این محیط ‌زیستی‌های احساساتی؟!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : عباس محمدی

عباس محمدی- سبزپرس

در بیشتر نشست‌هایی که طرفداران محیط زیست با مدیران بخش‌های عمران دارند، یکی از ترجیع‌بندهای گفتار ساخت و سازگرایان این است که «شما طرفداران محیط زیست، با موضوع‌های اجتماعی احساساتی برخورد می‌کنید!» از آن‌جا که این گونه سخنان بسیار تکرار و "احساسات" بیچاره(!) بدل به دشنام شده است، بسیاری اوقات افرادی از درون طیف مدافع حفظ هوا و آب و خاک هم به دوستان خود سفارش می‌کنند که «مراقب باشید، احساس بر عقل‌تان چیره نشود!»

گویا، این اصالت قائل شدن به "عقل" یکی از دستاوردهای مدرنیزاسیوندر ایران است؛ مدرنیسمی که فن‌سالاری، ریاضیات، فیزیک، علم توپخانه، و ماشین را در فرهنگ غرب دید، اما مدرنیته را که سبب‌ساز توسعه‌ی فنی و در واقع بن‌مایه‌ی پیشرفت مادی غرب بود، ندید(1). مدرنیته، شیوه‌ی نگریستن منتقدانه، چالش‌برانگیز، شکاکانه، و نوجویانه به جامعه و محیط اطراف بوده است. این صفت‌ها، بیشتر با دنیای حسی انسان – و نه عقل "دو دو تا چهار تا" - سر و کار دارد، چرا که مرزشکن است و در خود جوهر ماجراجویی، شور، و عشق را دارد.


در فرهنگ کهن ایران، به‌ویژه در عرفان ایرانی، عقل در برابر عشق ارجی ندارد و فرهنگ ما سرشار از مضمون‌هایی مانند این است که عطار می گوید: خرد گنجشگ دام ناتوانی است/ ولیکن عشق سیمرغ معانی است، یا مانند این که حافظ می‌سراید: قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق/ چو شبنمی است که بر موج می‌کشد رقمی، و نیز این که: خصلت از عشق جوی، نی ز عقل/ تا که خالص شوی چو زر خِلاص. در غرب هم چنین نبوده که عقل یا واقعیت‌های عینی همیشه راهنمای جامعه به سوی سعادت فرض شود. در دوران مدرن، مثلا در اواخر سده‌ی نوزدهم، نظریات فراوانی در کشورهای اروپایی پدید آمدند که سیاست عقل را، در مقابل احساس، در زندگی انسانی به مبارزه خواندند. حتی جامعه شناسی چون ماکس وبر که عقلانیت را نیروی عمده‌ در زندگی اجتماعی می‌دید، از نتایج آن در گسترش بی‌رحمانه‌ی بوروکراسی و «افسون زدایی» از جهان نگران بود. متفکر معاصر او، پاره‌تو، معتقد بود که عقل در جامعه نقش کوچکی بازی می‌کند و جامعه به طور عمده از سوی احساس‌های درونی هدایت می‌شود(2). متفکرانی مانند ریچارد رورتی نیز  دو سنت عقل‌گرایی و احساس‌گرایی در فلسفه‌ی غرب را متضاد ندانسته و آشتی این دو را در اجتماعی دموکراتیک و انسانی ممکن دانسته‌اند(3).

نه‌تنها در طول تاریخ گذشته‌ی بشر، احساساتی همچون غریزه‌ی بقا، حرص، و لذت برتری جویی، بخش عمده‌ی رویدادهای بزرگ مانند تشکیل طبقه‌های اجتماعی، قانون‌گزاری، شکل‌گیری خاندان‌های حکومتگر، و جنگ‌ها را پدید آورده، بلکه حتی در امروزی‌ترین جامعه‌ها، بیشتر جلوه‌های فرهنگ جاری، ریشه در احساس دارند. در مبارزه‌های انتخاباتی که جایگزین نبردهای خونین گذشته شده، در مسابقه‌های ورزشی، در تفریح‌ها، در کارهای خیریه، در هنر، در کامجویی جنسی، و بسیاری از دیگر جنبه‌های زندگی روزانه، موتور محرک انسان همانا شور و حسی درونی است که با عقل و عدد و رقم قابل ارزیابی نیست. خواندن سرودهای میهنی، برافراشتن و تکان دادن پرچم، هلهله کردن‌ها، فریادهای شادمانه، غرق شدن در جذبه‌ی سخن‌رانی سخنوران زبردست، و بیخود شدن به گاه شنیدن موسیقی دریا و جنگل و سالن کنسرت، یا سرمستی در خلوت شبانه که در این رویدادها و رفتارها به چشم می‌خورد و کلیت زندگی را شکل می‌دهد، همانا با عالم حس سر و کار دارد. تا جایی که می‌توان گفت در واقع، هر آن‌چه که محاسباتی است، در خدمت ارضای احساسات است!

