جشن تیرگان و کارزار گل
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩٤ : توسط : عباس محمدی

عباس محمدی- خبرآنلاین 

سیزدهم تیر ماه، روز جشن تیرگان است؛ جشنی کهن با مضمونی غنی از اسطوره‌های مربوط به آب، کوهستان، و میهن‌دوستی که جان‌مایه‌ی برجسته‌ اش نبرد تشتر نماد درخشندگی و آبادانی با اپوش نماد تیرگی و خشکسالی است.  در سال 1383 انجمن کوه‌نوردان ایران با همراهی شماری از انجمن‌ها و شخصیت‌های دیگر، این روز را روز ملی دماوند نامید که اکنون صورتی کم و بیش رسمی یافته چنان‌که در سراسر کشور، به‌ویژه در میان کوه‌نوردان، این روز به‌خوبی شناخته شده و به مناسبت آن برنامه‌های پرشماری برگزار می‌شود. البته امسال، به خاطر مصادف شدن این روز با روزهای ماه رمضان، جشن بزرگ روز ملی دماوند که در شهر رینه (در پای دماوند) با مدیریت اصلی انجمن دوستداران دماوندکوه برگزار می‌شود، به جمعه دوم مرداد موکول شده است. 

در تشتریشت (بخشی از کتاب اوستا) وصف ستاره‌ی تشتر چنین است: «ستاره‌ی شکوهمند و درخشان، افشاننده‌ی پرتوهای سپید و درخشان، درمانگر بلندبالای تیز پرواز، بخشنده‌ی خانه‌ی آرام و خانه خوش، افشاننده‌ی فروغ بی‌آلایش، در بردارنده‌ی تخمه‌ی آب‌ها».


 

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
یک کتاب داستان کوه‌نوردی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : عباس محمدی

کتاب کوه دکلی نوشته‌ی ابوالفضل زمانی کوه‌نورد زنجانی، سرگذشت پسرک چوپانی است که به مدرسه و دانشگاه می رود و عاشق کوه‌نوردی می‌شود و در نهایت به بام جهان صعود می کند. 

زمانی درباره‌ی این کتاب نوشته است:

 

دقیق یادم نیست، فکر کنم کتابی که تولستوی در آن برای کودکان داستان‌های کوتاه نوشته بود را می‌خواندم. وی در مقدمه‌ی کتابش نوشته بود که "من قصد نتیجه گیری در پایان هر داستان را ندارم و یقین دارم که خوانندگان نتیجه‌ی لازم را خواهند گرفت". این همان چیزی است که در این کتاب می‌خواهم از تولستوی تقلید کنم. دوست ندارم نتیجه‌گیری‌ها و حلاجی‌ها هم بر دوش نویسنده باشد و حتی دوست ندارم به نتیجه‌گیری شما کمک کنم. من از نوشتن این کتاب منظوری داشته‌ام که شما آن را خواهید فهمید! البته لزومی هم  ندارد که به روی من بیاورید!

 

کوهِ دَکَلی تبلور سرگذشتی زیبا و مهیج از پسرک چوپانی است بنام "دلخان" که افراد و اتفاقات پیرامونش او را شیفته‌ی "کوهستان" می‌کند، برخی خواسته و برخی ناخواسته. او که آخرین فرزند خانواده است در سایه‌ی سنگین " خان آقا" که پدری پر اُبهت و تندخو است به چوپانی مشغول می‌شود و روزها و سال‌های درازی  را در کنار گله‌ها و گوسفندانِ خاموش و بی‌نظر و با همدمی چون کوهستان سپری می‌کند. خان آقا  که در ابهتش به کوه می‌ماند تنها یک مسیر موفقیت در ذهن دارد که با تمام قوا می‌خواهد دلخان را در همان مسیر قرار دهد. اما چون روش هدایتش "اجبار"است ناخواسته دلخان را به مسیری سوق می‌دهدکه باب میل خان آقا نیست.
حواسم پرت شده بود و کم بود تا همه‌ی داستان را همین‌جا تشریح کنم و بزنم زیر حرفی که از تولستوی یاد گرفته ام. به هر حال مطمئنم که "دِلخان" را دوست خواهید داشت. پسری صورت سوخته، تپل و گِردآلو که با سرگذشت زیبا و عجیب عشق به کوه …و کوهستان در وجودش شکل می‌گیرید، پرورانده می‌شود و در نهایت راهی صعود بلندترین کوه دنیا یعنی"اورست" می‌شود.
 

