نادر ابراهیمی ، کوه ، و محیط زیست
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

دیروز در خانه ی هنرمندان تهران ، به مناسبت یکمین سال درگذشت نویسنده ی نام آور ، نادر ابراهیمی ، همایشی برگزار شد . در این همایش ، من نیز جزو سخن رانان بودم و بخش هایی از مقاله ام با عنوان « نادر ابراهیمی مرد قلم ، مرد کوه » را خواندم .  این مقاله را پارسال نوشته بودم ، اما امسال چند پاراگراف به آن افزودم که در این پاراگراف ها ، بیشتر به دل مشغولی های زیست محیطی نادر پرداخته ام . در زیر ، این بخش از مقاله و در « ادامه ی مطلب » کل مقاله را می بینید .

محیط زیست ، نادر ، جامعه ی روشنفکری ایران

نادر ابراهیمی ، در چند زمینه در ایران جزو پیشگامان و نوآوران بود : پرداختن جدی به داستان نویسی برای کودکان ، طرح مسایل پداگوژیکی مدرن در فیلم کودک ، آمیختن ایران شناسی و داستان نویسی ، مستند سازی در زمینه ی شناخت طبیعت ایران ، و ... پرداختن به نکته های محیط زیستی که در بالا به چند مورد آن اشاره شد .

در این جا ، فرصتی است که به کوتاهی جامعه ی روشنفکری ایران در پرداختن به موضوع حفاظت طبیعت ، و متمایز بودن نادر ابراهیمی در این مورد ، اشاره کنم . در شرح حال هایی که دیگران از نادر ابراهیمی نوشته اند – تا جایی که من دیده ام – به شخصیت کوه نوردی او اشاره نشده است ؛ شاید بتوان این را به حساب آن گذاشت که شرح حال نویسان ، کوه نوردی را فقط یک تفنن در زندگی نادر دانسته اند که البته با آن چه که در بالا گفته شد ، این پندار نادرست است . اما ، این نویسندگان به طبیعت دوستی نادر و این که او پیشتاز طرح پاره ای مسایل امروزین محیط زیستی هم در ادبیات بوده اشاره نکرده اند . این ، می پندارم که به دلیل کم اعتنایی روشنفکران ما به مقوله ی مهم حفاظت محیط زیست باشد، و از آن جا که معمولا آدمی آن چه را که برایش مهم نباشد ، نمی بیند ، این دوستان هم گرایش طبیعت دوستانه ی نادر را ندیده اند !  

جالب توجه است که او در جاهایی مانند داستان « تابوتم را بر سر دست می برند » ، نکته های دقیق مرتبط با بحث « توسعه ی پایدار » را در داستان می گنجاند :

 

          می بینم که هزاران درخت را اره می کنند . همیشه مسایل مهم تر وجود دارد . می توانستم ، لااقل جنگل بان

            ساده ی درست کاری باشم و تا دم مرگ با اره کنندگان درخت ها بجنگم ؛ اما در زمان زنده بودن من ، فرسنگ

            در فرسنگ ، جنگل ها را کوبیدند ، خاک را شخم زدند ، پنبه کاشتند . زمین خدا آلوده تر شد و من از افزایش

            صادرات پنبه سخن گفتم . بچه ها بدون جنگل ها به روز سیاه افتادند، من سخن رانی کردم (17) .

 

چنین نگرش سبز اندیشانه ای را هنوز - با وجود گستردگی فاجعه های زیست محیطی که بر سر ما آمده -  بسیار کم می توانیم در نوشته های ادبی معاصر ببینیم ؛ در واقع ، روشنفکران ما همچنان با امر محیط زیست بیگانه اند ، چرا که برای شان « همیشه مسایل مهم تری وجود دارد » و در این زمینه اشتراک فکری ( یا بی فکری ! ) در خور توجهی با سیاستمداران مان دارند . اما ، داستان « تابوتم ... » ادعا نامه ای است ادیبانه بر ضد سیاستمداران دروغ پردازی که توسعه را با جنگل زدایی و تخریب طبیعت مترادف کرده اند :

 

            من وظایف مهم تری داشتم . من تعهد کرده بودم که خودبسندگی واقعی به وجود بیاورم . می دانی « واقعی »

یعنی؟ یعنی همه چیز مثل جنگل های فرو افتاده نباشد . « آزادی » تبدیل به سخن رانی نشود . رودخانه های            

گندیده از فاضلاب ها . دشت های بایر و برهنه . زاغه ها ، تشنگان در سیستان ، له له زنان ، به دنبال آب             

باران ... آه اگر من یک سیاستمدار واقعی می شدم، کاری می کردم که هیچ کدام از این ها نباشد (17) .            

