عباس ، با کوه ها و رودها ...

کوچ ...

« درست به کردار علف می ماند . چیزی مثل ذات رویش .مثل یک وسوسه­ی ناپیدا در سودای جانی که خسته می­شود به گرمسیر تنبلی ها و نشستن­ها . و بی تاب می شود با یک کلمه­ی رفتن . کوتاه است و بس کافی برای هر که پنبه­ی جانش به روغن چراغی آغشته باشد . خودِ کبریت است برای انبار جانی که تو باشی . شوق در قلمه­ی پاها ، تا آن گونه توان یابد که باید و بایست . چیزی مثل یک انگشت اشاره در جانت ، دوردست ها را نشان می دهد و سربالایی هایسخت راه از پنیر هم نرم تر و سر به زیر تر . »

کلام بالا ، از عباس جعفری است در حکایت از کوچ ایل بختیاری ( و شاید کم تر کسی بتواند چون خود عباس ، وصف روحش را چنین بیان کند ) . امروز ، شش روز است که او تن به آب های سرد رودی در نپال سپرده ... . می شود که مانند آن دوستی که چند روز بر فراز توچال و در بوران برف ، یا چون آن دیگری که در جنگل المستان ، گم شده بود ، بازگردد ؟!

عباس ! چشم به راه خاطرات این یکی سفرت هم هستیم که حتما مانند همیشه ( و بیشتر از آن یکی ها ) خواندنی خواهد بود ... .

/ 3 نظر / 5 بازدید
سام خسروی‌فرد

من باورم نیست که برنگردد...می خواهد مثل همیشه شوخی کرده باشد ...برمیگردد با کلی ماجرای شنیدنی

امیر

نه اصلن قابل باور نیست....عباس محمدی....منتظر پست بعدیت هستم..بنویس که این مجال تورا کم دارد...بنویس...