (خزری) می‌پردازد، و ضمن آن به نکته‌ای اشاره می‌کند که به نوعی با مسایل امروز ما ـ موضوع جنگل‌نشینان، فرسایش، سیل ـ ارتباط می‌یابد. او می‌نویسد: «از زمان‌های بسیار قدیم، حرکت کاروان‌های بزرگی از هیزم و زغال از مناطق جنگلی به طرف مناطق مسکونی، تصویر آشنایی بوده است، ولی دست‌یابی به وسایل نقلیه‌ی موتوری و راه‌آهن، این استفاده‌ی بی‌رویه از این منابع را صد چندان نموده است ]...[ در عین حال این جنگل‌ها از داخل نیز توسط دام‌داران و جنگل‌نشینان درنهایت بی‌توجهی مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. به طوری که هیچ بیننده‌ی دقیقی نمی‌تواند در این مطلب شک داشته باشد که سطح جنگل‌های خشک ایران در قرن‌ها و هزاره‌های اخیر به طور قابل توجهی کاهش یافته است. این حدسیات نه تنها بارها توسط کارشناسان ذکر شده است، بلکه از نظر تاریخی نیز می‌توان آن را ثابت نمود.» (ص 2)

امروزه، در میان محیط زیستی‌های ایران ـ به ویژه در بخش غیردولتی‌ها ـ تمایلی به دست کم گرفتن اثر ویران‌گر جنگل‌نشینی و دام‌داری در جنگل‌ به چشم می‌خورد. سازمان‌های غیردولتی، در مواردی با خوش‌بینی بیش از حد، از «سازگاری جوامع محلی با زیست بوم‌ها» سخن می‌گویند، و بر این پایه، از طرح‌هایی مانند «طرح خروج دام از جنگل» انتقاد می‌کنند. گو این که این طرح دولتی، مانند بسیاری طرح‌های دیگر، بدون پیش‌بینی‌های لازم (از نظر بودجه، تامین رضایت صاحبان حق، ایجاد شغل جایگزین، ...) مطرح شده، و گو این که دولت هم زمان با این سروصداها، اجازه‌ی جنگل‌زدایی‌های صنعتی و بی‌رحمانه را در ابعادی باور نکردنی داده است ـ اما «جوامع بومی» یا شبه بومی (مهاجر) ما هم کم سهمی در نابودسازی آرام و پیوسته‌ی جنگل نداشته‌اند، به ویژه در سال‌های اخیر که رشد جمعیت و مجهز شدن آنان به اره‌های موتوری، فشار آنان را به منابع طبیعی چندین برابر کرده است.

بوبک در همین زمینه می‌نویسد: «در مازندران و گرگان در میان باقی‌مانده‌هایی از جنگل‌های طبیعی، صفحات وسیعی را بیشه‌زارها فراگرفته‌اند. این حالت را می‌توان بخصوص در بخش جنوبی بندر استرآباد ـ گرگان مشاهده نمود. به طوری که اگر قدری در شرق آن یعنی در کردکوی، جنگل‌های مرطوب به صورت کاملاً متراکم در حد واسط گرگان و مازندران باقی نمانده بود، انسان تصور می‌نمود که یک استپ را پیش‌رو دارد.» (ص 16) متاسفانه در سال‌های اخیر، حتی این مناطق و دیگر مناطق گرگان (استان گلستان)، از جمله مناطق بسیار شرقی و شمالی‌تر (مانند کلاله) که به گفته‌ی بوبک به علت کم بودن جمعیت ساکن ـ ناشی از خطر حمله‌ی ترکمن‌ها ـ (ص 25) جنگل‌های انبوه داشته‌اند، به استناد عکس‌های ماهواره‌ای موجود، حجم عظیمی از جنگل‌های خود را از دست داده‌اند. در تمامی این مناطق، وجود جنگل‌های جلگه‌ای (مانند یک «لکه» در دلند) کاملاً استثنایی است و حتی شیب‌های تند هم پوشش خود را از دست داده و مستعد بروز سیل شده‌اند. جنگل‌زدایی در بسیاری از بخش‌های این مناطق، نه ناشی از یک طرح بزرگ و صنعتی، بلکه نتیجه‌ی تخریب آرام، به دست ساکنان جنگل و حاشیه‌ی جنگل بوده است.