 

            

نادر ابراهیمی ، در سال 1378 یک فیلم (گویا برای تلویزیون) تهیه کرد ، با نام  روزی که هوا ایستاد . موضوع  این فیلم ، «وارونگی هوا» بود که یکی از مشکلات بزرگ شهرهای آلوده مانند تهران است . فیلم به گفته ی خود نادر(در پشت صحنه) «کمی سیاه» است ، اما توصیف هنرمندانه ی شبح مخوفی است که در بسیاری از روزهای سال بر فراز شهر تهران و شماری از دیگر شهرهای کشور در پرواز است . این فیلم ، به نمایش همگانی درنیامد .

  

یک عاشقانه ی آرام  ، شاهکار نادر ابراهیمی است ؛ چرا که در آن با قلمی که دیگر خوب پخته شده ( چاپ نخست کتاب : 1376) و با طبع روانی که  با عشق هایی دیرین خوب قوام یافته ، کهنه ترین تمنا ها و بی پیرایه ترین عشق ها و سخت ترین دوندگی هایش را شرح می دهد . این کتاب ، هدیه ی او است به همسرش که بر او عاشق بوده و بارها او را ستوده است . کتاب ، با واژگان و جمله هایی پر از مه ، خاک ، رود ، جنگل ، شقایق ، نرگس ،  فاخته و دیگر پدیده های طبیعی آغاز می شود ؛ نویسنده از « مه نوردی » می گوید و این که یک مه خیالی می تواند پلشتی های زندگی را نرم تر و آلودگی زمین را کمی پاک سازی کند و نرم تر نشان دهد :

 

           مه اگر آن طور که من تخیل می کنم باشد ، دیگر از نگاه های چرکین ، قلب های کدر ، و رفتارهایی که

             آن ها را « رذیلانه » می نامیم ، گله مند نخواهیم شد . خائنان به خاک – همان ها که زمین خدا آلوده را

            می کنند – در مه ، گرچه وهمی اما قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد(18) .

 

سراسر  این عاشقانه ، آکنده است از صحنه های کوهستان و جنگل ؛ و پر است از نام کوه ها و نقطه های کوهستانی نام و نشان دار مانند ساوالان ( سبلان ) ، دماوند ، علم چال ، سردچال ، بند یخچال ، پلنگ چال  ، ونداربن؛ و پر است از تعریف های کارشناسانه از کوه نوردی  ، پیاده روی و طبیعت گردی . نادر ، چنان به طبیعت و حفظ آن پایبند است که در گرماگرم سخن سرایی های عاشقانه هم فراموش نمی کند که بگوید : « نزدیک جنگل ، آتش روشن نکنید » (19) . این گونه سخن گفتن های او ، و شکوه اش از « خائنان به خاک » نه سخنی از دهان در رفته بلکه دغدغه ای جدی است که با منش او عجین شده است . آری ، نادر ابراهیمی در زمینه ی پیش کشیدن چالش های زیست محیطی در ادبیات ، از کم یابان و پیشاهنگان بود .

 

 سخنان نادر ، آمیزه ی عشق به یار ، به کوه ، و به تمامی طبیعت است ؛ چه کسی می تواند این شعرگونه های پاکیزه ، با واژگان استادانه چیده شده را بخواند و قطره اشکی بر برگ کتاب نریزد :

 

            نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد

            گل از تو گلگون تر

              امید از تو شیرین تر .

             

               نمی شود ، پاییز

                                            - فضای نمناک جنگلی اش

                                                                       برگ های خسته ی زردش –

               عمگین تر از نگاه تو باشد .

               ...

               نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد .

               و – صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

               و – صدای گریه ی سردابرود

                                               - زمانی که تنگه ی ونداربن را می ساید –

               و – صدای عابر پیری که آب می خواهد

               به عمق یک سلام تو باشد . (20)

 

 

یاد نادر سبز باد .

 

 


 

 نادر ابراهیمی ، مرد قلم ، مرد کوه

                                                                                                                   عباس محمدی

 

آه ، که این طبیعت چه بزرگ است و چه بزرگانی را به خود مشغول می دارد ! آنان که دل به کوه داده اند ، باید خیلی احساس غرور کنند که چه بسیار آزادمردان ، هنرمندان ، موسیقی دانان  و نویسندگان ، کوه رو بوده اند ، به کوه نوردی عشق می ورزیده اند ، از کوه عشق را یاد گرفته اند ، و دل تنگی هاشان را با کوه در میان می گذاشته اند و در کنار آن آرام می گرفته اند.

از این بزرگان ، یکی هم زنده یاد نادر ابراهیمی – نویسنده ی چند صد مقاله و حدود یکصد کتاب - است که در سال 1374 نوشته :

 

                ... چهل و شش سال است بی وقفه به کوه رفته ام ، و همیشه عاشق کوه بوده ام ، و اگر روحم برخوردار

                   از مختصر طهارتی باشد ، محصول همه ی ساعت ها و روزها و شب هایی است که در کوه گذرانده ام ،

                   و این جزوه ... کم ترین ادای دین است به کوه ، و به آن ها که همراه ایشان قله های وطن را فتح کرده ام

                   ... و آن ها که هم اکنون ، پایدارانه و سرسختانه از شرافت کوه دفاع می کنند و در توسعه ی کوه نوردی –

                   که به اعتقاد من معنوی ترین ورزش ها است – می کوشند ... (1) .

