چه مايه جانورند از تو خسته‌ و رنجور!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ : توسط : عباس محمدی

                          در حاشيه‌ي مصاحبه‌ي يك شكارچي غيرمجاز

 

ببين كه تا شكمت سير و تنت پوشيده است

چه مايه جانورند از تو خسته‌ و رنجور

چه بارهاست ز تو بر دل سوام و هوام(1)

چه داغ‌هاست زتو بر دل وحوش و طيور

به  دشت جانوري خار مي‌خورد غافل

تو تيز كرده‌اي از بهر صُلب(2) او ساطور

 

               

                                تصوير از:    www.yataahoo.com        

 

چرا به شكار مي‌رويد؟ پاسخ به اين پرسش براي شكارچيان همان اندازه سهل و ممتنع است كه پاسخ كوه‌نوردان به «چرا به كوه مي‌رويد؟» آدمي بسيار كارها مي‌كند كه خودش هم نمي‌داند چرا بايد آن‌را انجام دهد، چه رسد اين كه بخواهد براي ديگران احتجاج كند و آنان را قانع نمايد. به گفته‌ي فيزيولوژيست‌ها استدلال به سلول‌هاي خاكستري كورتكس مغز مربوط است، اما احساسات و انگيزش‌ها و هيجان‌ها از بافت سفيد و عمقي مغز موسوم به سامانه‌ي ليمبيك(limbic system)  سرچشمه مي‌گيرد.

ذخيره‌هاي ژنتيك ميليون‌ها ساله، نقش قاطع و تعيين كننده‌اي در بروز اين اعمالِ «خودگردان» (autonomic)  دارد و شكل‌دهنده‌ي حافظه‌ي تاريخي يا بخش پنهان (limbo)  ضمير ما و ديگر پستانداران است.

ادوارد ويلسون – هم‌نظر با زيست شناسان ديگر – مي‌گويد: « انسان در بيش از 99درصد از تاريخ‌اش [منظور تاريخ زيستي است، نه تاريخ اجتماعي كه به 5-6 هزارسال اخير محدود است] شكارچي-جمع‌آورنده بوده است.»(3)  گذشته از اين ، چندهزار سال تاريخ فرهنگ و ادب بشري نيز (كه البته در قياس با چند ميليون سال تاريخ وراثتي، بسيار كوتاه است) خود مشحون از آموزه‌هاي ضد محيط زيست است؛(4) و در برابر ، آموزش‌هاي بسيار جديد زيست‌محيطي كه عمر آن‌ها فقط چند دهه است، لحظه‌هايي كوتاه و كاملاً اخير به‌شمار مي‌روند.

با اين حساب پاسخ سوالي كه در ابتدا طرح شد، دست‌كم از اين بُعد كه چرايي طبيعي (و نه منطقي) موضوع بيان شود، روشن است: اين، در ذات انسان است! يك شكارچي

تحصيل‌كرده (پزشك) كه به شكار غير قانوني هم مي‌پردازد، در گفتگو با خبرنگار روزنامه‌ي آينده‌نو(15/8/85) در پاسخ به اين كه «شما با حيات انسان‌ها سرو كار داريد، چگونه و چرا به شكار مي‌پردازيد؟!» مي‌گويد: «شكار بخشي از وجود آدمي است.» نكته، اما اين‌جا است كه اگر به اين آقاي دكتر بگوييد شما در اين مورد خاص از خوي حيواني يا ساختار ليمبيك هيچ فاصله‌اي نگرفته‌ايد و به لحاظ فرهنگي با جانوران گوشت‌خوار يا حداكثر، انسان‌هاي غارنشين تفاوتي نداريد، ايشان قطعاً برافروخته خواهند شد و شما را متهم به ايراد توهين خواهند كرد. حتي، از اين هم بالاتر، اگر ايشان را با همين انسان‌هاي امروزين - اما كم سوادتر - كه با استدلال مشابه،تعداد وحوش كشور را در سي سال اخير به يك‌دهم رسانده‌اند، مقايسه كنيد، باز هم ناراحت خواهند شد. قضيه از اين قرار است كه ما تمايل داريم، كسب آن چه را كه در ديدگاه همگان مثبت انگاشته مي‌شود (مانند تحصيلات، ثروت، موقعيت اجتماعي) ، حاصل تلاش آگاهانه و پشتكار خود بدانيم، و آن‌چه را كه درستي يا پاكيزگي آن با شائبه همراه است، نتيجه‌ي عوامل طبيعي، يا حداكثر منتسب به ضمير ناخودآگاه خود بدانيم.

 

پي نوشت بخش اول

1) چرنده و خزنده

2) صُلب: استخوان پشت. اين شعر از ظهيرالدين فاريابي است، و از كتاب تاريخ اجتماعي ايران (جلد هفتم)، تاليف مرتضي راوندي نقل شده است. فصل دوم اين كتاب، به «شكار حيوانات و تفريح با دَد و دام» اختصاص دارد. در اين فصل، نمونه‌هاي زيادي از شكارهاي انبوه و بي‌رحمانه ذكر شده است.

3) ويلسون، ادوارد. سوسيوبيولوژي، ترجمه: عبدالحسين وهاب زاده، انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد،1384،ص293

4) نگاه كنيد به مقاله‌ي عباس محمدي با عنوان «با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ايم» در روزنامه‌ي همشهري6/3/1382

 

                                                                           (ادامه دارد)