آب در کوزه... و ما، کوزه را با لگد می شکنیم!

در شهر جادویی پاریس نیز می توان به پارک جنگلی ونسن با مساحت 995 هکتار اشاره نمود که تا سال 1793 و کوران انقلاب کبیر به عنوان شکارگاه سلطنتی مطرح بوده و درباریان سوار بر اسبان بادپا به نخجیر گوزن و گراز می پرداختند. بسیاری از پارک های جنگلی پایتخت های اروپایی که اکنون در حاشیه و حتی مرکز شهر قرار دارند به دلیل پیشینه ی مدیریت شکارگاهی از دست اندازی و تخریب و پاکتراشی محفوظ بوده و برای صدها سال از دست اندازی به دور بوده اند که یکی از بهترین نمونه ها، پارک جنگلی برلین با وسعت 400 هکتار است که تا اوایل قرن نوزدهم همچون دیگر قرق ها به عنوان یک پارک گوزن (Deer Park) مدیریت می شد.

اما پارک مرکزی(Central park) نیویورک داستان جالبی دارد. در سال 1844 نیاز به یک پارک عمومی برای شهر رو به رشد نیویورک احساس می شد و پس از مدت ها کار کارشناسی در منقطه منهاتان یک مزرعه ی متروک پرورش خوک و یک تالاب کوچک به عنوان نقطه ی شروع کار انتخاب شد و اکنون یک پارک جنگلی زیبای حدودا 300 هکتاری در کلان شهر نیویورک، ناباورانه در میان آسمان خراش ها، گوشه ای از طبیعت را به شهرنشینان می نمایاند.

الحق که ما ایرانیان فرصت سوزی های بسیار داشته ایم! باغ های اراج به عنوان آخرین بخش از ریه ی این شهر (که به ناحق کلان شهر نام گرفته) به ضرب آب آهک سوخته می شوند و در این میان چوب حراج زدن به بهایی نازل بر پردیسان آخرین بخش این فاجعه می باشد. در اوایل دهه 1350 برنامه های سترگی برای مدیریت دره ی پردیسان به عنوان یک موزه ی تاریخ طبیعی مدرن و پیشرفته درنظر گرفته شده و طراحی آن برنده ی یک جایزه ی جهانی شده بود. ولی اکنون شاید فروش این مقدار زمین چندان هم بی راه نباشد؛ سازمان حفاظت از محیط زیست، به مدت  سه دهه بهترین نقطه ی در اختیار خود را به حال خود رها کرده بود. در بغل گوش "ابرکارشناسان" و کهنه ارزیابان منطقه فروش، پازن را از فنس بیرون کشیده و سربریده اند و حضرات مدعی احیای شیر و ببر می باشند. بهترین مکان برای ایجاد یک پارک جنگلی سودآور و پربازده به پاتوق معتادان و خلافکاران بدل شده و اگر تا کنون کسی از کارکنان این مجموعه به سرقت نرفته، آن  را باید به حساب خوش اشتهایی خلاف کاران گذاشت.

گنجی را به عمد در لجن انداخته ایم تا آن را به نازل ترین بها به دوستان واگذار نماییم. گویا چوب حراج زدن بر جاجرود بس نبود! در سال 1850 عملا پاریس همان پاریس دوران فرون وسطی با کوچه های تنگ و فاضلاب روباز بود ولی شهردار نوآور و کاری پاریس بارون هوسمان کاری کرد کارستان تا این عروس اروپا و شهر نور را پدید آورد. در اقدامی ضربتی و پیوسته تمام کوچه های تنگ و محلات قدیمی که یادآور داستان بینوایان ویکتور هوگو بود تخریب و نوسازی شده و جای خود را به بلوار های مستقیم و عریض و ساختمان های نورگیر و فضای سبز دادند.

