علم‌كوه ، آه علم‌كوه !
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٥ : توسط : عباس محمدی

                                                                                         

عباس محمدی

علم‌كوه، شكل‌دهنده‌ی بخش مهمی از خاطره‌ی جمعی ما است. هر كسی كه خود را اندكی به كوه‌نوردی جدی مشغول كرده باشد، با يادآوری نام علم‌كوه به دوردست‌های پر خاطره و رمزآلودی می‌رود كه در آن، باد و آفتاب و صخره‌ و برف و بوران وحشی حكم می‌رانند. چه دوستانی كه در علم‌كوه يافتيم، و چه روزها و شب های فراموش نشدنی كه در سرمای صميمی آن كوهستان و درسايه‌ی ديواره‌ی بلندی كه همچون مادر ، سنگ‌های كوچك‌تر پايين را به زير بال و پر گرفته، نگذرانديم. چه روزهايی كه در كوه‌های ديگر يا در سالن تمرين بر خود سخت نگرفتيم تا بتوانيم به علم‌كوه برويم و خوب صعود كنيم.

زمزمه‌ی هر رود مرا به كناره‌های سردآبرود می‌خواند؛ بوی جنگل، چشم‌انداز چاكوه را در رودبارك به خاطرم می‌آورد؛ عطر آويشن مرا بر بال خيال به كنگلك می‌برد؛ و هر ابر بلند، نيم‌ رخ گُرده، و گذر شتاب‌ناكِ ابرهای سفيد را در لاجورد آسمان علم‌كوه به يادم می‌آورند.

شب‌های درون چادر ، و هيجان صبح‌ زود سرد را که به سوی ديواره می‌رفتيم، به‌ياد داری؟! طناب را كه در دستان يخ‌كرده‌مان می‌پيچيد، و سنگ‌هايی كه با بی‌رحمی معصومانه‌ی طبيعت وحش، زوزه كشان از كنارمان می‌گذشت. يكی از همين‌ها به خداياری خورد... آری در علم‌كوه، دوستانی يافتيم و دوستانی را از دست داديم، چنان كه رسم زندگی در همه جا چنين است! اما، ما در علم‌كوه با عشق زيستيم و هر لحظه را زندگی كرديم.

شهريار چه احساسی داشت، آن‌گاه كه دويست متر را از ديواره، آزاد سقوط كرد؟! بر ايشخان در آن شب منجمد كه انگشتان دست و پنجه‌های پا را از او گرفت ،چه گذشت؟! اينك او در كدام گوشه‌ی دنياست؟! با داودی هم مَرام نبودم و با او بگو مگو داشتم، اما در كمركش پر برف ليزونك با اندوهی سرد و عميق، بر مرگ او گريستم.

هر زخمی كه بر كوهستان علم‌كوه زده شده،چينی بر پيشانی من نشانده و خاطره‌ای را در ضميرم غبارآلود ساخته است. اين سنگ‌ها كه در نظر شما ثروت است و از اين كوه می‌بريد، تارو پود گذشته‌ی ما و گهواره‌ی آينده‌ی ما است.