بوبک، از دریای خزر و سد کوه‌های جنوب آن، به عنوان «بزرگ‌ترین ناهماهنگی در اطراف کویرهای ایران» نام می‌برد. رطوبت دریای خزر، در پشت کوه‌های البرز حبس می‌شود و درنتیجه «در این منطقه، به صورت موضعی یک منطقه‌ی جنگلی مرطوب به وجود آمده که در حالت عادی می‌باید فقط یک جنگل ساده‌ی ارس قرار گرفته باشد. ارزش این هدیه‌ی طبیعت برای ایران در حدی غیرقابل تصور می‌باشد.» (ص 73) اما، خود ما ارزش این هدیه را درنیافته‌ایم و از خاص و عام کمر به نابودی این باریکه‌ی بی‌نظیر کشور بسته‌ایم.

جنگل‌های گیلان و مازندران، طی دهه‌ها و سده‌ها به دست کشاورزان برای درست کردن باغ‌های توت و شالی‌زار، یا به دست دام‌داران برای تغذیه‌ی دام‌ها، و یا به دست تهیه‌کنندگان زغال، «مورد بهره‌برداری بی‌رویه بوده» و «از مجاورت مناطق مسکونی و راه‌های سراسری عقب‌نشینی کرده است.» (ص 2) این، رفتار عموم مردم با جنگل بوده است؛ فقط شیوه‌ی کار «خواص» یا مدیران اقتصادی کشور در دو سه دهه‌ی اخیر توانسته این تخریب آرام و موریانه‌وار را کم‌رنگ نشان دهد. شیوه‌ای که با طرح‌های «جنگل‌داری»، احداث کارخانه‌های چوب و کاغذ، و معدن‌کاوی‌ها و راه‌سازی‌ها، عرصه‌های گسترده‌ای از جنگل‌ را به ناگاه و در پیش چشمان یک نسل صاف کرده است.

پژوهش‌گران دیگر هم به تاثیر جنگل‌نشینان و جوامع بومی نزدیک به جنگل، در نابودسازی آن اشاره داشته‌اند. دُپلانول، استاد جغرافیای دانشگاه سوربن، در تحقیقی که مربوط به اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی است و در ایران با عنوان مطالعاتی درباره جغرافیای انسانی شمال ایران منتشر شده است (انتشارات دانشگاه مشهد، 1358) در مورد کلاردشت چنین می‌نویسد: «مصرف قابل توجه چوب برای خانه‌سازی سبب بهره‌برداری وسیع از اراضی جنگلی اطراف، از ارتفاع 1400 تا 2000 متری گردیده است و این امر موجب انحطاط جنگل‌های متراکم قدیمی و ایجاد جنگل‌های تازه‌پایی شده است که از لحاظ چوب‌های صنعتی فقیر بوده‌اند.» (ص 131) و «احداث راه کلاردشت، که عبور از آن با کامیون به سهولت امکان‌پذیر بود، از آن پس تخلیه‌ی این محصول ]زغال[ را که حمل و نقل آن به وسیله‌ی حیوانات ظاهراً چندان مقرون به صرفه نبود، تسهیل کرد. روستاییان از این رهگذر به هیزم‌شکن و زغال‌ساز مبدل شدند. در هر گوشه‌ی جنگل کوره راه‌های ابتدایی زغال‌پزی با بازدهی بسیار نازل (حداکثر 10%) ایجاد گردید. ]...[ در رودبارک شماره‌ی قاطرهایی که چوب را از جنگل به کوره می‌بردند و زغال را از کوره به جاده‌های کامیون‌رو منتقل می‌ساختند، از 5 راس در حدود سال 1935 به 170 راس در 1958 بالا رفت ]...[ ولی به زودی بحران فرارسید. استفاده‌ی بی‌رویه از این منبع، جنگل را به حال احتضار افکند و از آن جز خرابه‌ای برجای نماند. (ص 138-136)