در برلین و پاریس و لندن هنوز از آپارتمان های دویست سال پیش نوسازی شده استفاده می نمایند اما ساختمان پانزده ساله ایران کلنگی به حساب می آید. در انگلستان ساختمان های قرن چهاردهم همچون دسته گل درخشیده و به بهترین امکانات بروز شده اند اما در تهران محلات قدیمی وضعی و حالی ناگفتنی از دیدگاه امنیتی و اجتماعی پیدا کرده اند. بارون هوسمان به عوض تخریب محلات قدیمی، ساکنان فقیر  را موقتا در حومه ی شهر اسکان داد ولی در ایران به جای بازسازی و انجام طرحی چون نواب، باید دامنه ی شهری را به هر سوی گسترش دهیم. عقل سلیم حکم می نماید به جای منطقه فروشی و شهرک سازی، بافت فرسوده ی تهران را از بن و پایه کوبیده و نوسازی نماییم. افسوس که ما حتی در آفریقا هم نیستیم، و بزرگان آن کاره و منطقه فروشان بنام محیط زیست به راحتی چشم بر حراج دانشگاه کرح و پردیسان و جاجرود بسته و بزرگترین مشغله فکری شان پس از منطقه فروشی، آنالیز وضعیت قوچ البرز مرکزی است که آیا در هنگام ریختن سرگین نخست پای راست خود را بلند می کند یا پای چپ خود را!

شاید در شرایط کنونی، انحلال پردیسان هم راهکاری برای نجات محیط زیست کشور باشد!

/ 3 نظر / 89 بازدید
رضا نظام دوست

دیالوگ فیلم کمال الملک را به یاد ما آوردید آقای کوشان! آنجا که کمال الملک در سفر به فرنگ همراه شاه بوده و از میوزیوم های آنجا بازدید نموده و انگشت بر دهان از جلوه های هنر نقاشی در ممالک یوروپ ، به شاه اصرار می کند که اجازه دهد تا در فرانسه بماند و درس نقاشی را در محضر اساتید فغانس بیاموزد ... و ناصرالدین شاه در جوابش می گوید: - کار جهان آقا به اعتدال راست می شود! ما که صدر اعظم مثل بیستمارک نداریم که نقاش باشی آن طوری مثل فرنگ داشته باشیم !! همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید! شما هم برگردید به ولایت!! حالا شما هم برگردید به "ولایت" جناب کوشان!!! برگردید به "ولایت"!!! چشمک!

کوشان مهران

آقا رضا خیلی دوست دارم من هم دل و جرات دزدیدن و خوردن و بردن را داشتم اما افسوس که یک مثقال و یا در واقع یک سیخ جیگر هم ندارم چکار کنم؟ خیلی پول دوست دارم بنده پولم ولی چطور باید دزدی کنم در این جنگل مولا؟ کمکم کن، کمکم کن ، نزار اینجا تنها بمونم تا بپوسم

رضا نظام دوست

دل و جگر نمی خواهد قربانتان گردم! با اندکی تغییر در دایره واژگان مشکل حل است! (اخیرا یک نمونه اش را در ترجمه هم زمان اجلاس بین المللی مان داشتیم که بدلیل اختلافات فرهنگی بین دول متخاصم ، سو تفاهم برانگیز شد!!) یک نویسنده ی آلمانی شیرین مغز بنام پیتر بیکسل یک داستان جالبی دارد در همین خصوص! بسیار راه گشاست در حل مشکلتاناگر بخوانید! در آن داستان که اسمش یادم نیست قهرمان (که خب البته چندان هم قهرمان نیست!) به تنگ آمده از کسالت و روز مرگی زندگی پوچش ، تصمیم می گیرد محض تفنن اسم همه ی چیزهای دور و برش را با هم عوض کند و به این ترتیب تنوعی ایجاد کند! مثلا اسم "در "را می گذارد "دیوار" اسم "میز" را "صندلی" اسم صندلی را مثلا "گوشت کوب" و همینطور الی آخر! بعد وقتی دوستش از او میپرسد: امروز را چکارها کردی؟ در جواب می گوید: {.............} بگذریم! یک خورده بد آموزی دارد جوابهایش و این دور و بر هم خانواده نشسته! خودتان بروید و بخوانید! بهر حال اگر یاد بگیرید نیش واژه های زهر داری مثل مثلا سرقت و دزدی و آدم کشی و امثالهم را بگیرید و مثلا به جایش بگویید"مهر