كوه‌بان۳
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥ : توسط : عباس محمدی

دره‌ي لار از نگاه تاريخ

كاخ ييلاقي ششصد  ساله ،

                     و دهكده‌ي مدفون در گدازه‌ي آتشفشان

داود محمد‌ي‌فر ـ محمدعلي ابراهيمي

 

دره‌ي خرم لار محدود است از طرف شمال به بلده و نمارستاق؛ از جنوب به افجه، لواسان و بومهن، از غرب به امامه و گرمابدر؛ از شرق به كوه دماوند. درباره‌ي اين دره تا به حال مطالبي فراوان عنوان شده و نويسندگان و مستشرقين در مورد مصونيت مطلق آدمي در جلگه‌ي لار‌1 در برابر بيماري‌هاي وبا، اسهال، تب‌لرز، ديسانتري، و دگر موضوع‌ها چون ماهي قزل‌آلا، شكار، برگزاري اردوهاي تيراندازي و تعليم آداب سواركاري قلم‌فرسايي نموده‌اند.

اغلب سفرا و كاركنان عالي‌رتبه‌ي كشورهاي بيگانه نيز در زمان‌هاي گذشته گاه از اين دره‌ي تندرستي و سلامتي بازديد مي‌كرده و خصوصاً به هنگام فصل تابستان و بروز بيماري وبا مدتي طولاني‌تر در آن پناه مي‌جسته‌اند. همچنين سلطان خوش‌گذران قاجار، ناصرالدين شاه كمتر سالي بوده است كه لار را فراموش كند.

اما تاكنون درباره آثار تاريخي آن سخني به ميان نيامده و ظاهراً فراموش شده كه اين دره‌ي بي‌نظير و مقاوم در برابر بيماري‌هاي كشنده، آثار تاريخي باارزش نيز داشته است كه گاه از ديد كوه‌نوردان كنجكاو، چون شادروان علي فرامرزپور راهنماي ورزيده‌ي دماوند و بهمن شهوندي مربي كوه‌نوردي و باني پناهگاه سيمرغ به دور نبوده است. آنان تنبوشه‌هاي ساختماني و قبرهاي مربوط به گذشته را در محل‌هاي وازن، سر استخر و گردنه‌ي كوه‌ نمك‌كوه‌سر مشاهده كرده‌اند، و محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه از سنگ قبرهاي چهارصد ـ پانصد ساله و قبر ملك سلطان واقع در چمني به همين نام ياد كرده است.

در اين نوشتار قصد آن داريم در دو مورد مهم و قابل توجه اين دره‌ي معروف صحبت كنيم.

 

الف) وجود بقاياي كاخ ييلاقي اميران رويان و رستمدار در دره‌ي لار

 

ب) مشاهده‌ي دهكده يا شهري زير گدازه‌هاي آتشفشان در اين دره

 

  الف) كاخ ييلاقي؛ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه دولت مرد برجسته‌ي دوره ناصري كه بارها به همراهي ناصرالدين شاه در اين دره اردو زده و به مطالعه پرداخته است، در روزنامه‌ي ايران شماره‌هاي 464 تا 466، (2) چنين شرح داده است: «چمن وسيع سياه پلاس از طرف جنوب محدود است به كوه‌هاي برفي سياه پلاس و النگه. بالاتر از چهل چشمه محاذي رود الرم، چمن كوچك‌خان است در دامنه كوه كوچك‌خان. نزديك دشت كوچكي در مسافت كمي از رودخانه لار چشمه معتبري است به اسم خوشخانه و در آنجا آثار خرابه‌ايست معروف به خوشخانه كه بعضي آن را قوسخانه گويند.»

«روبروي خوشخانه، تپه‌اي است به نام نقاره‌خانه، آثار خرابه‌اي معروف به خوشي خانه عبارت است از تپه‌ي خاكي كه دره‌ي خوشي خانه در طرف جنوب آن و خرابه‌هاي الرم، در شمال آن واقع است و تپه‌ي مزبور در سمت جنوب رودخانه لار در جلگه ديده مي‌شود و ارتفاع آن به خط عمودي 28 و محيط آن 80 ذرع است.»

