چه مايه جانورند از تو خسته‌ و رنجور! (بخش سوم)
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ : توسط : عباس محمدی

                          عكس از:سنگ‌نگاره‌- شكار گراز www.partov.ca

ممكن است متناقض‌نما (پارادوكسيكال) باشد كه چگونه در آفريقاي شرقي كه زادگاه گونه‌ي هوموساپينس (جد انسان كنوني) است، تا همين چند دهه پيش ( و تا حدودي هنوز هم) زيستگاه‌هاي گسترده، با انبوهي از گونه‌هاي بزرگ وجود داشته است. اما، از قضا همين هم قرينه‌اي است بر اين كه هر كجا كه انسان وارد شود، انقراض سرعت مي‌گيرد؛ در آفريقا، تكامل و افزايش جمعيت انسان، در كنار گونه‌هاي بزرگ صورت گرفت و خطرناك بودن او در حافظه و تجربه‌ي جمعي گونه‌هاي ديگر نقش بست. در آن‌جا ، گونه‌هاي ديگر تا حدودي ياد گرفتند كه از دست انسان بگريزند. اما با افزايش بيش از حد جمعيت انساني و ورود او به قاره‌هاي ديگر، گونه‌هاي كم تجربه‌ كرور كرور به ورطه‌ي نابودي فرو افتادند. نمونه‌هاي بزرگ اين قتل عام‌ها در قاره‌ي آمريكا، يك‌بار در پايان آخرين چرخه‌ي يخچالي با ورود كهن-سرخ‌پوستان و يك‌بار ديگر، در قرن پانزدهم به بعد با ورود اسپانيايي‌ها و ديگر اروپائيان؛ در استراليا با ورود  بوميان در سي‌هزارسال پيش از راه اندونزي؛ و در جزيره‌هايي ديگر با ورود اقوام ديگر رخ داده است. در مقياس‌هاي كوچك تر، مي‌توان ورود انسان‌هاي مدرن يا مجهز به وسايل نوين را از جهاتي تشبيه به آن مداخله‌هاي كهن كرد: در ايران، پيشينه‌ي تمدن به حدود هفت‌هزار سال مي‌رسد؛ شايد بتوان گفت كه يك دليل مهم بقاي گونه‌هاي گوشت‌خوار بزرگ(شير، ببر،...) كه بيش از ديگر گونه‌ها آسيب پذيراند، تا همين چند دهه پيش در كشور ما، آشنا بودن خطر انسان براي آن‌ها بوده است.اما، به محض دگرگون شدن اساسي وضع تمدني و ورود انسان مجهز به اسلحه‌ي آتشين، خودرو، موتورسيكلت روند انقراض شدتي بي سابقه يافت. ديگر فقط تير و كمان نيزه، يا حتي جرگه كردن با استفاده از نيروهاي انساني پرشمار كه فقط از عهده‌ي پادشاهان يا حاكمان بزرگ برمي‌آمد، و استفاده از دام‌هاي ساده، تيپچه و مانند اين‌ها نبود. نمونه‌ي برجسته در اين زمينه، ورود انگليسي‌ها به ايران پس از كشف منابع نفت بود كه به مسلح شدن عشاير كمك كرد و اين امر «عامل اصلي از بين رفتن شير ايران ... و كشتارهاي جمعي آهو، قوچ و ميش بود... بزرگ‌ترين حمله به حيات وحش ايران بعد از جنگ جهاني دوم و پس از فروش جيپ‌هاي مستعمل به ايراني‌ها به ويژه به خوانين، افراد متنفذ محلي و شكارچيان بود... و سومين حمله به حيات وحش با اشاعه‌ي فرهنگ موتورسيكلت سواري در اين اواخر انجام شد. در اين حملات نه تنها جمعيت‌هاي آهو و جبير بلكه يوزپلنگ و گورخر ايراني هم نابود شدند.»(9) مي‌توان دور چهارم اين حمله‌ها، يا تيرخلاص به حيات وحش بسياري از منطقه‌هاي كم و بيش بكر ايران را فرصت‌طلبي  انبوهي از شكارچيان و ديگر گروه‌هاي مردم دانست كه پس از انقلاب به اسلحه دست يافتند.

آيا اين كه علاقه به شكار، در ذات انسان است، توجيه كننده‌ي هر شكارچي امروز هست؟

سبزها مي‌گويند :نه،و مي‌خواهند با تكيه بر آموزه‌هاي فرهنگي و با اين استدلال كه فشار بشر بر چرخه‌ي حيات از حد گذشته و مي‌رود كه تمامي ثروت زيستي ما را نابود سازد، انسان را بيشتر متوجه مراقبت از گونه‌ها كنند تا شكار آن‌ها. حتي نمونه‌هاي برجسته از شكارچيان مدافع محيط‌زيست (براي مثال: اسكندر فيروز) چه به لحاظ نادر بودن نوع ايشان و چه به لحاظ وضع وخيم كنوني، نمي‌توانند دستاويز توجيه شكار – آن هم از نوع غيرقانوني- باشند. در كارزار بر ضد شكار، بايد استدلال بر «ساختار ليمبيك» غلبه كند.

