کوهستان ؛ زندگی و مرگ
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸٦ : توسط : عباس محمدی

امروز ، آفتاب قشنگی بر بندیخچال و تمامی دامنه های توچال تابیده بود . باد ملایمی می وزید ، بر فراز تهران از آن لایه ی غم انگیز دود و غبار خبری نبود ، و برگ های ریزی که برتک و توک درختان زالزالک یا درختچه های نسترن جوانه زده بود ، شکوفایی بهار را در فصلی با بارش خوب نوید می داد .

 

با دوستی قدیمی که پس از چند سال از خارج از کشور آمده بود ، آرام آرام بالا می رفتیم و  خاطره های خوب گذشته را مرور می کردیم . به دوست ام می گفتم که تلاش های ما « اشغال جمع کن های کوهستان » بی تاثیر هم نبوده و حداقل این منطقه ی کوچک ، پاکیزه تر از 25 – 20 سال پیش است . همه چیز چنان بود که برای این روز هم دل خوش کنکی داشته باشیم . در کنار پناهگاه کوچک شروین ، چشم به دیواره داشتم و روزهایی را به یاد می آوردم که با یاران بر این جبهه ی سنگی کوهستان توچال جولان می دادیم ... چه دوستانی که در این بازی سفت و سخت و در این « زمین بازی » وحشی یافتیم ، و چه روزگاری که در این سرزمین بی ترحم سپری کردیم ! از بالا و پایین زندگی می گفتیم که ناگاه ... نه ! باورکردنی نبود ! یک نفر از آن چهار نفری که زیر کلاهک دیواره بودند ، از ارتفاع حدود 150 متر ، غلت زنان از روی دیواره پایین می آمد . چند فریاد وحشت زده که نمی دانم از او بود که فرو می افتاد ، یا از همراهان اش ... و بعد سکوت و دوباره همان صدای ملایم باد .

 

دل خوش کنک های زندگی ، عمری بس کوتاه دارند . آسمان و آفتاب و کوهستان بر جا بودند ، اما طومار یک زندگی درهم پیچیده بود ؛  در این فکر آزاردهنده بودم که شاید مادر این جوان بر زمین افتاده ، که هنوز خبر فاجعه را نشنیده است ، با لبخندی بر لب ، غذایی برای شام پسرک خود آماده می کند .