اين سخنان بسيار روشن توسط اعتمادالسلطنه بيان شده و اگرچه بعضي از اسامي تغييريافته يا فراموش‌شده، ولي ذكر برخي نامهاي امروزي چون رود الرم و رودخانه لار، و نشاني‌هاي ذكر شده، و ابعاد بيان شده‌ي تپه روشنگر آن است كه بازيابي بقاياي اين كاخ جالب، نه چندان مشكل، كه كاري است ممكن و بايستي به هر ترتيب مورد توجه واقع گردد.

محمدحسن خان ضمن بررسي موقعيت جغرافيايي دره لار، در سفر ييلاقي سال 1881 ميلادي يادآور مي‌شود كه: «لواساني‌ها بعضي كاشي‌هاي ممتاز از تپه قشخانه آورده در حمام نصب كرده‌اند، همچنين بعضي آجرهاي خوب، آبدارباشي خاصه مامور به تحقيق و انكشاف شده، تپه راپيدا نمود و معلوم شد كه اين تپه طبيعي نيست، بلكه عمارت عالي در اين محل بوده كه به مرور دهور، باد خاك بر روي خرابه ريخته و علف روئيده، هيئت طبيعي به هم رسانيده است.»

«حكم همايون شد بعضي جاهاي تپه را حفر كنند، در اثناي حفر و كاوش تپه بعضي كاشي‌هاي بسيار ممتاز خوب به هيئت و شكل‌هاي مختلف پيدا شد كه متن آنها سفيد بود و وسط را به طرزهاي مختلف نقاشي كرده و دور كاشي به طرز كتيه خطي كه مابين خط نستعليق و نسخ بود اشعار نوشته و از جمله اشعار مزبور يكي اين است.

                به كام تو بادا همه كار تو

                                      خداوند بادا نگهدار تو

خلاصه معمار مخصوص از شهر احضار شد، بعد از اين كه يك ماه در اين محل كار كردند معلوم و محقق شد كه اين عمارت تفرج‌گاه و محل نزهت و تفريح بوده و ملك‌هاي رويان و رستمداران آن را به جهت ييلاق خود بنا كرده بودند.»

دريغ است كاري كه 120 سال پيش از زمان ما به شكلي ابتدايي آن هم توسط آبدارباشي خاصه انجام پذيرفته، امروز از جانب ما نتواند جامه‌ي عمل بپوشد و آثار ارزشمند اين يگانه بناي تاريخي دره‌ي لار فراموش گردد.

نويسنده پس از ذكر مشخصات اين ساختمان دو طبقه با عنوان عمارت بسيار عالي و تعيين عرض و طول اطاقها، شرح پله‌ها، وضعيت حوضخانه و آثار آجري، نوشته كه شايد به علت زلزله شديد سقف مرتبه فوقاني خراب شده و روي سقف حوضخانه ريخته، آن هم خراب شده و به واسطه عدم توجه رو به انهدام نهاده است و سپس اشاره نموده؛

«اين قصر از حيث مكان در بهترين نقاط لار واقع شده، كاشي‌هايي كه نقش‌هاي عجيب و غريب بسيار ممتاز و گچ‌بري‌هاي بسيار خوب كه به خط كوفي درآورده بودند ديده شد. در يك قطعه كاشي آبي فيروزه رنگ به خط ثلث برجسته لفظ ملكي خوانده مي‌شد، اما بقيه كاشي شكسته و مفقود بود و تاريخ مختصري، 815 يا 822 يا 844 يا 849، از اين قبيل به نظر مي‌آمد، در 800، آن حرفي نيست دو رقم ديگر مشكوك است، در هر قطعه كاشي كه زياده از اندازه كف دست نيست يك، دو نخود طلاي بسيار ممتاز تيزابي تذهيب به اين كاشي چسبيده كه حالا به اشاره دست به خوبي آن ورق طلا از روي كاشي برداشته مي‌شود.»

