یادی از کلاردشت قدیم

به حسن کیف که رسیدیم، در یک چشم به­هم زدن، عده­ای از اقوام به استقبال ما آمدند و هر یک سعی می­کرد به نحوی کمک کند. لوازم را به دو اتاق اجاره­ای بردیم.

طبق قرار قبلی، تعداد زیادی از فامیل پدری از چند شهر شمالی برای ییلاق آمده بودند، که می­توان از عموهایم، عمه­ی پدر خانم عمویم، پسرخاله و پسر عموهای پدرم نام برد و ماشاالله هریک با حداقل پنج اولاد، که خصوصا اوضاع خیلی به کام ما بچه­ها بود. بالاخره رده­های سنی مختلف از الف تا ی تشکیل شد! جورشان جور و کیفشان کوک بود.

آن زمان هنوز جاده­ی عباس­آباد به کلاردشت ساخته نشده بود و آن منطقه بسان یک کوچه­ی بن­بست آرامش خاصی داشت. خط الراس علم­کوه در مقابل تهاجم غرب، محکم ایستاده بود.

در آنجا به ندرت اتومبیلی مشاهده می­شد. در بعضی نقاط، بچه­ها هنگام عبور ماشین، به دنبالش راه افتاد و در حالی که مدام با دست به دهان­شان می­زدند. صدای "ها...ها..." در می­آوردند. یک اتوبوس جمس دماغ­دار، فقط روزی یک سفر رفت و برگشت به چالوس داشت و اهالی هر کاری که داشتند، اگر خودشان نمی­رفتند، به راننده محول می­کردند.

از حسن کیف به راحتی چشم­انداز کوه­های اطراف و آبادی­های مرتفع­تر قابل رویت بود. با کمی فاصله در شرق، آبادی لاهو، سمت شمال شرقی در دل کوه، ده کردیچال، در شمال ده مکارود و در جناح جنوب غربی اجابیت و قصر شاه خودنمایی می­کردند. در این میان دهات کوچک­تری هم بودند، ولی نکته­ی جالب توجه این که، ما بین آنها تا چشم کار می­کرد، باغ و مزرعه و گندمزار بود.

جاده­ای که به طرف غرب می­رفت، در نقطه­ای به دوشاخه تقسیم می­شد که سمت چپ به اجابیت و جهت مستقیم که دیگر جیپ­رو می­گردید، به بخش پایین رودبارک و رودخانه خاتمه می­یافت. ماشینیسم و مدرنیته اگر خیلی هم زور می­زد، دیگر در این نقطه به بن­بست کامل می­رسید.

توسط پل چوبی که برای عبور مردم و چارپایان بر روی رودخانه زده بودند، می­توانستند به قسمت دیگر بروند. در واقع از اینجا به بعد جاده­ی مالرو شروع می­شد که پس از حدود چهار ساعت پیاده­روی به وندابن می­رسید. در آنجا دوراهه می­شد، سمت راست پس از تقریبا یک روز کوه­پیمایی و عبور از گردنه­ی کلجاران به دهکده­ی میان­­رود واقع در دره­ی سه­هزار ختم می­شود، که تا تنکابن، حداقل یک روز و نصفی پیاده­روی داشت. مسیر سمت چپ پس از گذر از گردنه­ی هزارچم، به اولین ده طالقان به نام پراچان منتهی می­شد، که دو روز راه بود.

صبح­ها اول وقت، پدرم با همان تجهیزات فوق مدرن و کلاه آفتابی بر سر، برای ماهیگیری به کنار رودخانه می­رفت و من برادرها و چند تا از بچه­های فامیل هم به دنبالش روانه می­شدیم. برای سرگرم شدن، طبق سفارش او، گل­گاوزبان می­چیدیم. گاهی هم آب­بازی و سنگ­پرانی می­کردیم و با نظاره­ی این رودخانه­ی خروشان و با آب زلال لذت می­بردیم، ولی هنوز آنقدر عقل­مان نمی­رسید که پی به ارزش والای این مواهب گرانقدر ببریم.

