ادبیات برای defragmentation ذهن !
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

سبز باد یاد آن روزها ... !

 

سفری داشتم به کوه های قراقوروم ( در پاکستان ) که نزدیک به یک ماه به درازا کشید . برخلاف بیشتر مواقع که به کوهستان می روم ، این بار نمی توانستم خیال خود را از شهر رها کنم ؛ از حدود دو هفته پیش از سفر ، شور و نشاطی شهر را فرا گرفته بود که نشان از تمایل همگان به « تغییر» داشت . ما دوستداران محیط زیست هم دل خوش داشته بودیم که برای نخستین بار یکی از نامزدان ریاست جمهوری این مملکت ، موضوع محیط زیست را در برنامه های خود طرح کرده است ( گرچه به نظر من ، این طرح موضوع بسیار کم رنگ بود و در بیشتر بروشورهای تبلیغاتی و در تمام برنامه های تلویزیونی و رادیویی آن نامزد ، نشانی از آن نبود ) . از فردای روز انتخابات ، آب سردی بر سر همه ی ساده اندیشان دل خوش ریخته شد و آن شور و شوق جای خود را به فریادهای سرخوردگی داد و کار به آن درگیری ها کشید و باقی قضایا ... .

 

هیچ گاه نتوانسته ام توجیه قانع کننده ای برای این که« چرا کوه نوردی می کنیم ؟» بیابم . فقط این را می توانم بگویم که کوه هایی هعستند ... و آدم هایی که دوست دارند از آن ها بالا بروند ! شماری از این آدم ها بیشتر ماجراجو یا شهرت طلب اند ، و شماری دیگر شاید به دنبال چیزهایی دیگر هستند از جمله این که کوه ها بخش مهمی از طبیعت هستند و درآمیختن با آن ها ، نوعی بازگشت به سرشت نخستین و طبیعی است . در دو سه روزی که پس از انتخابات و پیش از رفتن به پاکستان در تهران بودیم ، و در 5-4 روزی که در اسلام آباد و اسکاردوی پاکستان منتظر جور شدن مجوزهای ورود به کوهستان بالتورو بودیم ، با خود کلنجار می رفتم که « آیا الان ، زمان مناسبی برای کوه نوردی است ؟!» بارها و بارها ، این پندار از ذهنم گذشت که « اینک کار مهم تری در پیش است » و از سوی دیگر وسوسه ی رفتن به آن کوهستان باشکوه رهایم نمی کرد . تازه ، آن جا جایی نیست که به این سادگی ها پا بدهد که بروی ... اگر این بار برنامه به هم بخورد ، شاید تا سال ها بعد هم نتوانی دوباره بروی ! دوستانی گفته بودند که بهتر است شما ، به اعتراض برنامه را تعطیل کنید و ... . اما برنامه با حمایت مالی چند شرکت و سازمان شکل گرفته بود ؛ به آنان چه می توانستیم گفت ؟!

 

به هرحال ، رفتم ... به گفته ی عطار : به صحرا شدم . عشق باریده بود و زمین تر شده چنان که پای به برف فرو شود ، به عشق فرو می شد . اما قلبم این جا بود و دلم بد جوری هوای تهران داشت . اکنون که بازگشته ام و به شهر می نگرم ، گویی غباری از غم بر آن نشسته است . کجا است آن شادمانی های سبک سرانه و خوش خیالانه ؟! جای آن« تغییر» که راحت می خواستیم اش ، دوباره « گذر از رنج ها » خود می نماید !

 

تسکین را ، این روزها که گاه به گفته ی شاملو می خواهم سرم را از پنجره به کوچه ی باریک خم کنم / و به جای همه نومیدان بگریم ، در ادب فارسی می جویم که همچون همیشه ، ترجمان آرزوهای فروکوفته ی ما است . کتاب های حافظ و سعدی و خیام و شاملو را می گشایم و می بینم که روزهای سخت تر از این هم در تاریخ ما بسیار بوده اند و ما ملت ، تمام این سختی ها را پشت سر گذاشته ایم . حافظ می گوید :

 


از کران تا به کران لشکر ظلم است ، ولی               از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 

و در کلیله و دمنه ، چه زیبا و شیوا آمده است :

 

می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد ، و ... عدل ناپیدا و جور ظاهر ، علم متروک و جهل مطلوب ، و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت منزوی ... و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم ، و مکر و خدیعت بیدار ... و دروغ موثر و مثمر ، و راستی مردود و مهجور ، و حق منهزم و باطل مظفر ، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع ، و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز ... .

 

  می خواهم که شما را نیزدر سکر آرام بخش این ادبیات سهیم سازم ، شاید که بتوانیم تاب این روزها را بیاوریم ... .