اعتمادالسلطنه با حوصله‌ي مخصوص به خود پس از شرح نصب ورقه‌هاي طلا روي گل‌هاي برجسته‌ي كاشي‌هاي كاخ ييلاقي دشت لار، استادانه به ترتيب زير اظهارنظر نموده است: «در امتياز كاشي‌كاري اين محل هر چه نوشته شود كم است علي‌الخصوص در تعريف يك قسم كاشي كه در قديم معمول بوده و با يك فلزي يك قسم ميناكاري پخته در كاشي مي‌كرده‌اند كه در آفتاب و روشنايي رنگ پرطاووسي داشته است، اين صنعت حالا در ايران متروك است و فرنگي‌ها هرچه خواسته‌اند بفهمند درك نكرده‌اند.»

اين اظهارنظر فردي است تحصيل كرده‌ي فرانسه، آگاه و مطلع، مترجم و روزنامه‌خوان حضور ناصرالدين شاه، اما فقط نبايد انتظار داشت آن مقدار كه توسط آبدارباشي و معمار مخصوص از زير خاك بيرون كشيده شده در حال حاضر رويت شود، زيرا برف و طوفان، علف‌چر دام و مرور ايام مجدداً آثار قصر را ناپديد نموده و احتمالاً قسمتي يا تمام آن را درياچه سد دربرگفته است. ليكن با نشانه‌هاي واضحي كه در دست مي‌باشد و با حدس قريب به يقين مي‌توان به مقصود رسيد.

 

  ب) دهكده يا شهري زير گدازه‌هاي آتشفشان؛ به طوري كه مي‌دانيم قله‌ي دماوند آتش‌فشاني است كه همچنان مراحل خاموشي را طي مي‌كند و تاريخ به درستي از آخرين فعاليت آن آگاه نيست.

بنابراين اظهارنظر پيرامون فوران اين توده‌ي عظيم كوهستاني و وجود جماعت‌هاي انساني در دامنه‌هايش پيش از بيدار شدن، در صلاحيت دانشمندان اين رشته از علم زمين‌شناسي است.

اما روايت دكتر هنريش بروگشن، استاد دانشگاه برلين، شرق‌شناس و معاون موزه‌ي مصر در برلين را هم به آساني نمي‌توان ناديده گرفت، خصوصاً كه اظهارنظر وي سياسي نيز نبوده است. دكتر بروگشن در تاريخ چهارم مرداد ماه سال 1239 خورشيدي (142 سال قبل) در راه صعود به قله‌ي دماوند همراه با بارون مينو تولي سفير دولت پروس، از دره‌ي لار بازديد و مشاهدت خود را درباره‌ي اين دهكده‌ي جالب در كتاب سفري به دربار سلطان صاحب قران3 به شرح زير بيان نمده است.

«روز 26 ژوئيه ]سال 1860 ميلادي[ از دره‌ي لار در مسيري شيب‌دار و سربالا جلو مي‌رفتيم تا وارد دره‌اي ديگر شديم كه عشاير در آنجا چادر زده بودند. از آنجا كوه دماوند با عظمت و هيبت ديگري ديده مي‌شد و دره‌ها و صخره‌هاي آن به طور كامل نمودار بودند، هرقدر جلوتر مي‌رفتيم ره دشوارتر و ناهموارتر مي‌شد و به همين جهت با سرعت كمتري حركت مي‌كرديم، از اين دره وارد دره سومي شديم كه نهري پرآب در آن جاري بود، در گوشه و كنار اين دره آثار دهكده يا شهري وجود داشت كه احتمالاً بر اثر آتشفشاني دماوند از بين رفته است، زيرا گدازه‌هاي آتشفشاني كه از دل كوه آمده بود روي اين ديواره‌ها و آثار قديمي را پوشانده بود، در اين دره هم عده‌اي از عشاير زندگي مي‌كردند.»