       

 

در جای دیگری – در نامه به همسرش - می نویسد :

 

                بانوی بالا منزلت ما !

                   به یاری اراده و ایمانی همچون کوه

                   خوب ترین روزهای زندگی

                   - فراسوی جملگی صخره های صعب تحمل سوز 

                   برفراز قله های رفیع شادمانی - 

                   در انتظارت باد !

                   به خاطر چندمین سالگرد تولدت 

                                    از سوی این کوه نورد قدیمی (2)

 

از کسی که خودش را « ابن مشغله » و « ابوالمشاغل » خوانده و از 14 سالگی تا 35 سالگی ، 27 شغل عوض کرده و تازه 5 سال هم بی کار بوده (3) ، کمی بعید به نظر می آید که این همه سال به یک کاربپردازد . فقط آن گاه می توان این تناقض را حل کرد که بدانیم ، " کار" کوه نوردی ، کار دل است و آن 27 تا و بسیار کارهای بعدی قهرمان ما ، کار دنیا و برای کسب نان و سرپناه که نادر ابراهیمی سخت گیری هم داشته که پاک و شسته رفته باشد و در جریان آن نه به کسی باج بدهد و نه به کسی زور بگوید و کلکی سوار کند ( و چه سخت است چنین بودن !) .

نادر ابراهیمی در بهار 1315 در تهران چشم به جهان گشود و در بهار 1387پس از یک دوره ی 9 ساله ی بیماری سخت  در تهران چشم از جهان فروبست . او به بسا گوشه و کنارهای این کشور سرکشید و پهنه های گسترده ای را درنوشت و مردمان بسیاری را دید و کتاب های فراوان نوشت و پا بر قله های پرشماری گذاشت . شرح کارهای فراوان این نویسنده ی کودکان و بزرگ سالان ، فیلم نامه نویس ، فیلم ساز ، شاعر ، منتقد ... را در جاهای دیگر می توان دید (4) و در این جا سر پرداختن به آن ها را نداریم ؛ فقط اشاره ای داریم به دل مشغولی های کوه نوردی این شخصیت بزرگ معاصر .

ابراهیمی ، به کوه نوردی می پرداخت  نه فقط برای هواخوری و تمدد اعصاب ، بلکه به این دلیل که عاشق  این فعالیت و عاشق طبیعت بود . او  تفننی کوه گردی نکرد ، بلکه با همکاری شماری از دیگر کوه نوردان ، یک تشکیلات کوه نوردی به نام سازمان کوه نوردی و اسکی ابرمرد را پایه گذارد که جمعی از جدی ترین کوه نوردان دهه ی 40 ایران از جمله ، زنده یاد فریدون نجاح - مربی کوه نوردی و از نخستین ایرانیان صعودکننده ی دیواره ی علم کوه و جان باخته در همین کوهستان– آن را اداره می کردند . به علاوه ، کوه نوردی  نادر ابراهیمی  را  در شناخت سرزمینی که سخت دوست اش می داشت ، بسیار کمک کرد؛ او در راه اندازی  موسسه های " ایران پژوه " اول و دوم  که هدف اش شناخت ایران و تهیه ی فیلم و عکس از این سرزمین  بود ، با جمعی از کوه نوردان  همکار بود . شخصیتی از این جمع که به گفته ی خود ابراهیمی « هم سفر سالیان سال » (5) او بود و اغلب مدیریت برنامه ها و کارهای تدارکاتی سفرهای او را برعهده داشت ، محمود فتوحی مربی صاحب نام کوه نوردی کشور بود . « این محمود ... نیمی از من است و چه بسا که من نیمی از او باشم ، به راستی که حکایتی است در دوستی ... نکته ی خاص و گرانبها در دوستی شگفت انگیز ما این است که هیچ کدام مان ، در طول این سال های بلند پرخاطره ، خود را مختصری هم تغییر ندادیم تا شبیه دیگری کنیم » (6) . پس از این اشاره ، ابراهیمی در چند صفحه به این نکته می پردازد که دوستان خوب هیچ گاه نمی کوشند که عقیده ها و منش خود را به یکدیگر تحمیل کنند ؛ درسی که سخت به کار ما می آید . به واقع نیز، فتوحی کوه نوردی که ما می شناسیم – با جدیتی که در کوه نوردی جدی دارد – خیلی با شخصیت نویسنده ای مانند نادر ابراهیمی تفاوت دارد ! در سازمان ابرمرد ، ابراهیمی کسان دیگری را هم یافت که چون او عاشق ایران زمین و دوستدار پیمایش آن بودند و هم مهارت هایی داشتند که به کار ایران پژوهی می خورد . اشخاصی مانند شکور لطفی ( کوه نورد ، کشتی گیر ، و عضو کنونی هیات مدیره ی انجمن کوه نوردان ایران ) که در پژوهش ها به نادر یاری می رساند ، و مریم زندی که کوه نورد و طبیعت دوست و عکاس بود ( و هست ) .