ترجمان تراژیکومیک عقل‌گرایی در میان متخصصان و فن‌سالاران ایرانی، اعتقاد بی چون و چرا به کارایی علم ابزاری است در سعادتمند ساختن جامعه، بی اعتنا به مردم و دانش مردمی و سرزندگی جامعه و محیط زیست. این اعتقاد، آن‌گاه که با حیله‌گری‌های پول‌پرستانه و زمینه‌چینی برای برداشتن سهم هرچه بزرگ‌تری از کیک درآمدهای ملی توام شود، حاصل همانا به کار گرفتن مشتی محفوظات فرموله خواهد شد برای "ساختن" کل کشور... ، و تبدیل سرزمین به کارگاه ساختمانی، و قالب کردن جاده و شهرک و سد به عنوان نشانگان پیشرفت. در این سپهر اندیشگی، مهم نیست که جاده، کجا را به کجا وصل می کند و چه منطقه‌ای را از چه منطقه‌ای جدا می‌کند؛ مهم نیست که چگونه زندگی‌ای در آن شهرک جاری است؛ و اهمیتی ندارد که آن سد، خروش سرزنده‌ی رودی را خاموش می‌سازد. مهم این است که متخصصان "عاقل"، ساخت آن‌ها را تایید کرده‌اند.

طنز تلخ قضیه آن جا است که این عقل‌گرایان، همیشه با شور و ذوق فراوان از دستاوردهای خود سخن می‌گویند، و هنگام زدن کلنگ پروژه، یا در مراسم آیینی افتتاح، با احساسات فراوان لاف "پیروزی بر طبیعت" و غرورآفرین بودن کار را می‌زنند، و از تمام امکانات رسانه‌ای برای تهییج احساسات مقام‌های رسمی و توده‌ی مردم سود می‌جویند. در واقع، آنان نیز با عمل خود نشان می‌دهند که احساسات اگر نیروی برتر پیش‌برنده‌ی جامعه هم نباشد، دست‌کم هم‌تراز عقل، در شکل‌دهی اجتماع و فرهنگ نقش دارد.

برای آن که مثالی در ارتباط با تحقیر نامیمون احساسات دوستداران طبیعت و میراث فرهنگی از سوی "عقل‌گرایان" وطنی (و تسلیم نسبی این گروه به آن تلقی مزورانه) به دست دهم، اشاره می‌کنم به دو نشست منتقدان سد سازی در دانشگاه صنعتی شریف در اول خرداد 91 و 29 اردیبهشت 92 (هر دو به مناسبت روز ملی حمایت از رودخانه‌ها)؛ به یاد دارم که در نشست سال 91 علیرضا دائمی و هدایت فهمی از مدیران و مشاوران بخش آب در وزارت نیرو، و در سال 92 عبدالرحیم صلوی تبار مشاور مدیر عامل شرکت سدسازی مهاب قدس، سخنانی با این مضمون داشتند که «نباید به پیامدهای سدسازی با دید احساسی برخورد کرد». در هر دو مورد، من (شاید کمی برافرخته و احساسی!) اعتراض کردم که چگونه می‌توان بی‌خانمان شدن صدها هزار نفر، نابودی صدها هزار درخت قدیمی، به زیر آب رفتن صدها هزار هکتار مرتع، غرق شدن ده‌ها محوطه‌ی تاریخی، خشک شدن تالاب‌ها، و دیگر فاجعه‌های ناشی از سدسازی را دید و احساساتی نشد؟!

یک نمود دیگر احساسات در هر دو برنامه‌ی یادشده، این بود که بسیاری از حاضران در سالن همایش با شنیدن پاره‌ای سخنان منتقدان سدسازی، به نشانه‌ی همدلی کف می‌زدند.  دکتر علم الهدی از استادان دانشگاه شریف، که دل با دوستداران محیط زیست هم دارد، در هر دو سال تذکر داد که بهتر است «در این محیط علمی احساساتی نشویم و به جای دست زدن یا انتقاد تند، صحبت علمی کتیم و راه حل نشان دهیم». در این‌جا، از آن استاد گرامی اجازه می‌خواهم که بگویم اشکال در احساسی بودن (و یا علمی بودن) عملکردها نیست؛ اشکال در وارونه کردن بعضی واقعیت‌ها، در نادیده گرفتن بعضی دیگر، در پایمال ساختن حقوق گروه‌های بزرگی از مردم و بخش‌هایی گسترده از سرزمین، و در سوء استفاده از عقل و حس برای سودجویی‌های غیرمشروع و "محیط زیست بر باد ده" است. حساس بودن به تخریب‌های طبیعت، و احساساتی شدن در برابر شکوه و زیبایی طبیعی، نه یک ایراد بلکه حسنی است که باید در تشویق و ارتقای آن کوشید.

 

پی‌نوشت

1) در مورد فروکاستن مدرنیته به مدرنیزاسیون در ایران، نگاه کنید به: فصل ششم از کتاب علی میرسپاسی با عنوان دموکراسی یا حقیقت.

2) نگاه کنید به: فصل هشتم کتاب منتقدان جامعه، نوشته ی تام باتامور، ترجمه‌ی محمد جواهر کلام.

3) میرسپاسی، همان، فصل دوم