عباس، رهگذر راه های بی پایان
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

در روز پنج شنبه 21 آبان، از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهر، مراسمی در بزرگداشت زنده یاد عباس جعفری، چهره ی ماندگار کوه نوردی و طبیعت دوستی ایران، برگزار می شود.

مکان:  تهران- خ شریعتی، خیابان ناطق نوری (پشت حسینیه ی ارشاد)، فرهنگسرای پایداری.

                                  **********

عباس؛ رهگذر راه های بی پایان

 

خوشا رها کردن و رفتن!

خوابی دیگر

                به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

                          به ساحلی دیگر

                                                 به دریایی دیگر!

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن ، مُردن به رهایی!

 

 

چندان دور نیست، اما گذشتِ دورانی را می نماید!

 

 


آن زمان، هنوز «یخار» یخچال بود، هنوز « سرّ کمر» در زمستان  بهمن داشت، و هنوز در تهران برف بر زمین می ماند. شاید بیست سال پیش یا کمی پیش­تر، نخستین بار دیدم اش. می پنداشتم که در منظومه­ ی اندیشگی دیگری می­پرد و نمی تواند با من قرابتی داشته باشد. اما، دلیری آن را داشت که در آن روزگارِ پر از خط و خط کشی برخلافِ عادت حلقه ای که در آن بود  به من، به ما، نزدیک شود. دریافتم که قلبی بزرگ، و سری پرشور و تحول پذیر دارد؛ تنگ چشم و کژاندیش و خشک مغز نبود. جستجوگر و بسیارخوان و آگاه بود، قلمی نیکو داشت، نیک نقش می زد، خوب عکس می گرفت، دایره­ ی دوستان بزرگی داشت و با بزرگان اندیشه و قلم و هنر معاشر بود. کوه نوردی های سختی داشت، سفرهای دراز و رشک برانگیز می رفت، و ماجراهایی شنیدنی و هیجان انگیزی را پشت سر گذاشته بود. نکته دان بود و از طنزگویی رندانه­ ی ایرانی بهره­ ی به­ اندازه و دل­نشین داشت. از رفاقت با او سود می­­بردی و از هم­نشینی اش شاداب میشدی اگرچه بسیار انتقاد می­کرد و از تلخی های روزگار هم بسیار می گفت. گفتنی فراوان داشت، اما در گفتگو خسته­ ات نمی کرد. هم­ رنگ جماعت نمی شد، اما رُ ک گویی اش گزنده نبود چرا که از قلبی صاف برمی آمد.

*******************************

عباس، در چند زمینه کار کرد و در هر کدام از آن ها به حد مهارت و شاید استادی رسید؛ هنگامی که به مجموعه­ ی این مهارت ها (که به هم مرتبط­ اند) می نگریم، شکی برایمان نمی ماند که او چهره ای بوده است دیریاب و کم مانند در ایران.

کوه­نوردی؛ غلام عباس جعفری که در سال 1341 در مشهد به دنیا آمده بود، از 16-15 سالگی شروع به کوه نوردی کرد و نه تنها کوه های اطراف مشهد بلکه توچال در تهران و کوه هایی دیگر در بیرون از خراسان را هم در همان نوجوانی صعود کرد. پس از انقلاب، با جمعی از دوستان، «گروه کوه نوردی آزادگان» را تاسیس کرد و بولتن «آزادگان» را به عنوان نشریه ی آن گروه منتشر ساخت. در میانه های دهه­ ی شصت به تهران آمد و شروع به همکاری با فدراسیون کوه­نوردی که صادق آقاجانی ریاست آن را داشت، کرد. او تا سال 1374 در فدراسیون فعالیت داشت، مربی بود و به عضویت هیات رییسه ی فدراسیون هم درآمد، اما از این سال، از فدراسیون بیرون رفت.

صعودها

عباس، تمامی کوه های مهم ایران را صعود کرد و در چندین منطقه ی کوهستانی خارج از کشور مانند قراقوروم، هیمالیا، آلپ، پامیر، کلیمانجارو هم کوه پیمایی های سبک و سنگین پرشمار داشت. در زیر، به چند تا از صعودهای مهم او که من از آن ها آگاهی دارم، اشاره می کنم:

·         صعود زمستانی دیواره ی مُلکوه

·         سرپرستی گروه کوه نوردی آزادگان در صعود دیواره ی بینالود

·         صعود تکی دهلیز جنوبی دره­ ی یخار دماوند؛ 1371

·         صعود قله های لیلا پیک ، ایگر پیک ، بالتی پیک؛ 1372

·         صعود قله ی 7495 متری کمونیسم (سرپرست تیم ملی)؛ 1374

·         صعود قله ی آکونکاگوا (6962 متر ، بلندترین قله­ ی قاره­ ی امریکا)؛ 1379

                                            

کوه­ نویسی؛ عباس، عشق نوشتن داشت و این، از طبع اجتماعی او و تمایل اش به آگاه­ سازی، و تشریک دانسته­ ها برمی خاست. در دهه­ ی­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­ شصت که هیچ مجله ­ی کوه نوردی در ایران نبود، او یکی از بهترین بولتن­ های این رشته را درمی­آورد به نام «آزادکوه» که در برگیرنده ی مطالب آموزشی، منطقه شناسی، شرح حال کوه نوردان، گزارش و خبرهای کوه­نوردی بود. همچنین، در آن سال­ها شاید تنها کسی بود از کوه نوردان که در مجله­ های عمومی، مقاله­ ی کوه نوردی چاپ می­ کرد؛ از جمله، در مجله­ های سروش، و  شکار و طبیعت.