به هر حال، بررسی‌های تاریخی، و مشاهده‌های امروزی که بریدن درختان را برای خانه‌سازی، درست کردن املاک شخصی، فروش هیزم به ویلانشینان، سرشاخه‌زنی برای تغذیه‌ی دام، و «آبادسازی» جنگل برای احداث باغ و کشتزار نشان می‌دهد، درستی این ادعا را که عموم مردم (و از جمله، جنگل‌نشینان) هم در نابودسازی جنگل‌های ایران نقش داشته‌اند، ثابت می‌کند. عباس پاشایی اول (مترجم کتاب سیمای تاریخی ...) می‌نویسد: «پوشش جنگلی ایران از عهد بسیار قدیم ]...[ جهت تهیه‌ی زغال و رفع نیازهای خانه‌سازی و صنعتی و چرای دام و اقدامات مشابه جنگل‌نشینان مورد بی‌توجهی و بی‌مهری قرار داشته و هنوز هم، به خصوص از زمان دست‌یابی کشور به وسایل نقلیه‌ی موتوری، با شدتی صد چندان ادامه دارد.» (پیش گفتار)

 

بوبک، بیشترین گستره‌ی جنگلی ایران را مربوط به ناحیه‌ی خزری می‌داند، و به نظر می‌رسد که در مورد جنگل‌های غیرشمال، نظر او بیشتر به جنگل‌هایی است که «بوده‌اند» یا «می‌توانند باشند»؛ او به استناد اطلاعاتی که در دسترس داشته، می‌نویسد که سطح جنگل‌های ایران در سال 1943 در حدود هشت میلیون هکتار (حدود 5 درصد سطح کشور) بوده که 7-6 میلیون هکتار آن جنگل‌های شمال بوده است. پیش از چاپ کتاب، آمار دیگری از ایران (پیرنیا) به دست او می‌رسد که مطابق آن، سطح جنگل‌های کشور، برابر با 19 میلیون هکتار (6/11 درصد سطح کشور) تخمین زده می‌شود. (ص 75) به نظر می‌رسد که ایرانیان، به ویژه مقام‌های رسمی، از حدود شصت سال پیش تمایل داشته‌اند که آمار جنگل‌های کشور را بیشتر نشان‌ دهند، و این فقط با خوش‌بینی بیش از حد در مورد بقایای جنگل‌های زاگرس ممکن بوده است. چنان که در سال 1381 هم با وجود اضمحلال جنگل‌های واقعی زاگرس، سازمان جنگل‌ها و مراتع در پایگاه اینترنتی خود، سطح کل جنگل‌های ایران را 40/12 میلیون هکتار اعلام کرده است (ص 75 همان کتاب؛ ضمیمه‌ی اضافه شده توسط مترجم). اما، همان گونه که دکتر پاشایی اول گفته است «ارقام ارایه‌شده‌ی اخیر مورد تایید کارشناسان نبوده و سهم جنگل‌های ایران را خیلی کمتر از این حد می‌پندارند.» (همان جا)

چهل سال پیش، جنگل شناسانی مانند محمد طباطبایی و کریم جوانشیر (در کتاب جنگل‌های باختر ایران، انتشارات سازمان جنگل‌بانی ایران، 1345) هر جا که از جنگل‌های زاگرسی یاد کرده‌اند، وضع آنها را نامناسب خوانده‌اند. آنان تقریباً در مورد تمام نقاط «جنگلی» استان‌های کردستان و کرمانشاه گفته‌اند که اراضی جنگل بر اثر چرا و رفت و آمد مکرر دام، امکان‌ زادآوری با دانه را از دست داده‌اند؛ پوشش هوموسی (شاخ و برگ پوسیده) از میان رفته؛ درختان بلوط بر اثر شاخه‌زنی برای تغذیه‌ی دام‌ها، و درختان بنه بر اثر زخمی شدن در جریان برداشت سقز از شکل‌ افتاده و مریض شده‌اند؛ تولید چوب این اراضی بسیار کم است؛ خاک‌ها فرسایش شدید یافته‌اند و دربسیاری جاها سنگ مادر نمایان شده؛ تاج درختان در کمتر جایی به هم می‌رسد؛ و جز در مناطق کوهستانی، در جای دیگر جامعه‌ی قابل توجهی از گیاهان چوبی باقی نمانده است. از عکس‌هایی هم که در کتاب یاد شده هست، می‌توان دریافت که جنگل به معنای واقعی (جامعه‌ی‌ درختان تنومند با تاج به هم پیوسته و تراکم خوب) حتی در آن سال‌ها هم پدیده‌ای بس کم‌یاب در زاگرس بوده است.

