ادبیات برای defragmentation ذهن !

از کران تا به کران لشکر ظلم است ، ولی               از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 

و در کلیله و دمنه ، چه زیبا و شیوا آمده است :

 

می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد ، و ... عدل ناپیدا و جور ظاهر ، علم متروک و جهل مطلوب ، و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت منزوی ... و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم ، و مکر و خدیعت بیدار ... و دروغ موثر و مثمر ، و راستی مردود و مهجور ، و حق منهزم و باطل مظفر ، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع ، و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز ... .

 

  می خواهم که شما را نیزدر سکر آرام بخش این ادبیات سهیم سازم ، شاید که بتوانیم تاب این روزها را بیاوریم ... .

 

 می پندارید که ریا کاری ویژه ی این دوره است ، یا امروزه به اوج رسیده ؟ به کلام مولوی گوش فرا دهید :

 

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد                         موسوی با عیسوی در جنگ شد

...

نعل های باژگونه است ای سلیم                            نفرت فرعون می دان از کلیم

 

نا امید و دل شکسته اید ؟ سخن سعدی را بشنوید :

 

هنوز با همه دردم امید درمان است                        که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

یا از زبان حافظ :

 

صحبت حکام ظلمت شب یلدا است                        نور ز خورشید جوی بو که برآید

 

سعدی در یکی از غزل های پرشور عاشقانه ، رنج انتظار را چنین بیان می کند :

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                        چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد            بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند                    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

 

سیاوش کسرایی ، شاعر معاصر با « تضمین » این غزل ، غزل باشکوه دیگری سروده است :

 

چه سپید کوهساری ، چه سیاه ماهتابی                   نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی

همه دره های وحشت به کمین من نشسته                نه مقدرم درنگی ، نه میسرم شتابی

به امید هم زبانی ، به سکوت نعره کردم               نه بیامدم طنینی که گمان برم جوابی

همه لاله های این کوه ، ز داغ دل فسردند               چو نکرد صخره رحمی ، چو نداد چشمه آبی

بنشین دل هوایی ! که بر آسمان این شب                 ندمید اختری کو نشکست چون شهابی

به سپهر دیدگاهم ، به کرانه ی نگاهم                     نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی

تن من گداخت در شب ، ز عطش شکافتم لب          « سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»

 

مسعود سعد سلمان ، شاعر زندان ، واژه ی « شب » را گویی با تعبیر و کنایه های شاعران معاصر دهه ی چهل به کار می برد :

 

مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب                         تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم و حزن

در آن تفکر مانده دلم که فردا را                          پگاه از این شب تیره چه خواهدم زادن

از آن که هست شب آبستن و نداند کس                  که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن

 

فردوسی بزرگ ، روزگار کج مدار را چنین وصف می کند :

 

چپ و راست هر سو بتابم همی                           سر و پای گیتی نیابم همی

یکی بد کند ، نیک پیش آیدش                             جهان بنده و بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی جهان نسپرد                            همی از نژندی فرو پژمرد

 

اما  خلاصه ی تاریخ ایران را ، در موجزترین جمله ها ، شاملو آورده است :

 

جخ امروز از مادر نزاده ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است .

نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن ها است .

بارها به خون مان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دستاورد کشتار

نانپاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود .

اعراب فریبم دادند

برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش برایشان در گشودم

مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و

گردن زدند .

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضیم دانستند

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطیم دانستند

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را

بکشیم و

این کوتاه ترین طریق وصول بهشت بود!

به یاد آر

که تنها دستاورد کشتار

جلپاره ی بی قدر عورت ما بود .

خوش یینی برادرت ترکان را آواز داد

تو را و همگان را گردن زدند

یوغ ورزا بر گردن مان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازماندگان را

هنوز از چشم

خونابه روان است ...

شاید معروف ترین شخصیت تاریخ ما که قرمطی خوانده  و به دار آویخته شد حسنک وزیر باشد که بیهقی در یکی از پاکیزه ترین تاریخ های فارسی با فصاحت و ژرف نگری بی مانند در ماجرای «بر دار کردن حسنک وزیر » گویی خطاب به همه ی خونریزان تاریخ ، می گوید : البته که خون ریختن کار بازی نیست ... .

میبدی ، در کشف الاسرار ، دردی را که از آدم ابوالبشر به ما رسیده به روانی هرچه تمام تر بیان می کند و آمدن « صبح » را وصفی بس شیرین دارد :

 

پیشین همه غم خواران عالم ، آدم بود . نخستین همه گریندگان آدم بود . بنیاد دوستی در عالم آدم نهاد . آیین بیداری شب آدم نهاد ، نوحه کردن از درد هجران و زاریدن به نیمه شبان سنتی است که آدم نهاد . اندر آن نیمه شب گه نوحه کردی به زاری ، گه بنالیدی از خواری ، گه فریاد کردی ، گه به زاری دوست را یاد کردی ... آخر چون نسیم سحر عاشق وار سر بر زد و لشگر صبح کمین برگشاد و بانگ بر ظلمت شب زد ، جبرییل آمد به بشارت : یا آدم صبح آمد و صلح آمد و نور آمد و سرور آمد ، برخیز ای آدم . وصل آمد و از بیم جدایی رستیم ، با دلبر خود به کام دل بنشستیم .

/ 3 نظر / 6 بازدید
احسان دارابی

متن بسیار زیبایی بود. دستتون درد نکنه

عباث

توجیه خوبی بود عباس خان جان !کمی احساس عذاب وجدانت پایین آمد نه ضمنا یک دور تاریخ ادبیات سیاسی ایران رو هم ضمیمه کردی !! بزرگی میگفت : وقتی در صحنه نیستی مهم نیست که به شراب نشسته باشی یا به نماز ایستاده باشی . نیستی !! رسیدن بخیر اینم ببین تازه گرفتم خبر خوبی است برای حیات وحش ابران http://www.iren.ir/Nsite/FullStory/?Id=870 ببینمت