شکور لطفی می نویسد : « اگر روی آوردن ابراهیمی به ورزش کوه نوردی را – بنا به اظهارات شوخی و جدی خودشان – تصادفی بشماریم ، ادامه ی آن را باید خواست و اراده ، و از سر آگاهی و علاقمندی وی به ورزش و کوه نوردی بدانیم ... ابراهیمی برای ساختن زمینه ی درخور فعالیت مورد نظر خویش ،از فضاهای طبیعی ، شخصیت هایی که در ساحل ، جنگل ، صحرا ، کوهستان و جوامع کوچک روستایی و عشایری زندگی می کنند ، یشترین بهره را می برد» (7) . لطفی توضیح می دهد که در ساخته های سینمایی و تلویزیونی ابراهیمی نیز فضاهای طبیعی ، جایگاه برجسته ای دارند . نخستین فیلمی که ابراهیمی می سازد ، مستند « گل های وحشی آذبایجان غربی » است ، و پس از آن در میانه های دهه ی 40 فیلمی با عنوان « دیواره ی علم کوه » می سازد که شاید نخستین مستند کوه نوردی ایران باشد. بخشی از این مستند ، در مجموعه ی دیدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » که در نیمه ی دوم دهه ی 50 از تلویزیون پخش شد ، نشان داده می شود ؛ آن جا که دو نوجوان قهرمان فیلم ، به کلاردشت می روند و پای صحبت های مش صفر نقوی – راهنمای کوه نوردی منطقه - می نشینند و او از مربیان برجسته ی کوه نوردی مانند فتوحی ، و از دیواره نوردان قهار سخن می گوید . این مجموعه ، به گفته ی شکور لطفی ،« از آغاز تا پایان ، دعوت کودکان ایران و دیگران است به زندگی در طبیعت میهن ، گشت در همه جای وطن » . نادر ، در ابن مشغله می گوید که به ترتیبی راه به تلویزیون یافت و قراری گذاشت که 54 فیلم مستند در باره ی گل ها و پرندگان و جنگل ها و کوه ها و راه های ایران بسازد که البته این کار به سرانجام نرسید و از او در این طرح فقط همین دو مستند به جای ماند . « من می گفتم ما سرزمین غریبی داریم . اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می شوی – چه باسواد باشی چه کم سواد ، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر ... هرچه باشی طبیعت پرشکوه این سرزمین تو را به زانو در می آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می آموزد ... » (8) . کار سوم نادر ابراهیمی در فیلم سازی ، فیلم داستانی « پدر در کوهستان » بود : « چهار فرزند یک کوه نورد باسابقه که زیر بهمن مانده است ، تصمیم به نجات پدر می گیرند ... این چهار کوه نورد ، با آموخته هایشان از پدر و آمادگی کالبدی و روانی ، با چیره شدن بر مشکلات ، موفق به نجات پدر می گردند »(9) . فیلم های دیگر او ، مانند سینمایی « صدای صحرا » و مجموعه ی به یاد ماندنی « آتش بدون دود » هم کاملا حال و هوای طبیعت دوستی دارد که از ویژگی های روح هر کوه نوردی است .

ایران دوستی ، طبیعت دوستی ، و کوه دوستی ( و به این سبب ، کوه نوردی ) نادر ابراهیمی ، حادثه ای گذرا در زندگی او نبود ، رویدادی بنیان افکن بود که همه عمر رهایش نکرد . او عاشقانه ترین ترانه هایش را برای محبوب ، با نام کوه های بلند میهن که نه در خیال ، بلکه به واقع به پابوس و درنوردیدن شان رفته بود ، می  سرود :  

                        

           آه ای محبوب من ! ... فرمان بده  تا جملگی موج های بی تاب و خروشان « سرداب رود » (10)  - این جاری

           مجلل تاریخی –  را در مشت  خویش بفشارم ، دوان به سوی تو بیایم ، و قصه یی از عصاره ی امواج به

           پیشگاهت تقدیم کنم – بی منت ...

           فرمان بده تا قله ی مغرور « دماوند » را ، یال لغزان « تخت سلیمان » را ، اوج سوخته ی « تفتان » را ، و

           بالاترین بلندترین لحظه های همه ی کوه های همیشه پربرف لرستان را ، بار دیگر ، به همان آسانی که یک

           گنجشک از شاخه یی بر شاخه یی می پرد ، تسخیر کنم و کل قله های مسخر را چون دسته گلی کوچک از

           لاله های شیرین و رنگین « لالون » (11) به پیش پایت بگذارم ... (12) .