حبیب‌الله ثابتی، دیگر جنگل‌شناس ایرانی هم در حدود چهل سال پیش می‌نویسد: «در کوه‌های زاگرس، از سردشت و کردستان تا فارس و کازرون و همچنین در ارتفاعات جنوبی البرز و سایر مناطق کوهستانی کشور، جنگل‌های تنک نیم خشک، به طور مقطع و بریده بریده به حال وحشی دیده می‌شود. هرچند مساحت این جنگل‌ها قریب 12 میلیون هکتار تخمین زده شده است، ولی اگر اراضی بایر و غیرجنگلی از آنها مجزا شود، تصور نمی‌رود از 5 تا 6 میلیون هکتار بیشتر شود. (کتاب جنگل‌های ایران، شرکت کتاب‌های جیبی، چاپ دوم 1357، ص 146).

پس از انقلاب، عامل‌هایی همچون به هم ریختن نظام مدیریت جنگل و مرتع، درگیری و جنگ در بسیاری از مناطق غرب کشور، کمبود سوخت و درنتیجه افزایش مصرف هیزم و بوته، و افزایش جمعیت ـ بهره‌برداری بی‌رحمانه از درخت‌زارهای زاگرس را به شدت افزایش داد. امروز، مشاهده‌ی مستقیم مناطقی که طباطبایی و جوانشیر و دیگران، در آنجاها جنگل دیده بودند، آشکارا فرسوده‌تر شدن خاک و کم‌تر شدن تعداد گیاهان چوبی را می‌رساند؛ در برنامه‌های کوه‌نوردی که خود من در مناطق دور از دسترس زاگرس داشته‌ام ـ مانند خط‌الراس و دره‌های کوه شاهو (حدفاصل پاوه تا بانه)، خط‌الراس کوه قندیل (ارتفاعات مرزی در حدفاصل پیرانشهر تا سردشت) و دره‌های بسیار صعب‌العبور آن، کوه چهل چشمه (منطقه‌ی دیواندره)، دامنه‌های شمالی و جنوبی کوه‌های دنا (از سمیرم تا یاسوج) و خط‌الراس این رشته، منطقه‌ی آبشار تل زنگ و سالن کوه (در لرستان)، مناطق اشترانکوه، زردکوه و ... هیچ کجا جنگلی ندیده‌ام که از نظر درصد پوشش، پیوستگی تاج، قطر درختان، و صاف و سالم بودن تنه‌ها، قابل مقایسه حتی با جنگل‌های درجه‌ی دوی شمال باشد. وضع، در «جنگل»های اُُرُس دامنه‌های جنوبی البرز و خراسان، در «جنگل‌»های بنه و بادام دشت ارژن فارس و دیگر جاها، و در «جنگل‌»های تاغ کویر، از این هم بدتر است. نامی که امروز بر جامعه‌های درختی غیرشمال ایران می‌توان گذاشت، «درخت‌زار» است و نه جنگل.

دادن آمار 12 میلیون هکتار جنگل در غرب کشور، فقط دامن‌زدن به یک توهم است که نتیجه‌ی آن «تلطیف فاجعه» و دور نشان دادن خطر است. در زاگرس، ما حداکثر می‌توانیم از جنگل‌های نیمه خشک به شدت بهره‌برداری شده، یا از استعدادها و اراضی جنگلی بگوییم. این، بدان معنا نیست که ارزش زمین‌های جنگلی (عرصه‌هایی که پیشینه‌ی جنگلی دارند) را دست کم بگیریم، چرا که آنها همچنان تنها امید ما در نگهداری خاک و جذب آب، بستر تنوع زیستی، کمک‌کننده به معیشت مردم، ... هستند و در صورتی که به شکل موثری حفاظت شوند، استعداد آن را دارند که پوشش‌های به راستی جنگلی را باز پدید آورند. اما، اگر بدانیم که دیگر در این رشته کوه طولانی، جنگل انبوه و حتی نیمه انبوه نداریم و در شمال هم در سی سال گذشته ـ در برآوردی خوش‌بینانه و دولتی ـ در حدود یک سوم از جنگل‌های خود را از دست داده‌ایم (رییس سازمان جنگل‌ها و مراتع، روزنامه‌ی همشهری 23/8/84)، آن‌گاه بهتر می‌توانیم برای حفظ جنگل‌های باقی مانده و احیای جنگل‌های نابودشده‌مان برنامه‌ریزی کنیم.

