عطر خوش آب در تالاب ها (۲)
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ : توسط : عباس محمدی

گونه ی انسان نیز به احتمال زیاد – آن طور که نظر بیشتر زیست شناسان است – در محیطی نزدیک به تالاب ها یا منطقه هایی که ترکیبی از دشت و دریاچه و درختزار بوده ، پدید آمده است . ادوارد ویلسون در تشریح این نکته که انسان بخشی از طبیعت  [ و نه ارباب آن] است ،  می نویسد :

                       مکان دلخواه زندگی برای اکثر مردم نقطه ی مرتفعی در نزدیکی آب است که از آن چشم اندازی به

                       یک درختزار فراهم باشد و در چنین مکانی است که خانه ی اغنیا و قدرتمندان ، آرامگاه بزرگان ،

                       معابد ، پارلمان ها و بناهای یادبود پیروزی های قومی بنا می شود . امروزه این گونه مکان ها از نظر

                       زیباشناسی نقاط دلخواه همه ست ... [ ریشه ی این تمایل در این است که ] انسان در قسمت عمده ی

                       تاریخ کهن خود در ساوان های استوایی و نیمه استوایی شرق افریقا می زیسته  که سرزمینی وسیع و

                       باز است با درختان ، بیشه ها ، جویبار و دریاچه ها ی پراکنده در این جا و آن جایش (2) .

انسان ، نه تنها در "تاریخ زیستی"  خود ، بلکه در تاریخ تمدنی خویش نیز پیوندی آغازین با تالاب و رود داشته است .  ویل دورانت ، در نخستین بخش های  تاریخ تمدن، آن جا که کهن ترین تمدن ها را شرح می دهد ،  می نویسد که  کشورشهر شوش ، یا آن طور که یهودیان می گویند ، عیلام  سرزمین کم وسعتی بوده است که « از طرف باختر با مرداب ها و از طرف خاور با کوه های کنار فلات بزرگ ایران محدود و حفاظت می شده » (3) . در این کشورشهر بوده که نخستین چرخ ارابه ی بشر و نخستین چرخ کوزه گری اختراع می شود . تمدن مصر نیز در دلتای نیل ، آن جا که « فیضان و زیاد شدن آب سبب حاصل خیزی صحرا می شود » (4) پدید آمده و شکل گیری تمدن هند ، چنان که نام این سرزمین از « لغت بومی سندو به معنای رود گرفته شده است » (5) ، یکسره با رود و آب و دشت های تالابی پایین دست رودخانه هایی مانند سند ، جمنا و گنگ عجین است . ویل دورانت ، همچنین خاستگاه تمدن کهن چین را نیز کناره ی شط های پهناوری مانند یانگ تسه و هوانگ هو می  داند ؛ آن جا که توانستند « با شکیبایی توان فرسا آب را که در عین دشمنی ، دوست بودند ، به هزاران ترعه بکشانند ... » (6) . درست در همین جا ، تاریخ نگار بزرگ ما می نویسد : « تمدن چینی ... رفته رفته جنگل و وحوش آن را پس راند ؛ ... خاک را از خار و خس پیراست ؛ ... و ... مرداب ها را خشکانید .»

خشکاندن تالاب ها – یا آن گونه که در ادبیات قدیمی تر نامیده می شده  باتلاق ها ، یکی از دیرین ترین "هنر" های آدمی است ؛ هنر یا فنی که اگرچه در ابتدای برتری جویی نوع انسان بر طبیعت ، عامل  فزونی یافتن قدرت او بوده ، اما امروزه فقط  نمادی است که از غریزه ای کهن و پالایش نیافته در ژرفای روان او حکایت می کند . به گفته ی مجنونیان، تالاب ها در تمام طول تاریخ انسان ، به عنوان اراضی نامناسب ، بد ، بی فایده ، و بستری برای زندگی وحوش  شناخته می شدند ، و تصویری که از آن ها ساخته می شده ، باتلاقی بوده است که هر انسانی با پا گذاشتن به آن به کام مرگ فرو می رفته است (7) . در زبان ما ، و بسیاری دیگر از زبان ها ، دست و پا زدن در باتلاق به معنی در افتادن در لجنزار و کنایه از تلاش مذبوحانه است . شاعر بزرگ معاصر ، شاملو ، در یک شعر تکان دهنده  درباره ی بچه های فقیرمی کوید :  بچه های اعماق / بچه های اعماق / باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش  و / دشنام پدران خسته در پشت ... . این فقط یک نمونه از تصوری است که ما غالبا از "باتلاق" که همان تالاب  یا  گستره ی آبی کم عمق و دربردارنده ی رسوب و نیزار است ، داریم .  تصویرپردازی گزافه گویانه درباره ی محیط های وحشی که آشکارا در تضاد با تمایل ذاتی انسان به زیستن در کنار طبیعت است ، با آموزه های انسان متمدن که مالکیت را نشان دور شدن از بربریت فرض کرده ، به ویژه با آموزه های شیوه ی تولید سرمایه داری ، ارتباطی تنگاتنگ دارد . در ملکیت داشتن زمین ، نشان قدرت و ابزار کسب ثروت شخصی بوده است ؛ لازمه ی آن که کسی قطعه زمینی عمومی را برای شخص خود غصب کند ، این بوده که آن زمین را  بایر ، بی فایده ، و بی صاحب بخواند ؛ اگرچه آن زمین ، مال همه و سودرسان به ساکنان دیرین آن جا – از حیات وحش و انسان ها – بوده باشد . در این میان ، زمین های تالابی که با چهره ی پر گیاه و محیط پر از جانور و زمین سست ، به راحتی قابل تملک ، کشاورزی ، یا ساخت و ساز نبوده اند ، سوژه ی خوبی برای اطلاق صفت های منفی یادشده به شمار می آمده اند و تملک کنندگان آن با چهره ای حق به جانب ، خود را قهرمان غلبه بر " طبیعت وحشی" جا زده و حتی از جامعه طلبکار هم شده اند .