حفاظت از طبيعت، حفاظت از ميراث فرهنگي(قسمت پايانی)

شيوه‌ درست، آن هم براي يك «موزه‌ روستايي» آن بود كه يك روستاي زنده را بهعنوان پايگاه اجراي پروژه برمي‌گزيدند و پس از يكي دو سال كار تبليغي و آموزشي،جامعه‌ محلي را درگير اين طرح مي‌كردند. اين كار چند حسن داشت:

*  حفظ سنت‌هاي معماري و فرهنگي باارزش، در بستر «طبيعي» يا واقعي خود پيشمي‌رفت، نه مانند وضع كنوني در يك «جزيره‌»ي دور افتاده. وضع كنوني، مهر تاييدي استبر اين فكر نادرست كه رسم‌هاي كهن و معماري سنتي نمي‌تواند كاربردي در زندگيامروزين داشته باشد و حداكثر به درد نمايش در برابر دوربين عده‌‌اي مسافر زودگذرمي‌خورد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 * در وضع كنوني، موزه نقشي در ايجاد اشتغال براي جامعه‌ محلي ندارد، بلكه حداكثرتعدادي جوان شهرنشين و كارمند را در اين مجموعه كه شكل اداره به خود خواهد گرفت،مشغول خواهد كرد. در اين حال، هيچ تعلق خاطري كه ريشه در كنش دوسويه‌ مجموعه‌روستايي و روستانشين داشته باشد، پديد نخواهد آمد، و حالت مصنوعي و متظاهرانه‌ «موزه‌ روستايي» پيوسته حس خواهد شد.

اگر موزه در يك روستا برپا مي‌شد، تمامي روستانشينان كم و بيش از رفت و آمدبازديدكنندگان بهره‌مند مي‌شدند و با جان و دل در حفظ «روستا - موزه» مي‌كوشيدند.
 *
هزينه‌ نگهداري مجموعه، در وضع كنوني بسيار سنگين خواهد بود؛ عده‌زيادي راهنما و نگهبان - با توقع‌هاي يك شهرنشين تحصيل‌كرده - براي كار در محيطيدور از شهر بايد استخدام شوند تا مجموعه را اداره كنند.

اين عده بايد هر روز فاصله‌ محل زندگي خود را تا محل موزه رفت و آمد كنند. خطردزديده شدن اشياي مجموعه، در آن محيط باز، در شرايط كنوني كه چشمان مراقب، دل‌سوز وذي‌نفع جامعه‌ محلي از آن دور است، بسيار زياد است.

 * ساخته شدن موزه‌ روستايي در دل يا در نزديكي يك روستا مي‌توانست الگويي فراهمسازد براي روستاهاي ديگر و اهالي آن‌ها را تشويق به حفظ يا احياي ميراث فرهنگي خودكند. در وضع كنوني، حفظ خانه‌هاي سنتي و ديگر جلوه‌هاي زندگي بومي، سرگرمي عده‌اي «شكم‌سير» به نظر خواهد آمد.

 * خود طراحان موزه حتماً مي‌دانند كه در فرهنگ سنتي گيلان، «آباد كردن» يك منطقهبه معناي جنگل‌زدايي آن (به منظور ساختن خانه و درست كردن كشتزار و باغ) بوده است .يعني، روستاهاي گيلان هيچ‌گاه در داخل جنگل نبوده است (برخلاف موزه‌ روستاييسراوان) و فقط «گالش‌»ها (دام‌داران كوه‌نشين) كه اقليت كوچكي از جمعيت گيلانبوده‌اند، در جنگل مي‌زيستند.

پس مي‌توان گفت كه موزه‌ كنوني، جلوه‌ واقعي روستاهاي قديم را نشان نمي‌‌دهد.روشن است كه اگر قرار باشد «آباد كردن» به شيوه‌ گذشته ادامه يابد، با جمعيتامروزين و ريخت‌وپاش زندگي جديد، ديگر هيچ نشاني از طبيعت باقي نخواهد ماند.

بازسازي خانه‌هاي سنتي در مجاورت يك روستا، مي‌توانست نمايش بهتري از واقعيتزندگي قديمي روستاهاي گيلان باشد.

***                                                

صفت «بزرگ‌ترين موزه‌ روستايي جهان» كه دست‌اندركاران طرح به مجموعه داده‌اند)همشهري 26/7/85)، هيچ ارزش ذاتي و قابل تاملي ندارد؛ آنان مي‌توانستند به‌جاي 200هكتار، مثلاً 1000 هكتار جنگل را به زير ساخت و ساز ببرند و بعد صفت «بزرگ‌ترينموزه‌ كهكشان»(!) را به پروژه اطلاق كنند.

چه‌قدر زيباتر و مسئولانه‌تر بود اگر جنگل مخروبه‌اي را، حتي به مساحتي كم‌تر از 200 هكتار، با گونه‌هاي بومي احيا مي‌كردند و نيز چند هكتار كشتزار و باغ را برايكشاورزي به شيوه‌ گذشتگان - يعني بدون كاربرد كود شيميايي و سم - سازمان‌دهيمي‌كردند تا با فروش محصولات «بيو» كه بازار خوبي هم در جهان دارد، روستاي بازسازيشده به درآمد پايداري دست مي‌يافت.

/ 0 نظر / 14 بازدید