بوبک، به خوبی وضع پوشش درختی زاگرس شصت سال پیش را توصیف می‌کند: «این جنگل‌ها عبارت از جنگل‌های تنک و خشکی می‌باشد که اکثراً از درختان کوتاه و به ندرت بلندتر از 15-10 متر و با تاجی پهن و تنه‌ای کج و معوج تشکیل شده‌اند. به علت غیرپیوسته بودن تاج این درختان، این دامنه‌های جنگلی از دور به صورت صفحات لکه‌ای به نظر می‌رسند که نسبت به چگونگی شرایط محیط و شدت و ضعف بهره‌برداری توسط انسان، می‌تواند متراکم یا تنک بوده و یا این که اصولاً درختی نداشته باشد ]...[ بعضی از این جنگل‌ها، بیشتر منظره‌ی پارک‌هایی را دارند که در زیر آنها گوسفندان چرا کرده و یا حتی شخم می‌شود (ص 40) و یا در جایی دیگر می‌گوید: «خیلی باید انسان خوشبخت باشد اگر بر روی صفحات دیم‌کاری وسیع ]شمال کرمانشاه[ بتواند یک درخت تنومند ]...[ ببیند.» (ص 45) و نیز: «تمام ارتفاعات ]لرستان[ مابین 2150-900 متر از سطح دریا می‌توانند به طور طبیعی از درخت پوشیده باشند، ]چنان که[ در گذشته چنین بوده است.» (ص 43)

آن چه که برای ما کوه‌نوردان و دوستداران محیط‌های کوهستانی جالب توجه است، این است که در پنجاه و چند سال پیش ـ و حتی دوره‌های پیش از آن هم که بوبک نقل قول می‌کند، جنگل‌های زاگرسی فقط در ارتفاعات وجود داشته‌اند، و این از یک سو نشان‌گر نقش بی‌بدیل کوه‌ها در پدید آمدن جنگل (و دیگر انواع پوشش‌های گیاهی) است، و از سوی دیگر نشان‌گر آن که کوه‌ها، آخرین پناهگاه‌های جنگل بوده‌اند. در عین حال، غمی غریبانه (نوستالژیک) به ما دست می‌دهد، هنگامی که می‌خوانیم در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نواری از جنگل‌های بلوط و ارس در زاگرس ـ حتی دامنه‌های داخلی آن ـ وجود داشته است؛ بوبک از گزارش‌های پژوهش‌گران غربی یاد می‌کند که در سلطان آباد اراک، اشتران‌کوه، رشته کوه دینار (دنا)، زردکوه بختیاری، الوند و ... توده‌های جنگلی قابل توجه دیده بودند. (ص 44 و 45)

در جاهای دیگر، بوبک به جنگل‌هایی از گونه‌های متفاوت اشاره می‌کند که در کوه‌های مناطق دیگر بوده‌اند، اما در زمان مطالعه‌ی او آثار کمی از آنها باقی مانده بوده است: در دامنه‌های شمال سبلان (ص 36)، کوه بزقوش (ص 37)، و حتی پوشش اُرُس در توچال شمال تهران (ص 26)، یا در تفتان بلوچستان که دیدن عکس صفحه‌ی 130- مربوط به حدود هفتاد سال ـ پیش آه از نهاد انسان برمی‌آورد که چه پوششی از درختان پسته در آنجا وجود داشته است.

 

خواندن کتاب بوبک، شاید یک بار دیگر وظیفه‌ی تک تک ما و مدیران کشور را به یادمان آورد که باید در حفظ جنگل‌های باقی‌مانده‌مان بکوشیم. اندک پوششی که سوای ارزش‌های زیستی و اقتصادی شناخته شده، این ارزش را هم دارد که یک نشان سرسختی حیات در عین شکنندگی آن، و نشان گرایش زمین به سبز داشتن خود است!

در پایان، نکته‌ای را هم در مورد ترجمه‌ی کتاب «سیمای تاریخی ...» یادآور می‌شوم؛ این ترجمه در پاره‌ای جاها نارسا است و به یک بازنگری نیاز دارد. شیوه‌ی نگارش (رسم‌الخط) آن نیز پر ایراد است و با شیوه‌ی امروزین نمی‌خواند. نکته‌ی دیگر این که مترجم در بسیاری موردها، نام محل‌های ایرانی را با املای لاتین آورده که ظاهراً به دلیل تشخیص ندادن نام اصلی بوده است.

با این حال، این ایرادها از ارزش کتاب کم نمی‌کند، کوشش مترجم هم در خور قدردانی است.