بعداز ظهرها معمولا به اتفاق پدر و عموها در تنها خیابان آنجا قدم می­زدیم و در ضمن، بازار سلام و علیک و احوالپرسی، حسابی داغ بود، که گاه در برخورد با دوستان و آشنایان قدیم، نیم ساعت هم به طول می­انجامید. آخر از خیلی سال پیش، فامیل به آنجا رفت و آمد داشته، و حتی با تعدادی از اهالی طرف معامله بودند.

شب­ها غالبا همه در منزل یکی از اقوام زیر نور چراغ زنبوری دور هم جمع میشدیم. یکی از سرگرمی­های مورد علاقه­ی بچه­ها، بازی کردن با پروانه­هایی بود، که دور چراغ جولان می­دادند. آخر شب هم هر خانواده فانوس به دست، راهی خانه­ی خود می­شد.

از آنجا که پدرم آدم باذوقی بود، از تهران یک رشته طناب ضخیم و بلند آورده بود و روی یکی از شاخه­های درخت گردوی کهنسالی بالاتر از منزل، البته به نام بچه­ها، ولی بیش­تر به کام گروه سنی "ف" به بالا! تاب جالبی درست کرده بود، که کلی باعث خنده و تفریح دیگران می­شد.

هر کس که قصد تاب بازی داشت، با کلی عهده شرطی و التماس بالا می­رفت "تو رو به خدا، هر زمان که گفتم بسه، دیگر بیش­تر هل نده"!

حال هر کس که بود، تاب­دهنده را می­انداخت روی دور شوخی و مردم­آزاری و در پی داد و فریاد ناشی از ترس، بقیه می­خندیدند.

به خاطر دارم که چندبار همگی برای تفریح با پای پیاده از مسیر میان­بر و مالرو، از وسط گندمزارها به چشمه­ی اجابیت رفتیم. واقعا در آن طبیعت بکر و دل­فریب، چه منظره­ی زیبایی بود. حداقل پنجاه نفر با رده­های سنی مختلف، از "ی تا الف" با صفا و صمیمت در حالی که باری حمل می­کردند، به دنبال یکدیگر، گلچین گلچین گام برمی­داشتند. می­گفتند و می­خندیدند. تاثیر صفا، شادابی و هوای پاک و سبک بر روحیه­ی افراد کاملا مشهود بود.

آن زمان چشمه شکل طبیعی خودش را داشت و همچون آب حیات از دامن کوه­های سحرانگیز می­جوشید.

به همین ترتیب یک روز هم خرامان خرامان به رودبارک رفتیم و اول آبادی در کنار رودخانه و زیر چند درخت گردوی کهنسال بساط نهار را پهن کردیم.

یک­بار هم همین لشکر، پیرو دعوت یکی از آشنایان مقیم لاهو، این فاصله را رفت و برگشت پیاده طی کرد.

اگر تنور یکی از خانه­ها روشن می­شد، رایحه­ی دل­انگیز نان تازه تا چند کوچه آنطرف­تر، محله را عطرآگین می­کرد و شامه را نوازش می­داد، که برای جلب مشتری کافی بود. برکت خدا آنقدر لذیذ بود، که آن را خالی می­خوردیم. نان حاصل از آرد سبوس­دار و بدون دخالت واسطه­ها و از تولید به مصرف، استفاده می­شدند. اینها میوه­های معطر همان گندمزارهای زیبا بودند. دیگر آن جمع منسجم را ندیدم... دیگر خیلی چیزها را ندیدم... در پایان بی­اختیار به یاد این بیت حافظ افتادم:

چو شد که یاد خوشش باد روزگار وصال             خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

/ 2 نظر / 152 بازدید
برج سینا !

زیبا بود و دل فریب. مرا همسفر کرد با خود تا آن سالها و تصویری زیبا در ذهنم شکل گرفت.. آن طبیعت که وصف حالش شد کجا و این طبیعت امروز کجا! دریغ و صدهزار افسوس

مهدی

بسیار زیبا بود یادی از آن دوران که یادآوری هر لحظه اش دنیائی خاطره به همراه داردوافسوس که تکرار نمیشود ...