با اين وصف‌ها، از آن آقاي شكارچي كه در ابتداي مقاله به او اشاره شد مي‌پرسم شما كه براي « دمي دور شدن از حال و هواي كسب و كار، و براي تفريح و ورزش » به شكار مي‌رويد، و دور ماندن خودتان را از پروانه‌هاي شكار قانوني كه «مخصوص نورچشمي‌ها است» بهانه‌ي شكار غير قانوني قرار مي‌دهيد، از لحاظ شعور اجتماعي و درك وضع غم‌بار حيات وحش فرسوده و كم‌شمار چه تفاوتي داريد با انسان‌هاي دوران‌هاي ماقبل تاريخ يا شاهان و شاهزادگان قاجار(10) وپيش از آن‌، و بي فرهنگان فرومايه‌ي معاصر كه مي‌پندارند صيد و شكار حق انسان‌هاي امروز هم هست؟ واقعيت اين است كه ما سهم خود را از طبيعت گرفته‌ايم ونسبت به بيشتر جانوران خشكي‌زي، حق ما بيشتر محدود است به تماشاي آن‌ها و لذت بردن از خراميدن آن‌ها در كوه و دشت.

دكتر ما، در آن مصاحبه، چند بار به «كشورهاي ديگر» اساره مي‌كند كه در آن‌ها «صدها برابر ايران پروانه‌ي شكار صادر مي‌كنند و حفاظت را براي تكثير و تكثير را براي بهره‌برداري انجام مي‌دهند.» ايشان مشخص نمي‌كنند كه در چه كشوري چنين مي‌كنند؛ آيا منظورشان كانادا است كه دومين كشور بزرگ جهان است و در عين حال جمعيتي به مراتب كم‌تر از ايران دارد، و سراسر خاك آن جنگلي و پرآب است؟ يا مثلاً فرانسه كه در آن، مالكين جنگل‌هاي خصوصي به پرورش گوزن براي شكار مي‌پردازند و اين كار با اصول علمي و بسيار حساب شده انجام مي‌شود؟ يا دست كم تركيه مورد نظرشان است كه باز ده‌ها برابر ايران جنگل و آب دارد  و در مناطق خاصي از آن گراز براي شكار پرورش داده مي‌شود؟ مقايسه‌ي اين‌ها با ايران كه تعداد پستانداران بزرگ ‌آن در بيشتر منطقه‌هاي حفاظت شده (منطقه‌هاي آزاد كه هيچ!) حداكثر در حد چند صد راس است(11)، و به جز نوار باريك حاشيه‌ي درياي خزر، تمامي گستره‌ي كشور خشك و نيمه خشك است، و طبق آمار رسمي «يك ميليون اسلحه‌ي شكاري مجاز و 500هزار قبضه اسلحه‌ي غيرمجاز يا جنگلي، محيط زيست را به صحنه‌ي جنگي نابرابر بين انسان و حيوان تبديل كرده است»(12) قياسي مع الفارق و غير مسئولانه است. بگذريم كه آمار اسلحه‌ي غيرمجاز ، به احتمال زياد بسيار بيشتر از اين است. به همين ترتيب استناد به كم كاري‌ها يا اشتباه كاري‌هاي سازمان حفاظت محيط زيست، و نتيجه گيري حق به جانب كه:«من متخلفم يا سازمان محيط زيست؟» نيز نشانه‌ي يك بي مسئوليتي ديگر است. آقاي دكتر لابد مي دانند كه تخلف يا قصور ديگران، موجب برائت ما از مسئوليت فعل خودمان نيست.

در گفته‌هاي «دكتر»  نكات درستي هم به چشم مي‌خورد: كم بودن حقوق محيط بانان، اين كه بايد پاداش‌هاي خوبي براي محيط باناني كه شكارچي غيرمجاز دستگير مي‌كنند در نظر گرفته شود، و حتي اين كه سازمان محيط زيست بايد شكارچيان ورزشكار و قانون مدار را به همكاري فرا بخواند.

 

 

پي نوشت بخش سوم

9)مجموعه‌ي شش جلدي دانستني‌هاي زيست محيطي، انتشارات سازمان حفاظت از محيط زيست، 1382، صفحه‌هاي 24، 25 كتاب ششم.

10) براي به‌دست ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردن تصويري از قتل عام بي‌رحمانه‌ي حيوانات، و از باب نمونه، نگاه كنيد به كتاب نخجيران (از انتشارات موزه‌ي آثار طبيعي و حيات وحش ايران، 1374) آن‌جا كه ظل‌السلطان پسر ناصرالدين شاه از شكار در ميانكاله مي‌گويد:«6000 قرقاول به ساري براي دوستان فرستاده شد، 35 ببر، 18 پلنگ، 63 گاوميش اهلي كه وحشي شده بودند، 150 مرال [شكار كرديم]... چه قدرها مردند، خدا مي‌داند.»(ص56)

11)مژگان جمشيدي در يك مقاله(روزنامه‌ي شرق22/8/84) مي نويسد:«دكتر هنري يكي از متخصصان اكولوژي كشور، 4 سال قبل در يك سخنراني انتقادي... براساس آمار موثقي كه هرگز توسط سازمان محيط زيست تكذيب نشده است،[گفته] تعداد وحوش در پارك ملي گلستان از 16 هزار و 500 راس به دوهزار راس، در بختگان از 14هزار راس به 56 راس، در بيستون از 12هزار راس به زير 100 راس رسيده ... و از 7600 آهوي موته، 9هزار راس آهوي قوشه، 12هزار راس كل و بز و قوچ و ميش خوش ييلاق، و هزاران راس آهوي گردنه‌ي آهوان، امروز ديگر چيزي باقي نمانده است. دكتر بهرام كيايي، اكولوژيست، هم گفته است كه در سال‌هاي 1354و 1355 بيش از 150 هزار راس قوچ و كل و ميش و بز در ايران وجود داشت كه اين رقم امروز به كم تر از يك دهم رسيده است.

12) همان مجموعه‌ي شش جلدي...، كتاب ششم،ص26

                                                  (ادامه دارد)