عباس ، با کوه ها و رودها ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

کوچ ...

« درست به کردار علف می ماند . چیزی مثل ذات رویش .مثل یک وسوسه­ی ناپیدا در سودای جانی که خسته می­شود به گرمسیر تنبلی ها و نشستن­ها . و بی تاب می شود با یک کلمه­ی رفتن . کوتاه است و بس کافی برای هر که پنبه­ی جانش به روغن چراغی آغشته باشد . خودِ کبریت است برای انبار جانی که تو باشی . شوق در قلمه­ی پاها ، تا آن گونه توان یابد که باید و بایست . چیزی مثل یک انگشت اشاره در جانت ، دوردست ها را نشان می دهد و سربالایی های سخت راه از پنیر هم نرم تر و سر به زیر تر . »

کلام بالا ، از عباس جعفری است در حکایت از کوچ ایل بختیاری ( و شاید کم تر کسی بتواند چون خود عباس ، وصف روحش را چنین بیان کند ) . امروز ، شش روز است که او تن به آب های سرد رودی در نپال سپرده ... . می شود که مانند آن دوستی که چند روز بر فراز توچال و در بوران برف ، یا چون آن دیگری که در جنگل المستان ، گم شده بود ، بازگردد ؟!

عباس ! چشم به راه خاطرات این یکی سفرت هم هستیم که حتما مانند همیشه ( و بیشتر از آن یکی ها ) خواندنی خواهد بود ... .