 

نادر، شعرهایی نیز سروده و حتی آهنگ هایی برای ترانه های فیلم هایش . ترانه ی زیر را که جزو تیتراژ « سفرهای دور و دراز هامی و کامی » بود ، بیشتر کوه نوردان می شناسند و بسیاری از با سابقه هاشان ، بارها و بارها آن را – با به یاد آوردن صدای گرم محمد نوری - در سربالایی های سخت کوه زمزمه کرده اند :

         

             ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                      چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم

             ما برای بوسیدن خاک سر قله ها                      چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم

             ...

             ما برای بوییدن بوی گل نسترن                        چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم

             ما برای نوشیدن شورابه های کویر                   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم

             ...

             ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک                رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم

 

در داستان « کجا قرار ملاقات داشتیم » ، راوی با یک گروه سنگ نورد روبرو می شود و در حالی که  جوان سنگ نورد با زبان ویژه ی خودشان سخن می گوید ، راوی از این کار "بی هدف" در شگفت می شود :

               خندید : نه آقا پسر ! ما رو این سنگ کار می کنیم . ما میخ و مته و طناب و چکش و هرچی که بخوایید

                  داریم . اون پسر داره راهشو به طرف بالای سنگ پیدا می کنه . بالاخره هم پیدا می کنه . اگه دیرت

                  نمی شه وایسا ببین !

                 - نه ، من کار دارم . یه کسی ازم کمک خواسّه .

                             - پس برو به به سلامت ...

                 - ... اما راسّی این جوون وختی رسید بالای سنگ چیکارمی کنه ؟

                 - طناب رو میندازه پایین تا یکی دیگه بره بالا .

                 - و وقتی همه رفتن بالا ؟

                 - یکی یکی میان پایین .

                 - و وقتی همه اومدن پایین ؟

                 - تا کی ؟

                 - همیشه .

                 - شما این همه وسیله رو فقط برای همین میخواین ؟  تمام عمر کارتون همینه ؟

                 - اوه ... نه ... ما خودمون رو واسه یه صعود واقعی آماده می کنیم (13).

                  ...

 

نادر ، همچون بیشتر دیگر کوه نوردان ، روحیه ای نوستالژیک داشت  ؛ روحیه ای که در آن چشم اندازهای گذشته ، خاطره ها ، رنگ ها ، و بوها جایگاهی ارجمند دارد . داستان « بردمیدن یاس از پشت جبال بیداری » ، یکسره آکنده از عطر و بوهای خاطره انگیز است . در آغاز داستان ، می نویسد :

 

             ... انگار کن که برخی روایح ناب ، از بن به همین درد می خورند ، همین که آدم را با خودشان

                به کوهستان خاطره ، درّه پشت درّه ببرند؛ به لمشگاه آهوانی که مثل خواب خوش ، مقبولند ، و

                یا به دشت های گسترده با بوی تازه و نوجوان خون ، به همین درد می خورند که ببرند و داغ دل

                بازگردانند . دست خالی (14) .

 

برای آن که دوستان اطمینان یابند که نادر ابراهیمی همه کاره ، این پرنده ی شاخه های گوناگون زندگی ، به راستی کوه نورد بود و جز عشق بی پایان و وصف ناپذیر به همسر همراهش ، و به قلم ، عشق به کوه را نیز تا به آخردر قلب بزرگ خود داشت ، یک  سند رسمی (!) و دولتی می آورم : در نیمه ی نخست دهه ی هفتاد ، چند بار او را در فدراسیون کوه نوردی با صادق آقاجانی ( رییس فدراسیون) دیدم و فکر می کنم در فدراسیون او ، در کمیته ای مسوولیتی پذیرفته بود . از این رو بود که وی کتاب کوچک  یک صعود باور نکردنی  را درباره ی برنامه ی صعود هزار و پانصد نفره ی فدراسیون ( در تابستان 1373) نوشت ، که من در آغاز این یادداشت ، چند جمله ای از آن را آوردم . همچنین به یاد دارم که در همان سال ها در نشستی که فدراسیون برای تجلیل از پیش کسوتان کوه نوردی ترتیب داده بود ، با همان صدای دل نشین و جمله پردازی های ساده و خیره کننده اش ( که به سخن سرایی های سعدی نزدیک است ) سخن رانی ای طولانی اما نه خسته کننده داشت ؛ به تکه ای از این سخن رانی توجه کنید و ببینید که چگونه عشق به کوه و کوه نوردی اصیل در آن موج می زند :

 

               شهرها را مطلقا نمی توان به کوه و کوهستان تبدیل کرد ، اما کوه و کوهستان را به آسانی می توانند

                  به شهر مبدل کنند ، و این روند مصیبت زدگی انسان عصر ما است .

