...و نوبت ما ؟!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٥ : توسط : عباس محمدی

و نوبت خویش را انتظار می کشیم

بی هیچ خنده ای ...

امروز عصر بچه ها زنگ زدند که بیا دفتر باشگاه آرش ؛ دل ام هری ریخت ... . محمد نوری بی آن که خبری شنیده باشد ، از دیروز به من و یکی دو نفر دیگر گفته بود که : « کوله هایتان را  آماده کنید » .

یاد مادرم افتادم ،‌ هنگامی که لنگ لنگان یا با دست شکسته یا با سرمازدگی ، به خانه می رسیدم.

ما آنان را آزرده ایم... آیا عاشق ایم یا خودخواه ؟!

کدام دوستی می یارد که در چشمان مادران اینان نگاهی بیاندازد ؟

از علم کوه خبرهای خوبی نمی رسد ...

عباس محمدی