متاسفانه دكتر بروگشن آگاهي بيشتري ابراز ننموده و با ذكر كلمه «احتمالاً» مشكل ايجاد كرده است، اما به هر صورت اذعان داشته گدازه‌هاي آتشفشاني كه از دل كوه بيرون آمده روي ديوارها و آثار قديمي را پوشانده بوده است.

اين موضوعي است كه به سادگي نمي‌توان از آن گذشت، براي مطلب دو حالت مي‌توان تصور نمود: اول اين كه موضوع حقيقت ندارد، ضمن اين كه دكتر بروگش موضوع را از نزديك مشاهده و بر واقعيت آن صحه گذارده است، دوم اين كه حقيقت دارد، پس دهكده‌اي زير گدازه‌ها موجود است كه بايستي عمر آن بيست سي هزار سال كمتر نباشد. اين موضوع از چنان اهميتي برخوردار است كه براي يافتن اين دهكده‌ي ماقبل تاريخ بايستي تمام دره‌هاي لار را از كوچك و بزرگ، گام به گام زير پا گرفت تا به نتيجه‌اي دست يافت.

به هر جهت، اقدام در شناسايي آثار تاريخي لار كاري است پسنديده و لازم كه قطعاً هويت اين دشت را كه روزي راه تجاري مازندران و دارالخلافه تهران نيز بوده است روشن خواهد كرد، از طرفي حفاري و كاوش در دره روح‌نواز لار، نمونه‌هاي جديدي از آثار هنري و تاريخ گذشته را به ارمغان خواهد آورد. همچنين وجود دانشجويان رشته باستان‌شناسي و علوم طبيعي مي‌تواند دشت لار را كه نزديك به تهران است، به كارگاه عملي و تجربي دانشجويان باستان‌شناسي و علوم طبيعي تبديل نمايد.

 

پي‌نوشت:

 

1ـ سفرنامه دكتر پولاك، ترجمه‌ي كيكاوس جهانداري، انتشارات خوارزمي، تيرماه 1361، ص 508.

2ـ مجموعه‌ي روزنامه‌ي ايران، جلد سوم شماره‌ي 418 تا 639، صفحه‌هاي شماره 1865 تا 1873، كتابخانه‌ي ملي جمهوري اسلامي ايران، مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، 1375.

3ـ دكتر هنريش بروگشن، سفري به دربار سلطان صاحب قران، ترجمه: مهندس كردبچه، انتشارات اطلاعات، ص 237.

4ـ مجموعه‌ي روزنامه ايران، جلد دوم، شماره 209 تا 417، صفحه‌ي شماره 1310، كتابخانه جمهوري اسلامي ايران، مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، 1375.

 

  

 

 

به بهانه‌ي تلاش براي تعيين «روز ملي دماوند»

البرز، در آيينه‌ي آثار و اساطير

   حسينعلي مهجوري

 

كوه در آثار و اساطير ملل جايگاه ويژه‌اي دارد. مثلاً در اساطير ژاپن از كوه «فوجي ياما» و در يونان از كوه المپ مقر زئوس يا ژوپيتر به تقدس ياد مي‌شود.

در اوستاي زرتشت، بخصوص «يشت‌ها و بندهشن»، البرز «ايزدي بخت» كه «هرا» يا «هربرز» ناميده مي‌شود، «نخستين كوهي است كه بر فراز است.» دكتر معين در شرح واژه‌ي البرز مي‌نويسد: «هر به معني كوه + برز به معني بلند و بالا و بزرگ، جمعاً كوه بزرگ، كوه بلند.»

در شاهنامه‌ي فردوسي، از اين كوه كه در سرتاسر شمال ايران كشيده شده است به كرات ياد شده است. در نزد ايرانيان اين كوه داراي مرتبتي ممتاز است، زيرا از يك سو نماد و يادگار استواري اين خاك پاك تلقي مي‌شده و به عنوان يكي از موانع استراتژيكي خدادادي، مايه‌ي مصونيت ايران‌زمين در برابر مهاجمان افسارگسيخته بود، و از ديگر سو بنا بر آثار اساطيري و روايات كهن، هم محل به بند كشيدن و كشتن نيروهاي اهريمني است و هم پرورشگاه كساني چون زال و فريدون و محل زندگي سيمرغ بوده است، همچنين، البرز محل رياضت كشيدن عارفاني چون شاه نعمت اله ولي است.

