بگذار تا بگریم...
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

مرگ، روی دیگر زندگی است؛ حقیقتی است که بی آن، حیات پیوستگی نمی یابد. آیا می توان تصور کرد که جهان با این همه گونه گونگی، بدون تنازع و مرگ – که از پی زیستن و رقابت می آید- امکان داشته باشد؟!

مرگ، برای ما ناخوشایند است، زیرا به حکم قانون اولیه ی طبیعت، محکوم به زیستن ایم. و از آن می ترسیم، زیرا آن را نمی شناسیم. این ها طبیعی است، اما انکار مرگ به چه کار می آید؟! مرگ هایی هست که تا مغز استخوان ما را می سوزاند؛ شاید به دلیل آن که موجب تنهاتر شدن ما می شود، و شاید به دلیل آن که نا به هنگام و نامنتظر بوده است.

نیاز داریم که در مرگ عزیزان بگرییم، و لازم است که آرام آرام با این واقعیت کنار بیاییم؛ می توانیم زیباترین لحظه هایی را که با آن عزیز از دست رفته داشته ایم، بارها و بارها به یاد آوریم، و با آن ها زخم های فراق را التیام دهیم... اما، انکار مرگ هیچ کمکی به ما و به کسانی که بیش از ما به آن عزیز رفته نزدیک بوده اند، نمی کند. انکار مرگ، حتی می توان گفت که بی رحمی است در حق آن نزدیکان... .

عباس جعفری، مرده است؛ در این شکی نباید کرد. روشن است که یاد و خاطره ی او، و دستاوردهای او برای همیشه زنده خواهد ماند. هر کس که او را می شناخته، هم اینک بر کناره ی دریای اندوه، و با حسرتی ژرف از این که چرا نتوانست بیشتر از این ها از او بهره بگیرد، در اندیشه فرو رفته است.

حرف هایی مانند این که «عباس کمی دیر کرده است» که در مراسم نکوداشت او در روز پنج شنبه ی گذشته بارها تکرار شد، و یا القای امید زنده بودن او با عبارت هایی مانند این که «باشد که عباس راز ابدی این کوهستان نشود» (چنان که در همشهری امروز آمده)، فقط دامن زدن به امیدواری های واهی و چشم انتظاری های نزدیکان عباس است.

بگذاریم همه ی خانواده و دوستان عباس در سوگ از دست رفتن او بگریند و این واقعیت را بپذیرند.

 و یک گزارش کوتاه و قشنگ از مراسم پنج شنبه، در مهاربیابانزایی.

و گزارشی دیگر در ایرن .