آن چه که کوه نوشته های عباس را ممتاز می کند، عاشقانه نویسی او بوده است؛ گویا او برای بیان خواست ها و عشق هایی که به شکلی دیگر یا به دستاویزی دیگر مجال بروز نمی یابند، از کوه می گوید. برای وی کوه رفتن بهانه ای بوده برای نوشتن و زندگی، و زندگی فرصتی بوده برای مشاهده ی تجلیات عشق. عباس طبع شعر داشت و قلم اش آهنگین بود، چنان که حتی در گزارش نویسی، گاه با ظرافتی باور نکردنی، نکته های فنی را با باریک بینی های خیال انگیز در بافتی منسجم قرار می داد.

کار مطبوعاتی؛ عباس، در ادامه­ ی کوه­ نویسی­ های خود، به کار پرمخاطب تر نویسندگی در زمینه­ ی گردش­گری، ایران­شناسی، و زمینه­ های مرتبط روی آورد. او، در توصیف هایش، سبکی پر احساس و تیزبین و روان داشت. در عین حال، نگرشی انتقادی داشت و همین طبع آزاد اندیشانه بود که او را با وجود موقعیت هایی که داشت – جبهه رفتن، عضویت در هیات رییسه ی فدراسیون، دایره ی بزرگ آشنایان در نهادها، و...-  از موقعیت سازی برای خودش باز داشت، و از او بیابان گردی بی اعتنا به مال و جاه ساخت.

مطبوعات و تارنماهایی که عباس در آن ها قلم زد، پر شماراند و از آن میان، همشهری، طبیعت گردی، شکار و طبیعت، شکار، سفر، ایرن، و تارنگار شخصی اش آزادکوه را می توان نام برد.

عکاسی؛ عباس اهل نقاشی هم بود، و فکر می کنم که در دوره ای تدریس نقاشی هم می کرد. آن گاه که روی به عکاسی آورد، به واقع با دوربین شروع به نقاشی کرد. در سال های اخیر، عکاسی طبیعت وجه ممیزه ی شخصیت عباس بود و حتما می توان گفت که او یکی از چهره های برتر ایران در این زمینه است. بسیاری از عکس های او، چنان خیال انگیز هستند که به تابلوهای نقاشی می مانند. تمام مطبوعات و تارنماهایی که در بالا از آن ها نام بردم، و به علاوه، چند کتاب مانند راه یاب ایران و  راه یاب بیابان های ایران و چندین بولتن و کاتالوگ حرفه ای، آراسته به عکس های او هستند.

******************************

 عباس، از تو گله مندم! می دانستم، آری می دانستم که تو از طایفه­ ی  دل به دریا افکنان  هستی... ، اما آیا تو نمی دانستی که مرد خاکی، و نه مرد آب؟! چه پنداشتی که بر موج خیز جریان بی بنیاد رود سوار گشتی؟! چرا با ما چنین کردی؟! اکنون...

کوه های پیر

این عابدان خسته ­ی خواب آلود...

 تا دیرگاهی سخنان تو را تکرار خواهند کرد.

می توانستی تا سال ها، باز هم آن نماها از کوه و بیابان ها و جاده های این خاک پیر را که ما نمی توانیم ببینیم، برای­مان قاب کنی و در برابرمان بگذاری، اما اینک...

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی.

می توانستی همچنان آبروی کوه نوردی و طبیعت­ پیمایی ما باشی. می توانستی رابط ما با جمعی از بهترین ایران شناسان و طبیعت مردان باشی. می توانستی یکی از بهترین های ایستادگی در برابر تخریب­گران طبیعت این سرزمین بلازده باشی، می توانستی با قلم توانایت، اشک را آن گاه که لازم­ اش داریم، به چشم­مان بنشانی، می توانستی... آه، می توانستی... .

ایلیاتی های بختیاری، دیگر تو را که شهروند افتخاری شان بودی در کنار آب بازفت نخواهند دید. باصفاترین کلاردشتی ها که سال ها همنشین و همراه تو بودند، دیگر با تو به سفرهای دور و دراز نخواهند رفت. در دشت های بی پایان مرکزی، کویرنشینان جندق و معلمان، دیگر با تو تماشا کنان افق های باز نخواهند بود و با پیاله های دود زده به تو چای نخواهند داد. بچه های ایل رو به زوال قشقایی، دیگر در برابر دوربین تو جلوه گری نخواهند کرد. نپالی های خوشرو و مهربان، دیگر تو را نخواهند دید که از سرزمینی دور می آیی و در کنارشان می نشینی و چونان خود ایشان جلوه های ناب فرهنگی شان را درمی یابی.

کتیبه ای،  پیر کوه نوردی ایران، دیگر در تو نمودهای امروزین آن چه را که خود بوده است- از کوه دوستی و کوه نویسی و عکاسی-  نخواهد دید.  از گوشه و کنار جهان، پژوهشگرانی که دل گرم داشتند که با تو در هر کنار و گوشه ی ایران نه بیگانه که خودی خواهند بود، دیگر برای همیشه چیزی کم خواهند داشت.

همسرت، وای همسرت، نمی دانم که چگونه این کوه بارِِ اندوه را خواهد کشید... برایش آرزوی شکیبایی صخره ها را دارم.  و من که...

در این گلخن مغموم

                              پا در جای

                                             چنانم

  که مازوی پیر

 بندی دره ­ی تنگ...

برای بسیار خیال ها که در سر داشتم، سخت تنها خواهم بود.

 

* تمام شعرها -که با ایتالیک آمده- از شاملو است.