 

 

البرز، بوسه‌گاه گام‌هاي آرش كمان‌گير

آرش، كمان‌دار بزرگ ايراني است كه در زمان پادشاهي «منوچهر» ايراني و «افراسياب» توراني مي‌زيست. او از تيراندازان نامي لشكر منوچهر بود.

جنگ ايران و توران سال‌هاي سال برنده‌اي نداشت. پس از سالها جدال و ستيزه، بنا شد تيراندازي از خاك ايران، تير رها كند و محل فرود آمدن تير مرز ايران و توران باشد. اين رسالت بزرگ را، آرش آزادمرد ايراني برعهده گرفت. او به البرز رفت و از فراز قله تيري را رها كرد. ادامه‌ي رشادت آرش را از زبان سياووش كسرايي بخوانيد:

 

شامگاهان؛

راه جوياني كه مي‌جستند آرش را به روي قله‌ها پيگير،

بازگرديدند بي‌نشان از پيكر آرش،

با كمان و تركشي بي‌تير،

آري آري جان خود را در تير كرد آرش،

كار صدها، صد هزاران تيغه‌ي شمشير كرد آرش،

تير آرش را سواراني كه مي‌راندند بر جيحون،

به ديگر نيم روزي از پي آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند،

و آنجا را از آن پس، مرز ايران شهر و توران نام كردند.

 

افتادن تير آرش در حوالي (مرو يا جيحون) هم باعث شادماني مردم ايران و هم موجب ختم غائله‌ي ديرينه ايران و توران شد.

 

دماوند در پاره‌اي آثار ديگر

فردوسي در كتاب گهرآگين شاهنامه، در داستان فريدون، البرز كوه (يا دماوند) را زندان ديوان و ضحاك تازي مي‌داند. فردوسي پس از نقل سيه كاري‌هاي ضحاك بد سيرت، و پيروزي شاه فريدون بر آن ديو ناپاك، اين‌گونه مي‌سرايد:

 

وز آن پس همه نامداران شهـــر          

              كسي را كه بود از زر و گنج بهر

برفتند به آرامش و خواستـــه    

               همه دل به فرمــانش آراســــته

فريدون فرزانه بنواختشــــان     

               ز راه خرد پايگــه ساختشــــان

همي گفت كاين جايگاه من است

                       به فال اختر بختتان روشن اســت

كه يــزدان پـاك از ميان گروه

                       برانگيخــت ما را ز البــرز كـــوه

 

در گرشاسب‌نامه اسدي طوسي درباره‌ي فريدون و ضحاك و دماوند آمده است:

همان سال ضحاك را روزگـار

                       دژم گشت و شد سال عمرش هـزار

بيامد فريدون به شاهنشهــي

                             وز آن مارفش كرد گيتي تهــــي

سرش را بگرز كپي كوفت خرد

                       به بستش به كــوه دماونــد بــرد

فريدون فـرخ به گـرز نبــــرد

                       ز ضحــــاك تازي برآورد گـــرد

ببردش به كوه دماوند بســت

                       به جايش به تخت شهي برنشسـت

 

در تاريخ طبري آمده است: «پس كيومرث بر كوه دماوند نگريست و دعا كرد به خداي عزوجل».

در جاي ديگر از همين كتاب، درباره تيرانداختن آرش، چنين آمده است:

«پس منوچهر بر وي با قوت بنگريست كه او آرش بود و اندر همه روي زمين از او تيراندازتر نبود. او را بفرمود بر سر كوه دماوند رود، آن يكي كوه است كه بر روي زمين هيچ كوه از آن بلندتر نيست. و يكي تير با همه قوت خود بيندازد تا خود كجا افتد. آرش از سر كوه تيري بينداخت به همه قوت خويش و تير از همه زمين طبرستان و زمين گرگان و زمين نيشابور و از سرخس و مرو و همه بيابان مرو بگذشت، و افراسياب را سخت اندوه آمد.

