گرسنگی! پاياب انسان ...
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٥ : توسط : عباس محمدی

پابلو نرودا ، در بخش دهم شعر با شکوه بلندی های ماچوپیچو ( با ترجمه ی زیبای فرامرز سلیمانی و احمد کریمی حکاک ) با پرسش از شهر باستانی ماچو پیچو و ساکنان آن - در عالم پندار -  انسان امروز و انسان را به طور کلی به چالش می کشد که بنای زندگی خود را بر چه ستم کاری بی پایانی به دیگران ، برنهاده است :

ماچوپیچو ! آیا

سنگ بر سنگ نهادی ، و بر بنیاد ژنده ای؟

اخگر را بر اخگر نهادی و بر شالوده ی اشک؟

آتش در طلا نهادی و لرزان در درون آن

فواره ی سرخ خون؟

...

خشکه نان بینوایان را از درون جان ات قی کن ...

می توان گفت ( و باید گفت ) که انسان بنای سلطه ی خود را به ستم ، نه تنها بر دوش دیگر انسان ها ، بلکه بر تمامی طبیعت نهاده است ؛ سنگ سنگ ساختمان هایی که چمن کنار ه ی رود را از جولانگه پازن و قوچ ، به ویلای شخصی بدل ساخته ، بنیادی است که « خشکه نان » یا روزی حیات وحش را بلعیده است .

همیشه دیدن صحنه ی غذا خوردن ساده ی آدمیان ، حسی از هم دردی را در من برانگیخته است ؛ آیا این آدمی که از پس چند ساعت گرسنگی کشیدن به « پایاب » خود رسیده است ، همان انسان مغرور ی است که میل به سلطه بر همه چیز دارد ؟! همه ی ما در برابر گرسنگی ناتوان ایم ، و همه می توانیم با خورش ساده ای سیر شویم . بیاییم فرصت یک شکم غذای سیر را به حیوانات هم بدهیم ...  .