                  با چشمان ساده ی غیرمسلح نگاه کنید و ببینید که شهرها چگونه ، پاورچین پاورچین – همچون

                  راهزنان- از کوه ها بالا می آیند تا راه تنفس آسوده ِ انسان ها را ببندند ؛ همان راه مختصر را .

                  هزار بار گفته ایم ، به خدا بیش از هزار بار ، که کوه ، زمین ورزش ما است ؛ زمین ورزش

                  یک ملت است که هنوز هم برای حفظ ته مانده ی سلامتش مبارزه می کند .

                  به ما بگویید که حریم ما کجا است ؟

                  ما مثلا ورزشکاریم . خیلی هم جدی هستیم . ... ورزش کوه نوردی ورزش آبرومندی است . پس

                  زمین ورزش ما  کو ؟ ... چرا با سنگ و سیمان و آجر و آهن به آن حمله کرده اید ؟

                  زمین ورزش ما را ، دیوانه وار و حریصانه تباه می کنند ، و ما ایستاده ایم ، خاموش و مظلوم و

                  دل شکسته نگاه می کنیم ... (15) .

                                   

و دیگر ( و شاید شگفت آور ) این که در مجمع عمومی شلوغی که فدراسیون  در دی ماه 1375 برای راه اندازی « انجمن هیمالیانوردی ایران » ( که در نطفه مرد ) ترتیب داده بود ، نامزد هیات مدیره شد و انتخاب هم شد ( به عنوان عضو علی البدل ) . در کتاب پر شور یک عاشقانه ی آرام  هم از « سازمان [فدراسیون] کوه نوردی » و رییس آن آقاجانی می گوید . یکی دو سالی پس از آن که بیماری به سراغش آمد ، با کمک همسرش فرزانه منصوری ، و با راهنمایی شکور لطفی ، روی صندلی چرخ دار، به نشست ماهانه ی انجمن کوه نوردان ایران آمد ( اگر اشتباه نکنم به تاریخ 7 اسفند 1381 ) و اگرچه هیچ دل مان نمی خواست که او را زمین گیر ببینیم ، اما با حضورش دل همه ی ما شاد و امیدوار شد که در همان چهره ی بیمار هم می شد بنیه ی قوی و سرزندگی ذاتی او را دید .

دلم می خواهد که یک ویژگی شخصیتی دیگر نادر ابراهیمی را هم وابسته به روحیه ی طبیعت دوستی و کوه نوردی او معرفی کنم : آدمی با آن همه استعداد و پشتکار کم مانند ، و با موقعیت های عالی که از ابتدای جوانی به پشتوانه ی این توان و تلاش ، بر سر راهش قرار گرفت ، ثروتی نیاندوخت – سهل است – به آن پشت پا هم زد تا منش سالم و فساد ناپذیر خود را حفظ کند ، و البته برای این نیز که آلوده شدن به لذت ثروت اندوزی ، انسان را از بسیاری کارهای عاشقانه بازمی دارد . این هم از آن درس هایی است که می تواند در این دوره ی تقدیس زراندوزی و سوداگری ، آویزه ی گوش هر طبیعت مردی باشد .

سخن درباره ی کوه نوردی نادررا با تکه ای دیگر از نوشته های او به پایان می بریم :

 

               صعود ، نوعی رزم است .

                  صعود ، نوعی اعلام آمادگی است برای غلبه ی  جوانمردانه بر ناجوانمردی ها .

                  کوه نوردی ، ورزش است ؛ اما بیش از آن که ورزش باشد ، زندگی است ؛ دست و پنجه

                  نرم کردن با مشکلات است . از نفس نیفتادن ، برخستگی ها غلبه کردن ، در هر جایی که جایی

                  نیست ، بیتوته کردن ، دنیا را به قدر کیسه خواب دیدن ، سفره های پهناور را به لقمه های محقر

                   مطبوع تبدیل کردن ... صعود یک فرصت است : یک موقعیت . کوه نوردی تنها ورزش فلسفی –

                   سیاسی جهان ما است  (16) .

 

                

 

محیط زیست ، جامعه ی روشنفکری ایران ، و نادر

 

نادر ابراهیمی ، در چند زمینه در ایران جزو پیشگامان و نوآوران بود : پرداختن جدی به داستان نویسی برای کودکان ، طرح مسایل پداگوژیکی مدرن در فیلم کودک ، آمیختن ایران شناسی و داستان نویسی ، مستند سازی در زمینه ی شناخت طبیعت ایران ، و ... پرداختن به نکته های محیط زیستی که در بالا به چند مورد آن اشاره شد .