 

در كتاب مجمل التواريخ و القصص تصحيح ملك‌الشعراي بهار چنين آمده است:

«پس ايزد تعالي فريدون را برانگيخت و كارها رفت تا ضخاك را بگرفت و چهل سال بسته بر هيرني گرد عالم بگردانيد و بر آخر كوه دماوند در چاهي ببست استوار.»

 

در كتاب ارزشمند سفرنامه‌ي ناصرخسرو قبادياني آمده است:

«و ميان ري و آمل كوه دماوند است مانند گنبدي، كه آن را لواسان گويند و گويند بر سر آن چاهي است كه نوشادر از آنجا حاصل مي‌شود و گويند كه كبريت نيز، مردم پوست گاو ببرند و پر نشادر كنند، و از سر كوه بغلطانند كه به راه نتوان فرود آوردن ...»

ناصر خسرو در قصايد خود نيز نام دماوند را آورده است:

 

    ز بيدادي سمر گشت ضحاك

             كه گويند او به بند است در دماوند

 

در كتاب مروج الذهب و معدن الجواهر نوشته‌ي مسعودي آمده است:

«كوه دماوند كه مابين ري و طبرستان است از صد فرسخي ديده مي‌شود كه ارتفاع بسيار دارد و در فضا بالا رفته است و از فراز كوه بخار بلند است و برف روي برف مي‌نشيند و هرگز از برف خالي نيست. از زير آن رودي برون مي‌شود با آب فراواني كه زرد و گوگردي و طلايي رنگ است و از دامن كوه تا بالا سه روز و سه شب راه است و هر كه بر آن بالا رود و به قله رسد آنجا را هزار ذراع مسطح بيند، ولي از پايين چون گنبدي مخروطي به نظر مي‌رسد، سطح قله پر از ريگ سرخ رنگ است كه پا در آن فرو رود، و بر اوج قله از كثرت بادهاي سخت و شدت سرما حيوان درنده و پرنده نيست. و در آنجا نزديك به سي سوراخ است كه بخار گوگردي از آنجا خارج مي‌شود و اين صداي مهيب آتش است.»

 

در كتاب مسالك الممالك چنين آمده است:

«از كوه‌هاي نام برده در اين نواحي، كوه دماوند است كه از پنجاه فرسنگ آن را مي‌توان ديد و نشنوده‌‌ام كه هيچ آدمي بر سر اين كوه رسيده است، و در خرافات پارسيان گويند كه ضحاك در اين كوه است.»

و در همان كتاب آمده است:

«كوه دماوند بر همه كوه هاي طبرستان مشرف بود و از همه جايي او را بتوان ديد و كوه دماوند را اقرع گويند، زيرا كه بر آنجا اشجار بسيار نباشد.»

 

از دماوند، در ادبيات معاصر هم به فراواني ياد شده است؛ در زير، دو نمونه‌ي معروف را مي‌بينيد:

 

دماوند

                                                     ملك‌الشعراي بهار

                                                   

اي ديو سپــيدپــاي در بنــد

                               اي گنبد گيتي، اي دماوند

از سيم به ســـر يكي كله خود

                               ز آهن به ميان يكي كمربند

تا چشم بشــر نبينــدت روي

                              بنهفته برابر چهـــر دل بند

بنواخت ز خشم بر فلك مشت

                               آن مشت تويي، تو اي دماوند

تو قلب فســرده‌ي زمينــــي

                           از درد ورم نموده يك چنــد

وز بـــرق تنــوره‌ات بتابـــد

                           ز البرز اشــعه تا به روانـــد

اي مادر سرســـپيد بشنـــو

                                          اين پند سياه بخت فرزنـــد

بركن ز بُن اين بنا كه بايــــد

                                 از ريشه بناي ظلم بر كنــد

زين بي‌خردان سفله بستــــان

                         داد دل مــردم خردمــــند

 

 

 

با دماوند خاموش              

                                              سياوش كسرايي

سلام اي شكوهمند!

