مطلبی از استاد پرويز رجبی
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٦ : توسط : عباس محمدی

 مطلب زیر را از وبلاگ www.parvizrajabi.blogspot.com  برگرفته ایم .

 

سرزمین کیمیاگران!

 

غریب حکایتی است این حکایت مردم ما!

نمی دانم در این وقت شب دردم را چگونه درمان کنم. هنوز چند ساعتی از عمر روزنوشت پیشینم نمی گذرد.

این قلم زنی هم حکایت غریبی است که شب و روز آدمی را یکی می کند... بزرگ ترین دوستی که نویسنده برای خودش برمی گزیند خود اوست. او اگر به این یکی دوست دروغ نگوید، من او را رستگار می دانم. آن گاه برگ درختان سبز هم به جلوه خود می پردازند و معرفت آفرین می شوند....

داستان باباسرگی تولستوی را خوانده اید؟.... جدال تولستوی با خودش را می گویم.... او در دستی تیغ دارد و در دستی قلم.... و انگشت خود را قلم می کند تا مبادا به قلم خیانت کند....

سهم بزرگی از انصاف امانتی است ارجمند نزد قلم به دستان.... می ترسم سخنم شعار تلقی رشود. اما چه باک! زنده باد قلم. این آبشخور رستگاری

در این سال ها  شیفتگی سرشاری را می بینم در نگاه ایرانیان به میهن. در هر کسی به شیوۀ خودش. در این میان دم زدن از سنت ها و جشن های ملی هم گونه ای روزافزون یافته است.

و چنین پیداست که گویا همگان می دانند که ایرانیان خاک را به نظر کیمیا می کنند!...

دیروز، روز سیزده بدر، میلیون ها تهرانی (و شهرستانی و روستایی) سر به بیابان گذاشتند برای پاسداری از آیینی میهنی.

و دیروز میلیون دستمال کاغذی، میلیون ها پاکت و کیسۀ پلاستیک ده ها نوع قاقالیلی، میلیون ها قوطی و شیشۀ یک بار مصرف نوشابه و پوست میلیون ها پرتقال از پنجرۀ ماشین ها و در چادرها  و از روی فرش پیک نیک برروی میلیون ها جوانه ای که آهنگ روییدن داشتند و دارند باریدن گرفت و تارکشان را به درد آورد.

و بارها شاهد بودم که از پنجرۀ انواع ماشین زباله نثار راه و کنار راه می شد.

ماشین بنزی صدها میلیون تومانی را دیدم که شیشۀ پنجره اش با هنجاری مدنی پایین رفت و بی درنگ پوست پرتقالی به باند میانی اتوبان پرتاب شد... بگذریم از این که به سبب کندی ترافیک می دیدی که پرتقال زیبا با چه شتاب و ولعی پوست می شد. و می دیدی که کودکان ناظر و شاهد احترام پدر و مادرشان به مردم و زمینی که مدعی هستیم که به نظر کیمیاش می کنیم بودند. از خود پرسیدم آیا یک لرد لعنتی انگلیسی چنین رفتاری را از خود به نمایش می گذارد؟...

شامگاهان که بر می گشتم، کنار راه تا چشم کار می کرد زمین سوخته بود و زباله دانی کبیر ملتی کبیر و شیفتۀ سنت های اساطیری...

از خودم پرسیدم، شبانگاه که نوبت اشغال زمین بیابان به شغال ها و روباه ها خواهد رسید، حتما این ددان از دگرگونی غیر مترقیه فضای آکنده از استخوان مرغ و قلم گوسفند و ته دیگ سوخته درشگفت خواهند ماند... و خواهند دید که بر سر هر بته ای قطعه پلاستیکی در اهتزاز است و تا عادت به موقعیت جدید بکنند، خود را خواهند باخت...

کنار دریا هم که می بودم، چشم انداز همین می بود. به اضافۀ لنگه کفش پلاستیک و لاستیک اتومبیل و شیشه شکسته و توپ ترکیده...  

از خودم پرسیدم، پس کجایند آنان که سینۀ خود را می درند برای فیلم اسکندر و 300.

پس کجایند کیمیاگران ما؟...

چرا خاک میهنمان به دست «برادران وارنر» خودی این چنین تحقیر شده است؟

پس کجایند آنانان که نظافت را با ایمان مترادف می بینند؟...

مگر این خاک همانی نیست که بوی نیاکانمان را می دهد و مادرمان را؟...

کودکان ما از که باید بیاموزند احترام به دیگران را و احترام به میهن را؟...

آیا خیانت به میهن تنها همکاری با دشمن است؟...

فردا، در سراسر خیابان عزیز و طولانی ولی عصر، رفتگران را خواهیم دید که بیشتر از روز می کوشند تا با دستۀ جاروهای خود آب جوی های دو سوی خیابان را به حرکت وادارند...

فردا باز مترصد خواهیم بود که کسی بگوید که بالای چشم میهنمان ابروست... و از هزاران ابروی ناهنجار و زشتی که خود نشانده ایم، نه در محراب صدای فریادی خواهیم شنید و نه در مدرسه...

 

و شغال ها و روباه ها و دیگر ددان چند روز دیگر خواهند گفت، پس کجا مانده اند خیران پر برکت روزگار؟...

 

حرف زیاد داشتم، اما با خود گفتم، سخن من که عزیزتر از میهن نیست، در سرزمین کیمیاگران...

 

با فروتنی 

پرویز رجبی