پلشتی‌های گردش‌گری وطنی (۲)
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸٥ : توسط : عباس محمدی

پرسش اين است كه كساني كه جماعتي را براي گردش به كوه مي‌برند، تا چه  حد متعهد به حفظ محيط‌زيست و مقيد به مقررات آن هستند؛ توجه داشته باشيم كه بيشترين محيط‌هاي كم و بيش بكر ما ، كوهستاني هستند. در منطقه‌ي دريوك، ماجرايي را ديدم مويد اين نكته كه تقريباً ضرب‌المثل شده: «ما خيلي چيزها وارد مي‌كنيم ، اما فرهنگ آن را نه!» در آن‌جا 30-40 چادر بر روي چمن‌زار زده شده بود كه حدود بيست‌تاي آن‌ها در بهترين(پر‌پشت‌ترين)بخش چمن بود. در اين بخش، گياهان مرتعي مرغوبي_ مانند شبدر‌ _ به گُل نشسته بود؛ چيزي كه در بيشتر مراتع ايران به‌ندرت ديده مي‌شود، زيرا چراي زودهنگام و مفرط دام‌ها مجال گُل‌دهي را نمي‌دهد.

طبيعي است كه در زير هر چادر و اطراف آن، با رفت‌و آمد چند روزه، گياهان آسيب مي‌بينند و به‌ويژه اگر گل داده باشند، ساقه‌ي گل مي‌شكند و زادآوري گياه مختل مي‌شود. در روز سيزده خرداد، شخصي كه بعداً فهميدم حمزه خادمي نام دارد و «‌سر‌قرق‌بان‌» منطقه است، به سوي چادرها آمد و گفت:«اين چمن‌زار قرق است، چادرهاي خود را بيرون از آن بزنيد.» قرق، به بخشي از مرتع مي‌گويند كه چراي دام در آن ممنوع يا محدود است، و براي حفظ گياهان و بذرگيري از آن‌ها كنار گذاشته مي‌شود. با آن‌كه خادمي چند بار حرف خود را تكرار كرد، و حكم‌هايي را كه گويا از سازمان جنگل‌ها و مراتع داشت، نشان داد و حتي عصباني شد، اما با كمال تاسف فقط يك نفر (دقيقاً يك نفر!) چادر خود را از ميانه‌ي چمن جمع كرد و به حاشيه برد.

از ميان چهار _پنج مجموعه چادري كه زده شده بود، در سه مجموعه، من يكي‌دو نفر را مي‌شناختم ؛ كوه‌نورداني كم و بيش پرسابقه و جزء مسئولان گروه. دو گروه از اين سه‌تا، به شكل«تور» به منطقه آمده بودند و پر جمعيت هم بودند( هر كدام حدود 20 تا 30 نفر) و رفت و آمدهاي آنان، چمن‌زار را در شعاع قابل توجهي از چادرگاه ، خراب كرده بود. با شناختي كه من از مديران آن تورها و نوع آدم‌هايي كه با آن‌ها به كوه مي‌روند،داشتم، مي‌دانستم كه آنان تحصيل كرده ( و بسياري از آن‌ها دانشگاه ديده‌) و همگي از طبقه‌ي متوسط به بالا، و بعضاً پر مدعا (كه ما خيلي مي‌فهميم!) هستند. علاوه بر خادمي، من هم از آن دوستان خواستم كه چادرهاي خود را به كنار چمن‌زار ببرند، اما جالب آن‌كه اين دوستان ورزش‌كار ، يكي‌دو ساعت با من به بحث پرداختند و گفتند كه ديگر كار از كار گذشته، يا طرف حرف زيادي مي‌زند و لابد پول مي‌خواهد(!) ، يا آن طرف هم چمن است وفرقي ندارد... و مانند اين‌ها. اما حاضر نشدند كه فقط نيم ساعت به خود زحمت دهند و به جاي پرسه زدن و گوش‌كردن به آهنگ يا سربه‌سر هم گذاشتن، چادرها را منتقل كنند.