 

مراکز عرضه‌ی کتاب"کوهِ دَکلی"

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
فردوسی هم کوه نوردی می کرد!
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : عباس محمدی

یک بار در این جا، یادداشتی داشتیم با عنوان حافظ و کوه نوری که در آن از "کوه نوردی؛ پیش نیازها و خطر، با تفسیر یکی دو بیت از حافظ!" گفته بودیم. به نظر می رسد که حافظ شیرازی (مانند دیگر دوستان شیرازی!) دنیا را گذراتر از آن می گرفته که خیلی جدی کوه نوردی کند، و بیشتر به ره نوردی آشنا بوده است. اما، فردوسی حماسه سرا و خراسانی، هیجان طلب تر، و در کوه نوردی جدی تر بوده است. می پرسید از کجا می دانی؟! و اینک تفسیر ما:

گاه شده است که با شنیدن واژه ای از دهان یک نفر، حدس زده‌ایم که او به کار ویژه ای آشنا است. برای مثال، اگر کسی به جای آن که مانند همگان از شما بپرسد «آیا روی کوه دماوند رفته اید؟» بگوید «آیا به قله‌ی دماوند صعود داشته اید؟»، شما با شنیدن واژه‌ی "صعود" در می‌یابید که گوینده با ادبیات (و در نتیجه، به احتمال زیاد با فن) کوه‌نوردی آشنا است. با این توضیح، به این بیت از فردوسی (از داستان "ساختن سیاوش گنگ دژ را") توجه کنید:

یک ونیم فرسنگ بالای کوه / که از رفتن‌اش مرد گردد ستوه

در این بیت، نکته هایی به چشم می‌آید که بعید است از زبان آدمی کوه نرفته باشد؛ نخست این که فردوسی در بیان مسافت پیموده شده، از گفتن قیدهای گنگ مانند بسی، بسیار، یک‌چند، فرسنگ‌ها، و مانند این ها خودداری کرده و واحدی مشخص (فرسنگ) با رقمی دقیق (یک ونیم) به کار برده است. دقت در بیان مسافت، از ضرورت‌های کوه‌پیمایی است، چرا که بدون دانستن فاصله‌ها نه نمی‌توان راه خود را به سلامت و بی دردسر پیمود و نه می‌توان به دیگران نشانی داد یا از آنان نشانی گرفت. نکته‌ی دوم این که فردوسی از "ستوه آمدن" (خسته شدن) مرد در پیمایش 5/1 فرسنگ از مسیر کوهستانی سخن می‌گوید. پیمایش این مسافت (اگر آن را 9 کیلومتر بگیریم) در یک کوهستان با شیب معمولی (30 تا 40 درجه) تقریبا برابر است با 4500 متر ارتفاع گیری، یعنی بیش از دو بار صعود به توچال از سربند. هر کوه نوردی می‌داند که چنین پیمایشی (به صورت پیوسته) بسیار ستوه آور است. در ادامه، فردوسی می گوید:

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
مستند "از آلپ تا دماوند" ساخته ی فرهاد ورهرام
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : عباس محمدی

فرهاد ورهرام، از برجسته ترین مستند سازان ایران است که می توان آثارش  را آمیزه ای از کار پژوهشی دقیق، ظرافت های هنرمندانه، مردم دوستی صادقانه، و طبیعت گرایی ستودنی دانست (یک بیوگرافی از او را در اینجا بخوانید).

ورهرام مستندی ساخته است با عنوان از آلپ تا دماوند که فردا یکشنبه 28 اسفند 1390، ساعت 19:15 از شبکه ی دو سیما پخش خواهد شد.