سلام اي ستيغ صبح‌خيز سربلند!

به يال و بال و دره‌‌ها و دامنت درود

به چشمه‌هاي پاك و روشنت درود

تن تهمتني و قلب آهنيت استوار

درشتي‌ات بجاي، بي‌گزند

به بزم شامگاهيت، فراز قله‌ها

ستايش ستارگان هميشگي،

تولد سحر درون پرده‌هاي مه، ميان بازوان تو

مدام،

بسيج دودمان لاله‌هاي سركشت

پناه سنگ‌هاي سخت، دل‌پسند.

غريو مرغك غريب در غروب از تو دور

غم از تو دور اي غرور

نشاط آبشارها ترا

ستيز آب و آبكند

ستون و صخره‌ات به هر كنار گوشه، سنگر اميد

دل تو باغ خار بوته‌هاي رنگارنگ

گل طلاي آفتاب تو

هماره پر نويد نوشخند

به پيش روي ما، چو ما اگر فتاده‌اي به بند،

كلاف ابرها به گردن رميده‌ات كمند،

پناه‌‌بخش و پشت باش!

شكسته نعل بسته، اي سمند!

دلم گرفته همچو ابرهاي باردار تو

كه با تو گفتگو مراست.

به كوهپايه‌ها كسي نمانده تا غمي به پيش او برم

به من بگو كه آشيانه‌ي عقابها كجاست؟

به تنگ درنشستم به چند؟

شب برهنه، بي‌ستاره ماند،

نگاه و دست ما تهي

سكوت سوخت ريشه‌هاي حرف سبز گشته را،

بگو بگو كه گاه گفتن تو در رسيد.

تو با زبان شعله‌ريز و واژه‌هاي سنگي‌ات بگو

كه سخت‌تر شبي است

كه سردتر شبي است از شبان ديرپاي ما

بگو، دهان ز گفت و گو مبند!

 

كوه‌نوردان هم با تاثير از دماوند، سروده‌هايي داشته‌اند:

 

فرياد دشت                      

                                               عباس جعفری  

تن در مغاك و سر بر بلندا

يكه كوهي است دماوند

مشتي نه، كه فريادي است در سكوت دشت،

دهانه‌ي زخم و هراي خشم زمين بر گرده‌ي البرز،

كمان آرش زمانه و حد كمانه‌ي زمين،

خشمي فروخورده سر!

ايستاده بر سر خاك،

قامت كشيده به افلاك،

در اندرون هزار شعله و در برون شولاي سپيد برف بر دوش.

چين و شيار و شكن شكن دره‌ها و يالها،

دامان گرم و مهربان مادر زمين.

سرد و سپيد و بلند ... دماوند.

 

دماوند در موسيقي معاصر

شاهين فرهت، آهنگ‌ساز و استاد دانشگاه، سمفوني ششم خود را در سه موومان كه نشان‌گر صعود، رسيدن به قله، و فرود از قله است، به نام سمفوني دماوند ساخته است. فرهت، در بيان انگيزه‌ي خود در ساختن اين سمفوني، گفته است كه دماوند از كودكي براي او نمادي از عظمت وطن، زيبايي خلقت، نمودي پر راز و رمز و آكنده از وهم بوده است. به گفته‌ي اين آهنگ‌ساز، ساخت سمفوني شش، اداي ديني بوده به كوه دماوند.

پي‌نوشت:

در نگارش اين يادداشت، از منابع زير استفاده شده است:

اسطوره‌هاي ايران، نوشته‌ي ويستا كرتيس، ترجمه‌ي عباس مخبر

كوه مينوي، نوشته‌ي مسعود نصرتي، كيهان هوايي

انواع ادبي، نوشته‌ي دكتر شميسا