 

 می پندارید که ریا کاری ویژه ی این دوره است ، یا امروزه به اوج رسیده ؟ به کلام مولوی گوش فرا دهید :

 

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد                         موسوی با عیسوی در جنگ شد

...

نعل های باژگونه است ای سلیم                            نفرت فرعون می دان از کلیم

 

نا امید و دل شکسته اید ؟ سخن سعدی را بشنوید :

 

هنوز با همه دردم امید درمان است                        که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

یا از زبان حافظ :

 

صحبت حکام ظلمت شب یلدا است                        نور ز خورشید جوی بو که برآید

 

سعدی در یکی از غزل های پرشور عاشقانه ، رنج انتظار را چنین بیان می کند :

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                        چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد            بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند                    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

 

سیاوش کسرایی ، شاعر معاصر با « تضمین » این غزل ، غزل باشکوه دیگری سروده است :

 

چه سپید کوهساری ، چه سیاه ماهتابی                   نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی

همه دره های وحشت به کمین من نشسته                نه مقدرم درنگی ، نه میسرم شتابی

به امید هم زبانی ، به سکوت نعره کردم               نه بیامدم طنینی که گمان برم جوابی

همه لاله های این کوه ، ز داغ دل فسردند               چو نکرد صخره رحمی ، چو نداد چشمه آبی

بنشین دل هوایی ! که بر آسمان این شب                 ندمید اختری کو نشکست چون شهابی

به سپهر دیدگاهم ، به کرانه ی نگاهم                     نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی

تن من گداخت در شب ، ز عطش شکافتم لب          « سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»

 

مسعود سعد سلمان ، شاعر زندان ، واژه ی « شب » را گویی با تعبیر و کنایه های شاعران معاصر دهه ی چهل به کار می برد :

 

مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب                         تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم و حزن

در آن تفکر مانده دلم که فردا را                          پگاه از این شب تیره چه خواهدم زادن

از آن که هست شب آبستن و نداند کس                  که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن

 

فردوسی بزرگ ، روزگار کج مدار را چنین وصف می کند :

 

چپ و راست هر سو بتابم همی                           سر و پای گیتی نیابم همی

یکی بد کند ، نیک پیش آیدش                             جهان بنده و بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی جهان نسپرد                            همی از نژندی فرو پژمرد

 

اما  خلاصه ی تاریخ ایران را ، در موجزترین جمله ها ، شاملو آورده است :

 

جخ امروز از مادر نزاده ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است .

نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن ها است .

بارها به خون مان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دستاورد کشتار

نانپاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود .

اعراب فریبم دادند

برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش برایشان در گشودم

مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و

گردن زدند .

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضیم دانستند

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطیم دانستند

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را

بکشیم و

این کوتاه ترین طریق وصول بهشت بود!

به یاد آر

که تنها دستاورد کشتار

جلپاره ی بی قدر عورت ما بود .

خوش یینی برادرت ترکان را آواز داد

تو را و همگان را گردن زدند

یوغ ورزا بر گردن مان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازماندگان را

هنوز از چشم

خونابه روان است ...

شاید معروف ترین شخصیت تاریخ ما که قرمطی خوانده  و به دار آویخته شد حسنک وزیر باشد که بیهقی در یکی از پاکیزه ترین تاریخ های فارسی با فصاحت و ژرف نگری بی مانند در ماجرای «بر دار کردن حسنک وزیر » گویی خطاب به همه ی خونریزان تاریخ ، می گوید : البته که خون ریختن کار بازی نیست ... .

میبدی ، در کشف الاسرار ، دردی را که از آدم ابوالبشر به ما رسیده به روانی هرچه تمام تر بیان می کند و آمدن « صبح » را وصفی بس شیرین دارد :

 

پیشین همه غم خواران عالم ، آدم بود . نخستین همه گریندگان آدم بود . بنیاد دوستی در عالم آدم نهاد . آیین بیداری شب آدم نهاد ، نوحه کردن از درد هجران و زاریدن به نیمه شبان سنتی است که آدم نهاد . اندر آن نیمه شب گه نوحه کردی به زاری ، گه بنالیدی از خواری ، گه فریاد کردی ، گه به زاری دوست را یاد کردی ... آخر چون نسیم سحر عاشق وار سر بر زد و لشگر صبح کمین برگشاد و بانگ بر ظلمت شب زد ، جبرییل آمد به بشارت : یا آدم صبح آمد و صلح آمد و نور آمد و سرور آمد ، برخیز ای آدم . وصل آمد و از بیم جدایی رستیم ، با دلبر خود به کام دل بنشستیم .