به دوستان کوه نورد و طبیعت دوست پیشنهاد می کنم که تماشای این مستند را از دست ندهند، و در صورتی که آن را پسندیدند، از طریق پیامک رضایت خود را به شبکه ی دو اطلاع دهند؛ بازخورد مثبت می تواند پخش فیلم های مشابه را در پی داشته باشد.  عکس ورهرام از: بوی باران


 
یک رمان کوه نوردی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸٩ : توسط : عباس محمدی

صعود، نویسنده: امیر فروزان*،انتشارات خوش بین، تهران 1389، 256 صفحه

داستان کوتاه و رمان با زمینه ی کوه نوردی، به زبان فارسی، اگر نه نایاب دست کم بسیار بسیار کمیاب است. من که پیش از کتاب «صعود»، بیشتر از دو داستان با این ویژگی، سراغ ندارم؛ یکی «داستان کوه» به قلم هادی هوایی که در شماره های 7 و 8 و 9 گاهنامه ی انجمن (1382) چاپ شد، و دیگری «کلون بستک هنوز کوه قشنگی است» نوشته ی محمد حاج ابوالفتح که در گاهنامه ی 10 (شهریور 83) به چاپ رسید. هر دوی این داستان های کوتاه هم در واقع، گزارش هایی بوده اند که "داستان گونه" نوشته شده اند.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
ایرانیان ارمنی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : عباس محمدی

چند روز پیش، گفتگویی تلفنی با هنریک مجنونیان که به تازگی به عنوان «چهره ی ماندگار محیط زیست» ایران معرفی شده است، داشتم. او می گفت عده ای می گویند که تو در این مملکت چه می کنی... اما نمی دانند که من با جانم بسته به این خاک ام!

 هنریک، تا کنون بیش از پنجاه کتاب محیط زیستی (از جمله: سه جلد درباره ی محیط زیست کوهستان، انتشارات سازمان حفاظت محیط زیست) ترجمه و تالیف کرده است؛ او در حلقه ی انگشت شمار کسانی است که اگر هنوز پلنگی در این سرزمین می غرد، یا نقشی از جنگل هیرکانی بر بوم این خاک هست، و یا اگر پرنده ای از دور دست های سیبری بر سفره ی تالابی در این جا می نشیند... به برکت وجود ایشان و تلاش های خستگی ناپذیرشان است که پایدار در برابر عربده کشان «توسعه» و جماعت بی خبران، قلم برگرفته اند و قدم برمی دارند.

هنریک، همچنین نمونه ی برجسته ای است در تایید ارزش تنوع فرهنگی و قومی در جامعه، که همچون تنوع زیستی در پهنه ی بوم سازگان ها، گنجینه ای بی بدیل به شمار می رود. گنجینه ای که هر جا باشد، اندیشه دامن می گسترد، روان آرامش بیشتری می یابد، و جامعه بالندگی و تعادل بیشتری می یابد.

 و دریغا که تنوع فرهنگی کشور، چونان تنوع زیستی آن به سختی آسیب دیده است؛ در بسیاری از شهرهای کشور، مانند اورمیه و همدان که تا سی سال پیش ارمنیان (و کلیمیان و آسوریان و قومیت های دیگر) بسیار بودند، امروزه تقریبا هیچ فردی از اینان نمی بینیم. در اصفهان، بافت محله ی ارمنی نشین جلفا که مهم ترین جامعه ی ارمنی ایران را در خود جای داده بود، تقریبا به کلی از میان رفته و فقط وجود چند کلیسای بزرگ از گذشته ی باشکوه و شاداب آن باقی مانده است (به یادداشت پارسال همین وبلاگ نگاه کنید). دوستی می گفت که از حدود دویست هزار ارمنی که پیش از انقلاب در کشور می زیستند، امروزه فقط در حدود بیست هزار نفر باقی مانده و بقیه به خارج از کشور مهاجرت کرده اند؛ آماری که امیدوارم صحت نداشته باشد؟!