در این جا ، فرصتی است که به کوتاهی جامعه ی روشنفکری ایران در پرداختن به موضوع حفاظت طبیعت ، و متمایز بودن نادر ابراهیمی در این مورد ، اشاره کنم . در شرح حال هایی که دیگران از نادر ابراهیمی نوشته اند – تا جایی که من دیده ام – به شخصیت کوه نوردی او اشاره نشده است ؛ شاید بتوان این را به حساب آن گذاشت که شرح حال نویسان ، کوه نوردی را فقط یک تفنن در زندگی نادر دانسته اند که البته با آن چه که در بالا گفته شد ، این پندار نادرست است . اما ، این نویسندگان به طبیعت دوستی نادر و این که او پیشتاز طرح پاره ای مسایل امروزین محیط زیستی هم در ادبیات بوده اشاره نکرده اند . این ، می پندارم که به دلیل کم اعتنایی روشنفکران ما به مقوله ی مهم حفاظت محیط زیست باشد، و از آن جا که معمولا آدمی آن چه را که برایش مهم نباشد ، نمی بیند ، این دوستان هم گرایش طبیعت دوستانه ی نادر را ندیده اند !  

جالب توجه است که او در جاهایی مانند داستان « تابوتم را بر سر دست می برند » ، نکته های دقیق مرتبط با بحث « توسعه ی پایدار » را در داستان می گنجاند :

 

          می بینم که هزاران درخت را اره می کنند . همیشه مسایل مهم تر وجود دارد . می توانستم ، لااقل جنگل بان

            ساده ی درست کاری باشم و تا دم مرگ با اره کنندگان درخت ها بجنگم ؛ اما در زمان زنده بودن من ، فرسنگ

            در فرسنگ ، جنگل ها را کوبیدند ، خاک را شخم زدند ، پنبه کاشتند . زمین خدا آلوده تر شد و من از افزایش

            صادرات پنبه سخن گفتم . بچه ها بدون جنگل ها به روز سیاه افتادند، من سخن رانی کردم (17) .

 

چنین نگرش سبز اندیشانه ای را هنوز - با وجود گستردگی فاجعه های زیست محیطی که بر سر ما آمده -  بسیار کم می توانیم در نوشته های ادبی معاصر ببینیم ؛ در واقع ، روشنفکران ما همچنان با امر محیط زیست بیگانه اند ، چرا که برای شان « همیشه مسایل مهم تری وجود دارد » و در این زمینه اشتراک فکری ( یا بی فکری ! ) در خور توجهی با سیاستمداران مان دارند . اما ، داستان « تابوتم ... » ادعا نامه ای است ادیبانه بر ضد سیاستمداران دروغ پردازی که توسعه را با جنگل زدایی و تخریب طبیعت مترادف کرده اند :

 

            من وظایف مهم تری داشتم . من تعهد کرده بودم که خودبسندگی واقعی به وجود بیاورم . می دانی « واقعی »

یعنی؟ یعنی همه چیز مثل جنگل های فرو افتاده نباشد . « آزادی » تبدیل به سخن رانی نشود . رودخانه های            

گندیده از فاضلاب ها . دشت های بایر و برهنه . زاغه ها ، تشنگان در سیستان ، له له زنان ، به دنبال آب             

باران ... آه اگر من یک سیاستمدار واقعی می شدم، کاری می کردم که هیچ کدام از این ها نباشد (17) .            

 

            

نادر ابراهیمی ، در سال 1378 یک فیلم (گویا برای تلویزیون) تهیه کرد ، با نام  روزی که هوا ایستاد . موضوع  این فیلم ، «وارونگی هوا» بود که یکی از مشکلات بزرگ شهرهای آلوده مانند تهران است . فیلم به گفته ی خود نادر(در پشت صحنه) «کمی سیاه» است ، اما توصیف هنرمندانه ی شبح مخوفی است که در بسیاری از روزهای سال بر فراز شهر تهران و شماری از دیگر شهرهای کشور در پرواز است . این فیلم ، به نمایش همگانی درنیامد .

  

یک عاشقانه ی آرام  ، شاهکار نادر ابراهیمی است ؛ چرا که در آن با قلمی که دیگر خوب پخته شده ( چاپ نخست کتاب : 1376) و با طبع روانی که  با عشق هایی دیرین خوب قوام یافته ، کهنه ترین تمنا ها و بی پیرایه ترین عشق ها و سخت ترین دوندگی هایش را شرح می دهد . این کتاب ، هدیه ی او است به همسرش که بر او عاشق بوده و بارها او را ستوده است . کتاب ، با واژگان و جمله هایی پر از مه ، خاک ، رود ، جنگل ، شقایق ، نرگس ،  فاخته و دیگر پدیده های طبیعی آغاز می شود ؛ نویسنده از « مه نوردی » می گوید و این که یک مه خیالی می تواند پلشتی های زندگی را نرم تر و آلودگی زمین را کمی پاک سازی کند و نرم تر نشان دهد :

 

           مه اگر آن طور که من تخیل می کنم باشد ، دیگر از نگاه های چرکین ، قلب های کدر ، و رفتارهایی که

             آن ها را « رذیلانه » می نامیم ، گله مند نخواهیم شد . خائنان به خاک – همان ها که زمین خدا آلوده را

            می کنند – در مه ، گرچه وهمی اما قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد(18) .