من، چند سال پیش مقاله ای نوشته بودم با عنوان «نقش ایرانیان ارمنی در کوه نوردی کشور» که تا کنون در چند نشریه و تارنما به صورت کامل یا ناقص منتشر شده است (از جمله در اینجا). در مورد پیوندهای عمیق ارمنیان با دیگر بخش های جامعه ی ایرانی، و به طور کلی در مورد پیوند دیرینه ی ارمنیان جهان و ایرانیان، به تازگی در تارنمای ایران بوم مقاله ی ارزنده ای درج شده که خواندن آن را به شما پیشنهاد می کنم.

 

 


 
ادبیات برای defragmentation ذهن !
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

سبز باد یاد آن روزها ... !

 

سفری داشتم به کوه های قراقوروم ( در پاکستان ) که نزدیک به یک ماه به درازا کشید . برخلاف بیشتر مواقع که به کوهستان می روم ، این بار نمی توانستم خیال خود را از شهر رها کنم ؛ از حدود دو هفته پیش از سفر ، شور و نشاطی شهر را فرا گرفته بود که نشان از تمایل همگان به « تغییر» داشت . ما دوستداران محیط زیست هم دل خوش داشته بودیم که برای نخستین بار یکی از نامزدان ریاست جمهوری این مملکت ، موضوع محیط زیست را در برنامه های خود طرح کرده است ( گرچه به نظر من ، این طرح موضوع بسیار کم رنگ بود و در بیشتر بروشورهای تبلیغاتی و در تمام برنامه های تلویزیونی و رادیویی آن نامزد ، نشانی از آن نبود ) . از فردای روز انتخابات ، آب سردی بر سر همه ی ساده اندیشان دل خوش ریخته شد و آن شور و شوق جای خود را به فریادهای سرخوردگی داد و کار به آن درگیری ها کشید و باقی قضایا ... .

 

هیچ گاه نتوانسته ام توجیه قانع کننده ای برای این که« چرا کوه نوردی می کنیم ؟» بیابم . فقط این را می توانم بگویم که کوه هایی هعستند ... و آدم هایی که دوست دارند از آن ها بالا بروند ! شماری از این آدم ها بیشتر ماجراجو یا شهرت طلب اند ، و شماری دیگر شاید به دنبال چیزهایی دیگر هستند از جمله این که کوه ها بخش مهمی از طبیعت هستند و درآمیختن با آن ها ، نوعی بازگشت به سرشت نخستین و طبیعی است . در دو سه روزی که پس از انتخابات و پیش از رفتن به پاکستان در تهران بودیم ، و در 5-4 روزی که در اسلام آباد و اسکاردوی پاکستان منتظر جور شدن مجوزهای ورود به کوهستان بالتورو بودیم ، با خود کلنجار می رفتم که « آیا الان ، زمان مناسبی برای کوه نوردی است ؟!» بارها و بارها ، این پندار از ذهنم گذشت که « اینک کار مهم تری در پیش است » و از سوی دیگر وسوسه ی رفتن به آن کوهستان باشکوه رهایم نمی کرد . تازه ، آن جا جایی نیست که به این سادگی ها پا بدهد که بروی ... اگر این بار برنامه به هم بخورد ، شاید تا سال ها بعد هم نتوانی دوباره بروی ! دوستانی گفته بودند که بهتر است شما ، به اعتراض برنامه را تعطیل کنید و ... . اما برنامه با حمایت مالی چند شرکت و سازمان شکل گرفته بود ؛ به آنان چه می توانستیم گفت ؟!

 

به هرحال ، رفتم ... به گفته ی عطار : به صحرا شدم . عشق باریده بود و زمین تر شده چنان که پای به برف فرو شود ، به عشق فرو می شد . اما قلبم این جا بود و دلم بد جوری هوای تهران داشت . اکنون که بازگشته ام و به شهر می نگرم ، گویی غباری از غم بر آن نشسته است . کجا است آن شادمانی های سبک سرانه و خوش خیالانه ؟! جای آن« تغییر» که راحت می خواستیم اش ، دوباره « گذر از رنج ها » خود می نماید !

 

تسکین را ، این روزها که گاه به گفته ی شاملو می خواهم سرم را از پنجره به کوچه ی باریک خم کنم / و به جای همه نومیدان بگریم ، در ادب فارسی می جویم که همچون همیشه ، ترجمان آرزوهای فروکوفته ی ما است . کتاب های حافظ و سعدی و خیام و شاملو را می گشایم و می بینم که روزهای سخت تر از این هم در تاریخ ما بسیار بوده اند و ما ملت ، تمام این سختی ها را پشت سر گذاشته ایم . حافظ می گوید :

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
حافظ و کوه نوردی
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : عباس محمدی

کوه نوردی ؛ پیش نیازها و خطر، با تفسیر یکی دو بیت از حافظ !

 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش         کی روی ؟ ره ز که پرسی  ؟ چه کنی ؟ چون باشی ؟

 

در این بیت ، حافظ مهم ترین نکته هایی را که یک ره نورد باید بداند ، گوشزد کرده است . به زبان کوه نوردی ، هر « برنامه » ای را باید صبح زود شروع کرد ( خواب نماند ) ، چرا که فقط در این صورت می توان استفاده ی مناسب را از طول روز برد و مسیر ( بیابان ) پیش روی را درنوردید . عقب ماندن از هیات یا گروه ( کاروان ) ، هم زمینه ساز خطر است و هم پیمودن راه را کسل کننده و دشوار می سازد .

در مصراع دوم ، پیش نیازهای یک عزیمت کوه نوردی فهرست می شود :


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
به مناسبت 15 اسفند ، روز درخت کاری
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : عباس محمدی

نمونه هایی از ذکر درخت در ادب فارسی

 

1- شاهنامه : فردوسی ، در داستان پادشاهی گشتاسب ، پیدایش زرتشت و پر و بال گرفتن او را به بالیدن درخت تشبیه می کند :

 

                               چو یک چند گاهی برآمد برین              درختی پدید آمد اندر زمین   

                               از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ              درختی گشن بیخ و بسیار شاخ

                               همه برگ او پند و بارش خرد              کسی کز خرد برخورد کی مرد 

                               خجسته پی و نام او زردهشت               که آهرمن بد کنش را بکشت

                               ....

                               پدید آمد آن فره ی ایزدی                     برفت از دل بد سگالان بدی

                               ره بت پرستی پراکنده شد                    به یزدان پرستی پراکنده شد

 

 سرو در شاهنامه  نشان یکتاپرسی ، آزادگی ، برومندی ، و جوانی است . هنگامی که گشتاسب دین زرتشت را می پذیرد و بت پرستی را نهی می کند ، نخست  آتشگاه آذرمهر برزین را در کاشمر می سازد و درخت سروی را در کنار آن می کارد (یا خود زرتشت نهال را می نشاند) . پس از آن که آن سرو بالید ، گشتاسب کاخی در کنار آن ساخت و آن جا را به جایگاه خویش و مرکزی برای فراخواندن مردم به « دین بهی » بدل کرد .


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
فرخنده باد جشن سده
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : عباس محمدی

جشن سده ، یکی از  جشن های کوهستان

هاشم رضی ، پژوهشگر برجسته ی تاریخ و فرهنگ ایران ، در کتاب های خود از « جشن های آب » و « جشن های آتش » نام برده است . شاید بی جا نباشد که در رسته بندی جشن های ایرانی ، از گروه « جشن های کوهستان » هم نام ببریم ؛ جشن هایی که افسانه ها و اسطوره های مربوط به پیدایش آن ها ، یا مراسم برگزاری شان به گونه ای به کوهستان مرتبط می شود . برای مثال : جشن تیرگان که در یکی از شناخته شده ترین تاویل ها با ماجرای پرتاب تیر آرش کمان گیر از فراز کوه دماوند ارتباط دارد . یکی از دیگر جشن های بزرگ ایرانی از این دست ، جشن سده است که امروزه ( و در بیشتر دوره های زمانی قدیم ) در دهم بهمن ماه برگزار می شده است .


ادامه مطلب را مطالعه کنید