 

سراسر  این عاشقانه ، آکنده است از صحنه های کوهستان و جنگل ؛ و پر است از نام کوه ها و نقطه های کوهستانی نام و نشان دار مانند ساوالان ( سبلان ) ، دماوند ، علم چال ، سردچال ، بند یخچال ، پلنگ چال  ، ونداربن؛ و پر است از تعریف های کارشناسانه از کوه نوردی  ، پیاده روی و طبیعت گردی . نادر ، چنان به طبیعت و حفظ آن پایبند است که در گرماگرم سخن سرایی های عاشقانه هم فراموش نمی کند که بگوید : « نزدیک جنگل ، آتش روشن نکنید » (19) . این گونه سخن گفتن های او ، و شکوه اش از « خائنان به خاک » نه سخنی از دهان در رفته بلکه دغدغه ای جدی است که با منش او عجین شده است . آری ، نادر ابراهیمی در زمینه ی پیش کشیدن چالش های زیست محیطی در ادبیات ، از کم یابان و پیشاهنگان بود .

 

 سخنان نادر ، آمیزه ی عشق به یار ، به کوه ، و به تمامی طبیعت است ؛ چه کسی می تواند این شعرگونه های پاکیزه ، با واژگان استادانه چیده شده را بخواند و قطره اشکی بر برگ کتاب نریزد :

 

            نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد

            گل از تو گلگون تر

              امید از تو شیرین تر .

             

               نمی شود ، پاییز

                                            - فضای نمناک جنگلی اش

                                                                       برگ های خسته ی زردش –

               عمگین تر از نگاه تو باشد .

               ...

               نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد .

               و – صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

               و – صدای گریه ی سردابرود

                                               - زمانی که تنگه ی ونداربن را می ساید –

               و – صدای عابر پیری که آب می خواهد

               به عمق یک سلام تو باشد . (20)

 

 

یاد نادر سبز باد .

 

 

پی نوشت  

 

1) نادر ابراهیمی ، یک صعود باور نکردنی ، 1374 ، ص 23

2) نادر ابراهیمی ، چهل نامه ی کوتاه به همسرم ، چاپ دهم 1383 ، انتشارات  روزبهان ، ص 33

3) نادر ابراهیمی ، ابوالمشاغل ، چاپ سوم 1376 ، روزبهان ، ص 16

4) دو کتاب ابن مشغله و ابوالمشاغل  نوشته ی خود نادر ابراهیمی ، بهترین شرح حال های او هستند تا سن پنجاه سالگی . می توان در مجموعه مقاله های همایش گرامی داشت او ، که به سال 1384 برگزار شد ، و در روزنامه ی همشهری 24 اسفند 1382 و ویژه نامه ی روزنامه ی شرق در نوروز 1382 ، و روزنامه ی اعتماد ملی 21 خرداد 1387 نیز مطالب خوبی در شناخت او یافت . فهرست آثارش را می شود در پایان بسیاری از کتاب های او که در این چند سال تجدید چاپ شده اند ، دید .

5) ابوالمشاغل ، ص 21

6) همان ، ص 22

7) شکور لطفی ، مقاله ی بهابخشی به توانمندی های کالبدی ، کوشایی و پویایی در آثار نادر ابراهیمی ، ارایه شده  به « همایش گرامی داشت استاد نادر ابراهیمی » ، تابستان 1384

8) نادر ابراهیمی ، ابن مشغله ، چاپ ششم 1376 ، روزبهان ، ص 102

9) شکور لطفی ، همان

10) نام رودخانه ای که از علم کوه سرچشمه می گیرد و در کلاردشت جاری است .

11) دهکده ای کوهستانی در رودبار قصران

 12) ابوالمشاغل ، ص 154

13) نادر ابراهیمی ، هزارپای سیاه و قصه های صحرا ، انتشارات روزبهان ، 1382 ، ص 78 

14) نادر ابراهیمی ، حکایت آن اژدها ، انتشارات هاشمی ، 1384 ، ص 98   

15) مجله ی  کوه شماره ی 3و2 ، بهار و تابستان 1375 ، ص 4  

16) یک صعود باور نکردنی  ، ص  94

17) نادر ابراهیمی ، حکایت آن اژدها ،  انتشارات هاشمی ،  1384 ( داستان « تابوتم را سر دست می برند » در سال 1377 نوشته شده است .)

18) نادر ابراهیمی ، یک عاشقانه ی آرام  ، انتشارات روزبهان ، 1387 ، ص 11 

19) همان ، ص 206

20) همان ، ص ٧۴